بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

یادداشت‌های پیشنهادی

نمایش همه
                همه چیز از بهار ۱۷۹۴ شروع شد

زمانی که 
 اتین، برادر اوژنی دزیره، توسط وحشی گری انقلابیون فرانسه تهدید و در آخر دستگیر می‌شود..
اوژنی همراه با همسر برادرش به دیدن یکی از مسئولین می‌روند تا شاید راهی برای آزادی اتین پیدا کنند و همه چیز از آن شب شروع می‌شود!

آن شب دزیره با شخصی از خانواده‌ی بناپارت آشنا می‌شود و بدون شناخت قبلی پای دو برادر، ژوزف و ناپلئون را به خانه‌شان باز می‌کند :)

(گاهی فکر می‌کنم اگر دزیره در آن دفتر حضور نداشت، شاید هیچوقت این اتفاقات پیش نمی‌آمد..
شاید اون غم و شکست رو تجربه نمی‌کرد ولی در این صورت هیچوقت هم موفق نمی‌شد، به این جایگاه دست پیدا کند..!)


این کتاب، داستانی است که از زبان خود برناردین اوژنی دزیره و به صورت خاطره هایی از سیزده سالگی این دختر نقل می شود.
 این داستان ماجراهایی از نیمه دوم قرن هجدهم، در فرانسه را روایت می کند که سرشار از اطلاعات و وقایع تاریخی جذاب است :))

این کتاب درکنار داستان عاشقانه و تاریخی، با دقت به روند تکامل، رشد و سقوط شخصیت ها پرداخته که در راس آن‌ها دزیره قرار دارد،
با نوجوانی دزیره، شیطنت ها وناپختگی هایش همراه می‌شویم و در هر فصل شاهد پیشرفت و رشدش هستیم..
و چقدر شیرین بود!
بلافاصله غرق در داستان شدم :))♡


"لحظه هایی از تاریخ هیچ گاه از عشق خالی نبوده است و آنگاه که عشق به تاریخ ورود پیدا می کند، تاریخ رنگ و بوی تازه ای به خود می گیرد و شوری دیگر می انگیزد."
        
                گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
        
                - کتابی که نمی توان لحظه ای بر روی زمین گذاشت.

- اِیمی دانشجوی پزشکی باید برای دوره رزیدنی¹ خود بیست و چهار ساعت در یک طبقه بخش بیمار های روانی که هیچ راه خروجی ندارد سپری کند اما داستان به اینجا ختم نمی شود...

- اولین چیزی که درون دنیای کتاب من رو جذب کرد و همینطور تبدیل به بخش موردعلاقم در کتاب شد بیماران روانی این بخش و مشکلات روانیشون بود که همچون یک پرونده ی جنایی واقعی به این موضوع خوب پرداخته شده بود که می‌تونه دلیل این جزئیات فوق جذاب مدرک پزشکی آسیب مغزی نویسنده کتاب باشه.

- در طول کتاب تشخیص واقعیت و توهم به خوبی هرچه تمام تر برای خواننده مشکل می شود که این تکنیک هنرمندانه مک فادن به شدت من رو یاد کتاب خاطرات یک آدم کش از کیم یونگ - ها می‌اندازد.

- همون‌طور که در اول اشاره کردم کتاب روندی پر قدرت و سریع را در شروع پیش می‌گیرد و حتی لحظه ای این جذابیت و سرعت را در روند داستان از دست نمی‌دهد و مخاطب را تا لحظه ی آخر میخکوب خود می‌کند.

- پرداختن و شخصیت پردازی افراد درون داستان به طور کامل توسط نویسنده انجام شده که همین باعث میشه تصویر سازی از شخصیت ها همچون آب خوردن برای خواننده راحت بشه.

- پایان بندی کتاب طبق انتظارم فوق العاده عمل می‌کنه و در روند معمایی داستان هیچ حفره ای باقی نمی‌گذاره جز یک مبحث کوچک ( به دلیل لو رفتن داستان اشاره نمی‌کنم) که قابل چشم پوشی است.

- در آخر این کتاب را به طرفداران هر ژانر مخصوصا کسانی که در حالت ریدینگ اسلامپ² به سر می‌برند پیشنهاد می‌کنم و شما را به این سفر هیجان انگیز که ازش پشیمان نخواهید شد دعوت می‌کنم.


