عینکی خوش‌قلب
تصویر پروفایل

عینکی خوش‌قلب

@einakikhoshghalb
                    - اما بدان که کتاب، دریایی‌ست و نوجوان اسیر کتاب، به دریازده‌ای ناآشنا با شنا. تو بی‌شک غرق خواهی شد.
- غرقی‌ست شیرین؛ شیرین‌ترین غرق، اگر مقدّر شود.
مردی در تبعید ابدی
نادر ابراهیمی

معلم ادبیات‌خوانده✒️
روی سیاره زمین🌍
که دوست‌ دارد او را به کتاب‌ها و نوجوان‌ها بشناسند.📚
                  
Einaki.khoshghalb
undefinedundefinedundefinedundefined

خوانده‌ام

175 کتاب

undefinedundefinedundefinedundefined

در حال خواندن

5 کتاب

undefinedundefinedundefinedundefined

خواهم خواند

23 کتاب

خواهم خواند

0 کتاب

یادداشت‌ها

نمایش همه
5
          لوییس سکر نویسنده عزیزِ «ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر» بود. به همین خاطر وقتی اسمش را اتفاقی توی کتابفروشی دیدم در خریدن کتابش یک لحظه هم تردید نکردم. حالا که فکر می کنم اگر این کتاب را اتفاقی در کتابفروشی نمی‌دیدم شاید هیچ وقت از وجودش باخبر نمی‌شدم چون در گودریدز هم به سختی پیدایش کردم.
 «تاول» نام ترجمه‌ی فارسی کتاب است. (گرچه نمی‌دانم چرا نشر پرتقال نام را تغییر داده) ماجرای دختری به نام تامایاست که ناخواسته درگیر یک ماجراجویی پیچیده می‌شود. به بچه‌هایی مثل تایاما در زندگی واقعی «بچه مثبت» می‌گوییم و کمتر کسی داستان بچه‌مثبت‌ها را می‌نویسد. تامایا همه قوانین را رعایت می‌کند و حتی یک روز هم از مدرسه غیبت نداشته‌است اما برای اولین بار دست به قانون‌شکنی می‌زند. به جنگل ممنوعه نزدیک مدرسه می‌رود و با یکی از قلدرهای مدرسه درگیر می‌شود و لجن عجیبی را از گودالی برمی‌دارد و به صورت او می‌پاشد و فرار می‌کند. فردای آن روز دستی که لجنی شده شروع به تاول زدن می‌کند و پسر قلدر هم ناپدید می‌شود... 
نمی‌توانم بگویم «تاول» مثل «ته کلاس ردیف آخر، صندلی آخر» شخصیت‌های فوق‌العاده‌ای دارد یا مثل «آخرین گودال» داستانش جذاب و نفس‌گیر است. اما ادعا نمی‌کنم که ازخواندنش لذت نبردم. ماجراجویی تایاما مرا درگیر خودش کرد و شخصیت‌ها برایم عمیق و دوست‌داشتنی بودند. گذشته از آن نویسنده خلاقیت‌های جالبی در مرموز کردن روایت داشت که باعث می‌شد که از عالی نبودن باقی نکات کتاب صرف نظر کنم.
لوییس سکر مثل دفعات پیش کتاب را خیلی طولانی نکرده است. با همه جزییات و ریزه‌کاری‌ها و حتی با گفتن دو روایت موازی، ماجرا در صفحه 178 تمام می‌شود. جوری که دقیقا باب طبع نوجوان‌های بی‌حوصله باشد و من یک بار دیگر از همراه شدن با او لذت می‌برم درست مثل روزهای نوجوانی.
      
2
          کتاب اول یعنی «پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید» جزو موارد صدر لیست کتاب های محبوبم بود و هست. اینکه که بعد از مرگ پنج نفر را ملاقات می کنیم تا معنای زندگی مان را بفهمیم سوژه بی نظیری بود. ماجرای راز آلود و عجیبِ «اِدی» و در نهایت پایان بی نظیرش باعث می شد آن را یکی از بهترین کتاب های زندگی ام بدانم. همه ی صحنه های آن کتاب را هنوز خوب یادم هست. انگار خودم تجربه شان کرده باشم. 

