دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

هیئون سئو لی و 2 نفر دیگر
4.0
94 نفر |
42 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

5

خوانده‌ام

191

خواهم خواند

109

این توضیحات مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب می‌باشد.

نگاهی فوق العاده به زندگی در یکی از بی رحم ترین و مخفی کار ترین دیکتاتوری های جهان و ماجرای مبارزه هراس آور یک زن برای فرار از دستگیری و رساندن خانواده اش به آزادی. هیئون سئو لی که کودکی اش در کره شمالی سپری میشد یکی از میلیون ها نفری بود که در دام رژیم مخفی کار و ستمگر کمونیست روزگار می گذراندند. خانه کودکی اش در مرز چین او را در شرایطی فراتر از حدود کشور محصورش قرار میداد و وقتی قحطی دهه 1990 آمد او شروع به تفکر، پرسشگری و درک این نکته کرد که در سراسر عمرش شتسشوی مغزی شده است. با توجه به میزان فقر و بیچارگی اطرافیانش متوجه شد که کشورش نمیتواند چنان که میگفتند «بهترین کشور روی زمین» باشد.هنگامی که به سن هفده سالگی رسید تصمیم گرفت از کره شمالی بگریزد. در مخیله اش هم نمی گنجید که برای اینکه باز هم کنار خانواده اش باشد باید دوازده سال صبوری کند.

بریدۀ کتاب‌های مرتبط به دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

نمایش همه

پست‌های مرتبط به دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

یادداشت‌های مرتبط به دختری با هفت اسم: داستان فرار دختری از کره شمالی

            ما از یک کتاب چه می‌خواهیم؟ سوالی است که موقع خواندن این کتاب که دوستش هم داشتم از خودم‌ پرسیدم. آیا باید روایات فراری‌های کره‌شمالی را روایت‌هایی زرد و فاقد اعتبار بدانیم که صرفاً جنبه‌ی سرگرمی دارند؟ چون همه در سایه دشمن اصلی یعنی کره جنوبی نوشته شده‌اند؟ یا می‌توانیم به آن‌ها استناد کنیم‌ و به عنوان منبعی برای شناخت کره‌شمالی به حسابشان بیاوریم؟ 
سوالاتی که هنوز جوابشان را پیدا نکرده‌ام و با این حساب تصمیم دارم خواندن کتاب فراریان کره‌شمالی را ادامه بدهم. هم به این خاطر که روایت‌ها پرکشش‌اند، هم به این خاطر که حوادث کره‌شمالی برایم جذاب است. این قدر که با کنار هم چیدن هر مکان و زمان هر کتاب بخواهم تاریخ و جغرافیای این کشور را کشف کنم.

پیش از این کتاب "روح گریان من" را خوانده بودم که روایت یک جاسوس کره شمالی ست که در کره جنوبی دستگیر می شود، تصور می کردم باقی کتاب‌هایی با این ژانر تکرار همان داستان هستند. اما "دختری با هفت اسم" فضای کاملا متفاوتی داشت، چه از نظر داستانی چه از نظر زمان و مکان. این بار روایت داستان در پیونگ یانگ اتفاق نمی‌افتاد و در مرز چین رخ می‌داد و به همین ترتیب انگار کره شمالی متفاوتی را می‌دیدیم. با قوانین شاید ساده‌تر اما شرایط سخت‌تر مثل قحطی، مرگ و ...
و به همین ترتیب این کتاب روایت دقیق‌تری از متن زندگی مردم کره شمالی ارائه می‌داد. نوع روابط خانوادگی، شغل افراد، سیستم اداری، وضعیت مدارس و ... اگر قصد داشته باشیم کره شمالی را فارغ از ایدئولوژی و صرفاً از لحاظ فرهنگی بررسی کنیم شاید این کتاب، گزینه‌ی مناسبی باشد.