¹ : در علوم پزشکی دوره‌ای است عملی و تکمیلی در تحصیلات آموزش عالی که در بسیاری از کشورها پس از اخذ دکترای حرفه‌ای توسط پزشکان گذرانیده می‌شود. به شخصی که این دوره را می‌گذراند رزیدنت گفته می‌شود.
²: به موقعيتی گفته می‌شود كه شما انگيزه‌ی خوندن رو از دست می‌ديد كه می‌تونه كوتاه مدت يا بلند مدت باشه.
        
                خانوم اَلی هیزلوود اونور آب اصولا نویسندهٔ معروفیه، واسه همین برام عجیبه که تا به حال کتابی ازش ترجمه نشده 🤔 (خودم اصولا هر بار با اسمش مواجه می‌شدم فکر می‌کردم مَرده، چون اسمش اینطوری نوشته میشه: Ali، بعد که عکسش رو دیدم شوکه شدم 😂).
کتابای هیزلوود هم اصولا تا جایی که دیدم همه تو سبک عاشقانه‌ست، منم از اونجایی که معمولا عاشقانهٔ «خالی» نمی‌خونم رغبت نمی‌کردم برم سراغش 😏
تا اینکه این کتاب رو دیدم، یه عاشقانهٔ فانتزی :)

قبل شروع کتاب رفتم در مورد نویسنده خوندم و با کمال تعجب دیدم دکترای علوم اعصاب داره 😱😄 تازه اینجا بود که اسم کتاباش برام معنی‌دار شد 😄 (مثلا The Love Hypothesis یا Love on the Brain).
تازگی انگار استاد دانشگاه هم شده 😳 (یه لحظه فک کن استاد دانشگاهی داشته باشی که یه سره رمان عاشقانه می‌نویسه 😄). 
نکتهٔ دیگه‌ای که در موردش نوشته بودن این بود که شخصیت‌های مونث کتابش اصولا تو حوزهٔ STEM کار می‌کنن، که میشه مخفف این واژه‌ها:
Science, Technology, Engineering, Mathematics
علم (همون ساینس جدا رساتره 😅)، فناوری، مهندسی، ریاضیات

و جالبه که تو این کتاب فانتزی هم همینطوره!

🔅🔅🔅🔅🔅
اینجا خون‌آشام داریم (Vampyre) و گرگینه (Werewolf) و یه ازدواج مصلحتی برای حفظ صلح...
و بعد یه راز و معما که خواننده رو همون اول جذب داستان می‌کنه...

ولی فضای کتاب کاملا مدرنه و نویسنده حتی تمام عناصر «فانتزی» رو به صورت زیستی توضیح میده و اینش به نظرم خیلی باحال بود. کلا تو داستان قشنگ می‌شد حس کرد نویسنده علوم اعصاب خونده 😏 (کلا اونایی که علوم شناختی یا علوم اعصاب خوندن خیلی علاقهٔ خاصی دارن که همه چیز رو با تکامل یا فرآیندهای زیستی و مغزی توضیح بدن 😄)
و باز شخصیت مونث کتاب یه دختر بیست و پنج ساله‌ست که یه متخصص نرم‌افزاره، از اون آدمای خفن که با چند خط کد همه کاری می‌تونن بکنن 😎

🔅🔅🔅🔅🔅
معمولا کم پیش میاد من از شخصیت مونث کتاب‌ها خوشم بیاد! اگرم اولش نظرم رو جلب کنه، تهش یه کاری می‌کنه که کاملا از چشمم می‌افته 😄 
ولی اینجا واقعا از میزِری خوشم اومد. 
کلا کتاب، به جز بخش آخر، از زاویه‌دید میزری روایت شده و این دختر واقعا باحاله :) 

هیزلوود جدا خوب می‌نویسه و قلمش نمک خوبی داره :) 
معمای کتاب هم کشش خوبی داره و آخرش اتفاقاتی می‌افته که به شخصه اصلا حدس نمی‌زدم...