حالا در مورد این کتاب، که دنباله کتاب اول محسوب میشود، سوالم این است آیا اصلا لزومی داشت که آن کتاب ادامه داشته باشد؟ دنباله ای که به وضوح از کتاب اول ضعیف تر است. اندک جذابیتی هم که دارد از کتاب اول وام گرفته است. از طرفی برخلاف جلد اول پایانی به شدت کلیشه ای دارد.

میچ آلبوم به خاطر «سه شنبه ها با موری»، «پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید» و «اولین تماس تلفنی از بهشت» نویسنده محبوب من است. اما گاهی فکر می کنم شاید روزهای اوجش به سر آمده ....
      
5
          این کتاب با نام «بی سرزمین» توسط نشر پرتقال در ایران منتشر شده.

بی سرزمین را به کندی خواندم. شاید چند هفته طول کشید. هر بار که بازش می‌کردم انگار خنجری به روحم می‌خورد. تجربه‌ی داعش و جنگ سوریه، برای ما تجربه‌ی خیلی خیلی نزدیکی بود. داعش سال‌های پایانی دبیرستان و ابتدایی دانشگاه من را به خودش اختصاص داده بود و در این داستان قسمت دیگری از تجربیاتم را می‌خواندم. 

«بی سرزمین» داستانِ احمد پسری سوری که از کشورش فرار می‌کند تا به اروپا پناهنده شود. پدرش را در دریا از دست می‌دهد و دست آخر موفق می‌شود به اردوگاه‌های پناهندگی بلژیک برسد. اما اتفاقاتی رخ می‌دهد که از اردوگاه فرار می‌کند و در سرداب خانه‌ای در بروکسل پنهان می‌شود. خانه متعلق به خانواده‌ای آمریکایی است که تازه به بلژیک آمده‌اند. آن‌ها پسری به نام «مکس» دارند که تقریباً همسن احمد است. «بی‌سرزمین» داستان این دو پسر را به طور موازی برای ما روایت می‌کند، تا جایی که ماجرایشان بهم گره می‌خورد. مکس متوجه حضور احمد در خانه‌شان می‌شود و تصمیم می‌گیرد به او کمک کند.

باقی قصه ماجراجویی دو پسر نوجوان است. پی‌رنگ داستان ساده و در عین حال پرکشش است و خواننده را پای قصه نگاه می‌دارد، حتی در بعضی فصل‌ها کاری می‌کند که او «وای!» خفیفی بگوید. علاوه بر این نویسنده توانسته کاری کند که ما شخصیت‌ها را درک کنیم و با آن‌ها همراهی کنیم. برای احمد نگران شویم، یا به مکس به خاطر شجاعتش آفرین بگوییم. شاید نتوان گفت شخصیت احمد یا مکس شخصیتی به یادماندنی و منحصر به فرد است. اما در حدی هست که خواننده را راضی نگه دارد.

