یک سری کتاب ها هستن که ادم انعکاس خودش رو درون اونها پیدا میکنه و همون لحظه دوست داره قلبشو دربیاره و بزاره وسط کتاب :) این دسته از کتاب ها برای هدیه دادن خیلی مناسبن و "میک هارته اینجا بود " دقیقا همچین کتابیه.
کتاب کوتاهه ولی انقددددر حرف برای گفتن داره که آدم بعد از تموم کردنش نمیدونه به کدوم باید اول فکر کنه ، نمیدونه کدوم یکی از شیطنت های میک رو باید روی خواهر یا برادرش پیاده کنه و ناخودآگاه به دنبال سیمان خیس میگرده:))))
جمله مورد علاقم :
تو واقعا فکر میکنی وفتی یک نفر میمیره، لابهلای ابرها شناور میشه؟ اون وقت چی کار میکنه؟ یه هالهی نورانی روی سرش سبز میشه و چنگ و عود میزنه؟
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.