🔅🔅🔅🔅🔅
سیر بخش عاشقانهٔ کتاب هم خوبه، البته من اولاش رو خیلی بیشتر از آخراش دوست داشتم چون اون آخر دیگه تعدد صحنه‌های جنسی واقعا زیاد شده بود 😒
اون نیم ستاره رو هم به خاطر همین صحنه‌ها ازش کم کردم که خب کاملا صریح بودن... البته بازم به نسبت یه سری کتابای دیگه، این صحنه‌ها حداقل به روند داستان و رابطهٔ دو طرف می‌اومد و اینطوری نبود که با خودت بگی این الان چی بود این وسط؟! ولی خب کلا این همه توصیف زیادی بود...
اگه یه روزی ترجمه بشه قطعا سانسور زیادی خواهد داشت 😅 ولی با این وجود به نظرم اصلا مناسب نوجوون نیست.
        
                مطالعه کتاب را تمام کردم و بسیار لذت بردم، هم از موضوع کتاب، و هم  نحوه نگارش که به قول معروف مفید و مختصر بود، و هم طنزی که چاشنی کتاب شده بود.
در عین حال دلم به حال زبان شیرین فارسی سوخت که مدت هاست مورد هجوم قرار گرفته و  متاسفانه فضای مجازی و رسانه ها و صدا و سیما هم به این هجوم دامن زده اند. نویسنده در این کتاب بخشی از بی مهری هائی که در حق زبان فارسی صورت گرفته را  با بیانی شیوا و البته مختصر توضیح داده است.
از تعداد قابل توجهی از نکات کتاب اطلاع داشتم، اما نکات جدیدی هم بود که یاد گرفتم، مانند پیشخان که درست است، و پیشخوان نادرست. و یا گفت و گو که درست است، و گفتگو نادرست.
مطالعه کتاب را توصیه می کنم، مخصوصا به کسانی که دغدغه آنها زبان شیرین فارسی و درست نوشتن و درست صحبت کردن  است.
پ ن: این کتاب را یک کتابخوار به من هدیه داد. همین جا باید از این کتابخوار عزیز تشکر کنم و بگویم که اکثر کتاب هائی که تا کنون از این کتابخوار هدیه گرفته ام بسیار خوب انتخاب شده اند. بعضی را خوانده ام و بعضی دیگر هنوز در نوبت خواندن هستند. و از شما چه پنهان که به دلیل جذابیت موضوع و عنوان این کتاب های هدیه، حتی نوبت مطالعه کتاب هائی که خودم خریده ام را جابجا کرده ام، و البته شاهد غر زدن آنها هستم!! 😄
        
                آخرین کتابی که تموم شدنش انقدر ناراحتم کرد یادم نیست. «یک مهمانی، یک رقص» احتمالا همیشه با من می‌مونه چون اتفاقات چندماه اخیر زندگی رو لابلای صفحاتش دفن کردم و شب‌های سخت‌ رو تونستم با داستان‌هاش، سالم رد کنم.‌
 کتاب رو اگر چند سال زودتر می‌خوندم قطعا انقدر باهاش حال نمی‌کردم. این در‌هم‌آمیختنی که فضای زندگی روزمره با نمودهای دینی و اعتقادات کاراکترهاش توی این کتاب داره، برای مایی که درام داستانیمون با فرهنگ دینی هیچ‌وقت درست جمع نشده و همیشه داستان‌های گل‌درشت آزارمون داده مثل یک معجزه‌ست. 
دوست داشتم وقت بود و خیلی خیلی بیشتر درموردش می‌نوشتم. در مورد دنیاسازی‌اش. که چطور داستان‌هایی که جغرافیایشان از روسیه تا لهستان و آمریکا می‌روند، انقدر دنیاهایی شبیه به هم دارند. یا در مورد شباهتش. که چقدر مسائل مشترکی بین یک خانواده یهودی و بک خانواده مسلمان وجود دارد.
پ.ن: ترجمه‌ی خوب واقعا نجات‌دهنده‌ست. بعضی داستان‌های کتاب پره از مراسم‌های عجیب و غریب یهودی‌ها و کلمات تخصصی مربوط به فرهنگشون اما نثر قوی یک‌جوری آدم رو همراه می‌کنه که اصلا احساس غریبگی بهش دست نمیده. 
        
                در کُل هویّت یا کیستی به مجموعه نگرش ها، ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز می‌کند، گفته می‌شود.
این هویت، ذاتی (طبیعی) است یا عرضی (مصنوعی)؟ ثابت است یا متغیر؟ چه سطوحی دارد؟ و غیره. در جهان امروز مسأله هویت جدی تر از گذشته مطرحه و یکی از مهم ترین مسائل جوامع امروزیه.