علاوه بر آن همان طور که گفتم نویسنده روایت پرکششی داشت،  در این حد که به سختی می‌توانستم کتاب را کنار بگذارم و کاملاً در ماجرا فرورفته بودم. آن قدر که در لحظه‌ای سرم را بالا آوردم و از اینکه در تهران قرن بیست و یکم هستم هم تعجب کردم هم خوشحال شدم. حوادثی که برای مردم شرق آسیا اتفاق می افتاد (چه چین، چه هر دو کره و ...) آن قدر از زندگی عادی من در ایران دور بود که گاهی از اینکه چنین جایی در جهان وجود دارد تعجب می‌کردم. ما ایرانی‌ها اغلب بعد از کشور خودمان و چند کشور همسایه تنها پنج شش کشور اروپایی و آمریکای شمالی را می‌شناسیم و دنیا برایمان در همین چند کشور خلاصه می‌شود، اما خواندن کتاب‌هایی مثل "دختری با هفت اسم" انگار دنیای بزر‌گ‌تری را پیش‌روی ما قرار می‌دهد. برای همین تصور می‌کنم با تمام انتقادات و دیدگاه منفی‌ای که نسبت به حقیقت این کتاب‌ها دارم خواندن آن‌ها خالی از لطف نیست، چون نگاه ما را به جهانی باز می‌کند که شاید تابحال حتی به آن فکر هم نکرده‌‌ایم و دریچه‌ای برای ما به وجود می‌آورد که با روح جست‌و‌جوگر بیش از قبل به دنبال حقیقت جهان باشیم...
          
            کتاب سرگذشت و خاطرات یک دختره در مورد فرار از کره‌ی شمالی. در ابتدا با معرفی خانواده و پدر و مادر شروع میشه، بعد به مقررات و رفتارهای حکومت در کره‌ی شمالی میپردازه، بعد نحوه‌ی فرار و پس از اون نحوه‌ی زندگی پس از فرار در چین و کره‌ی جنوبی. داستان روایت ساده و روانی داره اما شما اگه کتاب دیگه‌ای در این مورد خونده باشید، چیز بیشتری برای گفتن نداره. در کل کتاب‌هایی که به این موضوع پرداختند به نظر میاد یک قالب مشخصی دارند، ابتدا در مورد سختی‌ها و قوانین کره‌ی شمالی، بعد در مورد عبور از مرز، و در نهایت مخفی شدن در چین و پیدا کردن راهی برای پناهنده شدن به کره‌ی جنوبی و روایت سختی زندگی در کره‌ی جنوبی به خاطر تفاوت شدید نحوه‌ی زندگی و این اتفاقات جدای از اینکه شخص نویسنده کی باشه خیلی شبیه به همه. یه جمله‌ی جالب در این کتاب نقل قول میشه که خیلی تلخ اما حقیته، اینکه: «رژیمی که تمایل دارد افراد زیادی را بکشد تا در راس قدرت بماند، احتمالاً مدت زیادی حکومت خواهد کرد.»ه
          
            کتاب بدی نیست. از کره شمالی و ماجراهای فرار از دست دیکتاتور عجیب و غریبش کارهای بهتری هم هست. مثلا روح گریان من یا فرار از اردوگاه شماره ۱۴.
اما همچنان به نظرم راوی ها، توی این ژانر به علت منافعی که دارن همه‌ی حقایق رو بیان نمی کنن یا عمدا ضعف ها و جرائم و نادرستی های کره‌ی شمالی رو پررن، می‌کنن. ساده تر بخوام بگم مثل این می‌مونه که کسی که از ایران رفته و پناهنده‌ی سیاسی شده و الآن با کار رسانه ای بر ضد جمهوری اسلامی ایران روزی خودش رو در میآره بیاد یه کتاب راجع به زندگی در ایران بنویسه، خوب راستش به نظر من اون راوی صادق نخواهد بود. هنوز هم برام نمی‌گنجه کره‌ی شمالی انقدر جای بسته و بدی باشه، علی الخصوص بسته بودنش. کشوری که مطمئن هستیم هکرهای بنامی داره با جمعیت کم یعنی دسترسی به اینترنت هم داخلش پیدا می‌شه و داره از بین نیروهای مملکتش استعداد یابی می‌کنه والا این هکرها کجا آموزش ببین و تمرین بکنن ؟ خود راوی این کتاب هم می‌گه این قضیه رو که تماس اینترنتی با موبایل داشتن و ... بعد چطور ممکنه مردمش فکر کنن فلان ستاره همزمان با تولد رهبر کبیر کره شمالی به وجود اومده !
یا از این دست حرف هایی که به عنوان باور های شمالی ها و عقب موندگی های فکر اون ها گفته می‌شه و این که کره جنوبی چقدر خوبه و .... 
توی همین کتاب نهایتا مادر و برادر این خانوم که با مشقات فراوانی به کره جنوبی رسیدن و شهروندی کره جنوبی رو هم به دست آورده بودن، نهایتا نمی مونن و برمی‌گردن به نیمه ی شمالی شبه جزیره‌ی کره و راوی هم قضیه رو در یک پاراگراف جمع میکنه ! در صورتی که ۴۰۰ صفحه توضیح داده که شمال چه جای خوفناک و خطرناکیه چرا این آدم ها به این نتیجه می‌رسن که جنوب همچین جای دل انگیزی هم نیست و بر می‌گردن ؟ 
من اصلا و ابدا طرفدار کمونیست ها و خاندان ظالم حاکم بر کره ی شمالی نیستم فقط خواستم احساسم رو بنویسم که انگار چیزهایی که امپراطوری رسانه ای غربی ها می گن خیلی هم درست نیست!
اینایی که نوشتم البته از جذابیت سرگذشت این خانوم با هفت تا اسم مختلف کم نمی‌کنه و انصافا شما با خاطرات جذابی طرف هستید.
          