اما نقطه‌ی پررنگ این کتاب پی‌رنگ یا شخصیت‌پردازی آن نیست، بلکه زمینه‌ی داستان است. زمینه‌ای که از دیدگاه خودش یکی از مهم‌ترین اتفاقات قرن اخیر را برای نوجوان‌ها به تصویر می‌کشد. در سوریه جنگی به راه افتاده است. موج پناهندگی و از آن مهم‌تر ناامنی به خیابان‌های اروپا هم کشیده شده و زندگی همه را بهم ریخته. قبل از خواندن این کتاب تصور نمی‌کردم که اروپا تا این حد درگیر مساله داعش باشد. اتفاقاتی مثل قرنطینه سراسری برای پیدا کردن مهاجمان یا تعطیلی مدارس و مترو و فرودگاه‌ها. حوادثی که نشان می‌دهد اروپای به ظاهر آرام در سال‌های اوج‌گیری داعش روزگار سختی را می‌گذرانده. از طرفی موج پناهندگی برای آن‌ها علاوه بر مساله‌ی امنیتی یک مساله فرهنگی نیز هست. شخصیت‌های بلژیکی در چند جای کتاب می‌گویند که از این نگرانند که موج پناهنده‌ها سبک زندگی و فرهنگ آن‌ها را تغییر بدهد. نویسنده به خوبی توانسته از هر تفکری، شخصیتی را در داستان خودش بگنجاند. مکس آمریکایی که به نظرش همه‌ی پناهنده‌ها بد نیستند و می‌خواهد به آن‌ها کمک کنند، خانواده مکس که همه‌ پناهنده‌ها را بد نمی‌دانند ولی حاضر نیستند خودشان را هم به دردسر یبندازند، مادام پولین معلم سرخانه بلژیکی مکس که اعتقاد دارد راه ورود پناهندگان به اروپا باید بسته شود. همه‌ی این شخصیت‌ها در کنار هم اروپای سال‌های اوج‌گیری داعش را برای ما به تصویر می‌کشند.
 نویسنده که خود آمریکایی است و از به وجودآورنده‌ی این آشوب به طور مستقیم حرفی نمی‌زند. اما در جایی از کتاب از زبان یکی از شخصیت‌ها می‌گوید:«آمریکایی ها باید پناهنده‌ها رو ببرن کشور خودشون. عاشق این هستن که جنگ راه بندازن، نمی‌خوان درگیر مشکلاتی بشن که خودشون برای بقیه دنیا درست کردن» غیر از این حرفی از اتفاقاتی که در سوریه می‌افتد زده نمی‌شود. سوریه مکان دوری است که در آن جنگ است. و این مساله دقیقاً همان نقطه‌ای ست که باعث می‌شد موقع خواندن کتاب خنجری به روحم بخورد. چون تجربه‌ی شخصی ما تصویری نزدیک‌تر از جنگ سوریه دارد. ما به طور مستقیم درگیر جنگ سوریه بودیم، در کنار کسانی که برای نابودی داعش جنگیدند نفس کشیدیم و کنار خانواده‌های داغدارشان نشستیم و مقام ارشد نظامی کشورمان کسی بود که یک روز نابودی داعش را اعلام کرد و کمتر از سه سال بعد ترور شد. 

«بی سرزمین» کتاب خوبی برای نوجوان هاست. برای اینکه بدانند آنچه از داعش شنیده می‌شد نه یک توهم که یک بحران جهانی بود و کتاب خوبی برای ماست که یادمان بیاورد داستانِ واقعی جنگ داعش هنوز روایت نشده است. قهرمان‌های داستان واقعی بنیادهای خیریه یا پسران نوجوانی مثل مکس نیستند که به پناهجویان خانه و موقعیت بدهند، بلکه کسانی هستند که داعش را از ریشه نابود می‌کنند تا دیگر در سوریه جنگی نباشد. احمدها هیچ‌وقت پناهنده نشوند و در حلب در کنار خانواده خود زندگی کنند.

اما هیچ کدام از این ها دلیلی بر این نیست که این کتاب لیاقت پنج ستاره را نداشته باشد. اگر بخواهیم آن را با کتاب «شاگرد ته کلاس» که به تازگی توسط نشر پیدایش ( دقیقا با چنین داستانی) منتشر شده مقایسه کنیم باید بگوییم بی سرزمین نه تنها کتابی قوی تر است که روایتی صادقانه تر هم دارد. چیزی که نوجوان ها برای شناخت بهتر دنیا به آن نیاز دارند.
      
3
          نمی توانم بگویم «هشت کلید» کتاب فوق العاده ای ست. اما می توانم بگویم اگر چنین کتاب هایی در زمان نوجوانی ما وجود داشت شاید راحت تر مشکلات به ظاهر ساده آن زمان را پشت سر می گذاشتیم. مهمترین مشکلات «الیز» به عنوان شخصیت اصلی داستان این است که همکلاسی اش هر روز ناهارش را له می کند و نمی تواند با بهترین دوستش به اندازه ی قبل خوش بگذراند چون به نظرش رفتار او بچگانه است. حتی اینکه الیز در کودکی پدر و مادرش را از دست داده در کتاب مساله ی مهمی نیست. چون همان طور که خودش می گوید او زیاد به آن ها فکر نمی کند.