✨ازونجایی که هویت انسان در ارتباط با بقیه معنا میگیره، این کتاب هم به روایت داستان یک زن و شوهر عاشق با راوی دانای کل می‌پردازه. به صورت یک فصل در میونه که هر فصل به دیدگاه یک نفر می‌پردازه. داستان تا جایی پیش میره که یک “سوءتفاهم” در رابطه این دو نفر ایجاد میشه..

✨داستان خیلی تمیز روایت میشه ○.◎؛ شما رو از قضاوت کردن بازمیداره و  با توضیحات و توصیفات خیلی راحت به عمق شخصیت‌ها میرسین و هیچ‌کس رو سرزنش نمیکنین! به نظر من ویژگی برجسته‌ای بود که باعث میشد به عمق مطالب فکر کنم، خودم رو جای هر شخصیت بذارم و درک کنم!

✨در این بین علاوه بر کشش داستانی،  جنبه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی و فلسفی‌شو خیلی دوست داشتم ヽ(ヅ)ノ.
🌱 خدا در کارگاهش راه می‌رفت که اتفاقی به این بدن برخورد کرد؛ و از همین روست که هر کدام از ما باید برای مدت کوتاهی به نفس تبدیل شویم. این‌که نفسِ آن بدنی باشی که همین طور هول‌هولکی سرهم‌بندی شده است، تقدیر ناجوری است، بدنی که اگر چشمش بدون این که هر ده بیست ثانیه یک بار شسته نشود، نمی‌تواند چیزی ببیند! چطور باور کنیم کسی که او را جلوی خودمان می‌بینیم وجودی آزاد و مستقل دارد و سرور خودش است؟ چطور باور کنیم که بدنش تجلی درستی از نفسی است که در آن ساکن است؟ برای این که چنین چیزی را باور کنیم باید چشمک زدن ابدی پلک‌ها را فراموش کنیم. باید آن برخورد در کارگاه را که از آن به وجود آمده‌ایم، فراموش کنیم. خدا خودش این تعهد را به ما تحمیل کرده است.

✨کتاب کوتاه و در عین حال عریضیه که قطعاً خوندنش رو توصیه میکنم🤝🏻



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
ازونجایی که حس‌ میکنم وقتی “پایان خوش” اتفاق می‌افته، خیلی زود فراموش میشه، درسی ازون موضوع گرفته نمیشه یا حالا هرچی، پایان خوش داستان رو دوست نداشتم (◠‿◠).
هرچند که اعتراف میکنم واقعاً جذاب شد وقتی که کوندرا شروع کرد به سؤال پرسیدن..
آیا رؤیا بود این؟ از کجا شروع شد؟

یک موضوع دیگه که برام‌جالب بود اینه که ما یه «سوتفاهم» دیگه هم در داستان داشتیم؛ بین ژان-مارک و دوستش. ولی اون سوتفاهم رفع نشد.. 
این موضوع، رابطه‌ی عمیق و نیازی که بین زن و شوهر هست و تمایل اون‌ها به مشکلاتشون رو بیشتر تأیید میکنه.
کوندرا هم که راه حل رو در صحبت کردن میبینه:
🌱هیچ عشقی نمی‌تونه تو سکوت زنده بمونه.

ولی در نهایتِ داستان، عمقی‌تر که فکر‌ کنیم، حتی با وجود یک یارِ غار باز هم در درونِ خودمون تنهاییم <(' .' )>.
        
