داستان سفر به ژاپن با گروهی از ایرانی ها برای موزه صلح هیروشیما
کتاب خوبی بود، نثر روانی داشت، در بعضی جاهاش نویسنده میخواست کتاب رو به سمت طنز ببره هرچند که موفق نبود،حقایق ژاپن رو میگفت و واقعا کتابی بود که میشد جذبش شد
مقصد اول هیروشیما بود، شهری که برخلاف انتظار نویسنده یه شهر ساده بود و از اون ژاپن اخروزمانی و و کشور تکنولوژی خبری نبود و این سادگی رو از فرودگاه و کوچه و خیابون و قطار شروع کردن.
نشون میداد هرساله برای این مراسم (یادبود قربانیان) افراد زیادی رو از کشور های مختلف دعوت میکردن ولی مراسم هیچ چیز چشمگیری نداشت و مهمتر از اون حضور آمریکایی ها در رديف جلوی این مراسم بود.
همیشه برای خودم سوال بود چرا بعد از اینکه آمریکا همچین بلایی به سر ژاپن آورد و هنوز که هنوزه آدمای زیادی کشته میشن، باهاشون همکاری میکنه.
داخل کتاب گفته شده بود چونکه ژاپنی ها معتقدند اگر این بمب نبود کره و ژاپن نابود میشد و این بمب جلوگیری کرد از جنگ و خونریزی های بیشتر.
در صفحات بعدی کتاب وقتی با یک هیباکوشا(بازمانده های بمب شیمایی که برای ژاپنی ها از احترام زیادی برخوردارند)
برخورد کردن اون علت دشمنی نکردن رو اینجوری گفت(ما به سه دلیل از آمریکا کینه نداریم و با اونها دشمنی نمیکنیم' یک اینکه آمریکایی ها بعد انفجار بمب به ما کمک کردند تا افراد مجروح رو مداوا کنیم؛ هرچند که پول کمکهایشان را از ما گرفتند. دو اینکه ما ژاپنی ها معتقدیم باید گذشته را به رودخانه ریخت و فراموش کرد و سه اینکه ما بودایی هستیم و بودایی ها به تقدیر اعتقاد دارن بنابراین با خودمان گفتیم این تقدیر ما بوده که در چنین روزی و به چنین وسیله ای بمیریم.) و در نهایت پس از سوالات و بحث ها، هیباکوشا میگه این حرف هایی است که به ما یاد دادن تا بگوییم ما بمب اتم را دوست دوست داریم
این قسمت از کتاب رو انقدری دوست داشتم که چندبار بخونم و عکس بگریم و بنویسم.
در روند کتاب از شهر و پیاده رو های پر از علامت راهنمایی میگن
از غذا خور یهای کوچیک و زندگی رسمی مردم ژاپن که اگر هفته ای یکبار داخل خونه غذا بخورن خوشبخت به حساب میان
از نظم و وقت شناس بودن مردم ژاپن
از سرعت قطار ( سه برابر سرعت قطار در ایران و به قدری تند که بیرون از قطار رو نشه دید)
از عادات پر احترامشون
و با همهی اینها نظرهارو درمورد زاپن برمیگردوند