Fatemeh Zahra

1402/08/11

            در کتاب های مربوط به کره ی شمالی ، در موارد زیادی ، به نظر میرسه که حقایق بسیار اغراق شده ؛
این موضوع مخصوصا در مورد کره ی جنوبی ، که آن را بهشت و محل آسایش و شادی معرفی می کند دیده میشود .
با توجه به اینکه از قبیل موارد ، در مورد سیاه نمایی ایران هم توسط غرب و مستعمره هایش بسیار انجام شده و مردم ایران را تماما بدبخت و بی پناه و جنگ زده معرفی می کند ،درک تمام مطالب داستان برای من امکان پذیر نیست .
. در کتاب هایی که خواننده بیشتر در احساسات غرق می شود و حس ترحم بیشتری نسبت به اشخاص دارد ، به راحتی می توان مطالبی کاملا غیر عقلانی را به خواننده تلقین کرد .
و از آن طرف ماجرا ، بهشت و منجی ای به نام آمریکا ، ناجی مردم بیچاره ی ایران و کره شمالی هستند!
آه که چقدر هم این مردم خیر خواهند و همیشه مدافع مظلومان!😂😂
یکی از دوستان نوشته بود : آنقدر آمریکا در کتاب های مربوط به کره شمالی مهربان و نیکوکار است که آدم فکر می کنید نکند این کتاب را وزیر امور خارجه آمریکا نوشته است!
اگر نگاهی به دیدگاه مردمان غرب از ایران بیندازید ( جنگ، خرابی ، استفاده از شتر برای حمل و نقل ، لباس های پاره و پوسیده و...) و بعد آن را با واقعیت ایران مقایسه کنید ، قدرت آمریکا در وارونه جلوه دادن حقایق برایتان آشکار می شود....
          
عین راء

1402/03/06

            کتاب را با دیده تردید خواندم. همین حس را نسبت به «حرم سرای قذافی» هم داشتم. حس تردید. شاید نشود خیلی محکم رد و تأیید کرد. به هادی گوشه هایی از کتاب را توضیح دادم، پیشنهاد نیم دانگ پیونگ یانگِ امیرخانی را وسط گذاشت. یادم آمد که هیئون سئو لی از وضعیت پیونگ یانگ هم نوشته بود و این که آنجا دنیایی متفاوت از همه کره است. خلاصه که حس تردید همه جای کتاب همراهم بود.
دختری سخت کوش ماجرای مهاجرت ناخواسته اش را نقل می کند. از کره شمالی و وضعیت حاکم بر آن، از چین و از کره جنوبی می گوید. مشخصا کره شمالی را به تمسخر می گیرد، در مورد چین موضعی بی طرف دارد، ابتدای کار کره جنوبی را می پرستد ولی کم کم از موضع پرستش کوتاه می آید و با نگاه احترام به آن می نگرد و ضعف هایش را ندید نمی گیرد و نهایتا آمریکا و استرالیا، دو جایی هستند که مقام پرستش را پیدا می کنند. ساده ی ماجرا این است که دختر نویسنده در جستجوی حرف خوب و کار خوب است و اگر چیزی را ببیند که خوب است، آن را می پذیرد. به همین خاطر هم از برخی خصلت های مردمان کره جنوبی تعریف می کند و از برخی نه. در رابطه با حقوق بشر هم سر تعظیم فرود آورده بود. اگر با همان روحیه ای که در کتاب آن را تصویر کرده بود جلو برود، احتمالا بتواند ایراداتی هم بر حقوق بشر وارد کند. 
کتاب جالبی بود  در کل. خواندنش را شاید بشود به جوانان توصیه کرد.