                برای این یکی دلم می‌خواد حالا که تقریبا یک هفته از تموم کردنش گذشته و جای خالی‌ش در زندگی‌م داره اذیت می‌کنه یادداشت بنویسم، نه مثل اکثر کتاب‌ها همون وقتی که تازه تمومشون کرده‌ام و هنوز شیفته‌ی کاملم.
تازگی‌ها رو آورده‌ام به سفرنامه خوندن. یا حتی بیش از اون، ناسفرنامه خوندن. سفرنامه‌ها رو انگار دقیقا برای ما می‌نویسن، برای ما که اونقدر شجاع و هیجان‌طلب نیستیم که در پی دست‌اول تجربه کردن چیزها باشیم، کاری که دوست داریم بکنیم نشستن در فاصله‌ای امن و در جایی آشنا و آرامش‌دهنده ست، همراه شدن با کسی که از تجربه‌های غریبش برامون تعریف می‌کنه و فکر کردن به همه‌ی سفرهایی که نرفته‌ایم، همه‌ی فاصله‌ای که با اون زندگی‌ها داریم، و چه راضی هم هستیم از این فاصله. برای من لااقل نقشش اینه، هر بار که سفرنامه می‌خونم بیشتر احساس می‌کنم که چقدر اون آدمی که می‌ره تو دل اون تجربه‌ها من نیست، چقدر این آدمی که نشسته اینجا و داره در کلمات غرق می‌شه از زندگی آروم بی‌نکته‌ش در جهان کلمات و جملات و صفحات کاغذی کتاب‌ها راضیه.
این یکی معرکه بود تقریبا. شب‌ها قبل خواب می‌خوندمش و دنیای بیرون رو رها می‌کردم و با این خوشحالی ‌و آرامش بهم برمی‌گشت و بعد می‌رفتم برای خواب. شبی حداکثر یک فصل. اما ناپرهیزی کردم، از جایی به بعد اونقدر جالب شد که یک‌نفس چندین فصل آخر رو خوندم و فکر این رو نکردم که در شبی مثل امشب که از اون شب‌های بده که حتی دلت نمی‌خواد با این‌همه ناخوشحال بودن بخوابی و منتظر فردا بشی، جاش چقدر خالی خواهد بود و جایگزینی براش نخواهم داشت.
مهزاد بختیاری الیاسی جوری می‌نویسه که انگار کلمه‌ها موم‌ن تو دستش، عروسکن که داره بازی‌شون می‌ده، مخلوقات‌ن برای پروردگار. کنترل کاملی روی کلمات و عباراتش داره که حیرت‌انگیزه، جوری که فکر می‌کنی سال‌هاست داره می‌نویسه و چندین و چند اثر دیگه باید تابه‌حال ازش خونده باشی و باور نمی‌کنی این‌طور نیست. کاری که با کلمات می‌کنه به نظر من خیلی شگفت‌انگیزتره نهایتا از نجات یافتن معجزه‌آساش از راننده‌ی مست و دیوانه وسط جاده‌ای که قراره به گرجستان برسه، یا تجربه‌ی عجیب اولین حضور در مراسم سماع در قونیه، یا دوست‌های غریبی که در ترکیه دست و پا کرده بوده برای خودش. تک‌تک جستارها نشان از سفررونده‌ای حرفه‌ای دارن که خودش هم اذعان می‌کنه که از وقتی تنها خونه‌ش تو تهران رو به صاحبخونه پس داده سفر کردن تبدیل شده به کاروبار رسمی و جدی‌اش و شغلش به حساب می‌آد. اما چیز دیگری که از تک‌تک جستارها می‌زنه بیرون توانمندی نویسنده‌شه، چیزی که اونقدرها برای سفرنامه لازم نیست، اما سفرنامه رو به ناسفرنامه‌ای تبدیل می‌کنه که تو می‌تونی باهاش از خلال شناختن آدم معمولی‌های استانبول و روستای پدری و سگ‌های عجیب ویلای دماوند و آدم‌های توی اتوبوس خراب‌شده و وسط‌راه‌مونده‌ی ناکجاآبادی در نپال به خودت بیای و ببینی داری طوری به اون جاها سفر می‌کنی که پیش از این هرگز نکرده بودی، نه در عالم حقیقت و نه در هیچ سفرنامه‌ی دیگری شاید.
        
                خیلی وقته که این کتاب رو تموم کردم اما چون از احساس و نظرم درباره داستان مطمئن نبودم نمینوشتم...راستش اول خواستم بگم معمولیه اما چون واقعی بود و قابل لمس فکر کردم شاید همین معمولی بودنش دلیلی بر خوب بودنش باشه...اما مگه یه کتاب نباید یه دید جدید یا یک آهان جدید(منظورم تعجب از چیزی که میدونی یا زندگیش کردی اما تازه در قالب یک فکر یا کلمه کشفش میکنی) داشته باشه...خلاصه که با خودم در گیر بودم... 

چیز دیگه‌ای که ذهنمو در گیر کرده بود مسئله اعدام بود...آیا من باهاش موافقم؟...راستش بله چون فکر میکنم آدم هایی وجود دارند که وجودشون برای بقیه چیزی جز آسیب و ضرر نیست...یه اختلاس گر...یه قاتل...اما وقتی حکومت ها برای قطع یک فکر و صدای جدید و یا اعتراض به حق که مخالف قدرتشون هست از اعدام استفاده میکنند مخالفم...حالا تشخیص این که کی حقش اعدام هست کی نیست کار یک قاضی عادل بی طرف هست که اونم کمیابه.... 

چند جمله از کتاب: 

همیشه فکر میکردم مرگ در نیمه شبی تاریک و سرد سراغ آدم میاید نه در یک صبح روشن تابستانی 

سایه ترسناک مرگ زورش از ایمان من بیشتر بود...


        
                اگر دوست دارید یه رمان جنایی با پیچش های داستانی و تعلیق درست حسابی بخونید این کتاب انتخاب خوبیه.
نمیدونم خاصیت همه کتابهای آگاتا کریستیه یا نه، ولی اینجا و توی یه کتاب دیگه‌ای که شروع نکرده کنار گذاشتم، همه چیز رو خود کاراگاه جلو میبره. من علاقه دارم بتونم حدس های خودم رو دنبال کنم ولی بعد یه دفعه کارگاه میاد یه حقیقتی که اصلا توی داستان وجود نداشته رو به همه اطلاع میده. مثلا فلانی اهل فلان جاست پس فلان چیز اتفاق افتاد. نمیشه درست توضیح بدم، اسپویل میشه ولی کسانی که خوندن متوجه منظورم میشن. برای همین اون یه ستاره رو ندادم.
با این حال به عنوان یک پرونده جنایی خیلی جذاب و پر از جزئیاته و خوندنش خیلی لذتبخش بود. پیشنهاد میکنم وسط خوندنش وقفه نندازید تا چیزی رو فراموش نکنید. من یه نکته مهم از اول داستان رو یادم رفته بود و وقتی بعدا بهش اشاره شد احساس میکردم من چنین چیزی توی داستان ندیدم و همین هم منو از واقعیت خیلی دور کرده بود.
من قاتل رو حدس نزده بودم، بعد وقتی معلوم شد کیه  گفتم اصلا نمیشه. بعد برگشتم عقب دوباره خوندم دیدم نه، میشد. اگر برای شما هم اتفاق افتاد، برگردید دوباره جاهایی که بنظرتون منطقی نبوده بخونید، همه چی درسته.

برای علاقه‌مندان به ژانر جنایی پیشنهادیه 👌
        

لیست‌های پیشنهادی

نمایش همه
تاریخ ترسناک جهانهزارتوی پننه شهریار امبر

کتابهای ترجمه پیمان اسماعیلیان

32 کتاب

اخیرا متوجه شدم چقدر انتخاب‌های پیمان اسماعیلیان در ترجمه کتاب رو دوست دارم! ترکیب دلچسبی داره از فانتزی و طنز ظریف، که خیلی دلچسبه. حتی این کتاب جدیدی که دارم می‌خونم (افسانه اَمبر) باوجودی که چیز زیادی ازش نمی‌فهمم!! (چون مبتنی بر اسطوره‌ها و افسانه‌های کارت‌های تاروته) ‌ حالا این وسط داشتم کتاب‌های این مترجم رو بالا و پایین می‌کردم، کنجکاو شدم ببینم این آقای "پیمان اسماعیلیان" چه شکلیه اصلا... و حدس بزن چی پیدا کردم؟؟ . . . هیچی!!😐 هیچ عکسی ازش توی اینترنت نبود! دارم فکر می‌کنم نکنه خودش هم یکی از شخصیت‌های دنیاهای فانتزیه و هرگز کسی ندیدتش؟! شاید مثلا ناشرها، کتاب‌ها رو براش ایمیل می‌کنن و اسماعیلیان از دنیایی که توشه میاد توی سایه‌های زمین، ایمیل رو دریافت می‌کنه و برمی‌گرده به دنیای خودش! شاید جاییه توی "هزارتوی پن" یا "اَمبِر" یا "خانه خانم پرگرین" یا "لورین" یا "نارنیا"... کسی چه می‌دونه!! #شوخی

باشگاه‌های پیشنهادی

بریده‌های پیشنهادی

نمایش همه

پست‌های پیشنهادی

نمایش همه