بله، مساله همین قدر ساده است، و برای ما بزرگ تر به نظر بی نهایت خسته کننده می آید. علی رغم اینکه هنوز با نوجوانان و مشکلاتشان درگیر هستم، موقع خواندن کتاب چند باری به خودم گفتم «آخه همچین مساله ای ارزش این قدر غصه خوردن داره؟» ولی بعد سعی کردم از قالب خودِ بیست و سه ساله ام بیرون بیایم و کتاب را از دید یک نوجوانِ یازده ساله بخوانم. یادم آمد در یازده سالگی مدت ها زانوی غم بغل گرفته بودم چون روزی غایب بودم دوستم با کس دیگری توی حیاط مدرسه گشته بود. و یادم آمد شاگردهای یازده ساله ام چه قدر برای همین مسائل ساده گریه کرده بودند. و من چند هزار بار برایشان گفته بودم. «مهم نیست می گذره و یادتون میره و باز باهم دوست می شید» و این قدر این جمله را تکرار کرده بودم که خودم هم خسته شدم و سکوت کردم چون می دانستم هر قدر هم توضیح بدهم که این لحظات فراموش می شودیک انسان یازده ساله نمی تواند درکش کند و همین مسائل برایش به اندازه دنیا بزرگ است.

برای همین است که به چنین کتاب هایی نیاز داریم، کتاب هایی که از دلِ زندگی عادی نوجوان های نشأت بگیرند و آن ها را به آن طرف ماجرا ببرند. آن جایی که مشکلات حل می شود، آن جایی که بزرگ می شوند نحوه ی مواجهه با زندگی را یاد می گیرند، آن جایی که این روزها فراموش یا حتی خنده دار شده اند.

علاوه بر آن نمی توانم بگویم که کتاب فوق العاده ای بود، مقدمه ی کتاب خیلی بیشتر از حد انتظار طول کشید، و هر چه پیش می رفتیم وارد اصل ماجرا نمی شدیم. شاید تا یک سوم داستان حرفی از ماجرای کلیدها (مساله اصلی داستان با توجه به نام کتاب) به میان نیامده بود و خواننده بی حوصله تا حد زیادی معطل می ماند و ممکن بود کتاب را کنار بگذارد. از طرفی شخصیت الیز شاید آن عمق موردنیاز شخصیت های کتاب های نوجوان را نداشت و حتی تا حدی روابطش با بهترین دوستش خوب ترسیم نشده بود. اما شخصیت پدر الیز گرچه در داستان غایب بود و نه سال پیش از دنیا رفته بود اما احساسات خواننده را تحریک می کرد. اعتراف می کنم جایی که الیز دست نوشته ای از پدرش پیدا کرد که نوشته بود «یعنی الیز من چطوری بزرگ می شه؟» تحت تاثیر قرار گرفتم. آن قدر که شاید ترسیم خوب و دلنشینِ نگرانیِ این پدرِ بیمارِ نزدیک به مرگ برای خوب بودن کل کتاب کفایت می کرد.

پایان کتاب هم دلچسب بود، علی الخصوص برای نوجوان ها، برای اینکه یاد بگیرند زندگی چیزی از جنس ساختن است. یکمرتبه اتفاق نمی افتد و باید تکه تکه کنار هم گذاشته شود تا به شکل مورد نظر برسد. و دست آخر وقتی کتاب را بستم فکر کردم شاید اگر در یازده سالگی خوانده بودمش خیلی راحت تر می توانستم از مشکلاتم عبور کنم، آن هم در دنیایی که آدم بزرگ ها چندان مسائل کوچک تر ها را درک نمی کنند.
      
4
          گاهی فکر می کنم کاش بیشتر از این جنس کتاب ها داشتیم، نه فقط برای نوجوان ها که حتی برای جوان ها، در این سن با چیزهایی درگیر می شویم که خیال می کنیم فقط مشکل ماست، بعد گیج و سردرگمیم و نمی فهمیم باید چه کار کنیم. ولی وجود کتاب هایی مثل این کتاب که در ایران با اسم «دورریختنی های عزیز من» در نشر پرتقال چاپ شده باعث می شود که احساس کنیم آدم های عجیب و غریبی نیستیم. بقیه آدم های معمولی هم مشکلات به ظاهر کوچکی دارند که همه ذهنشان را بهم می ریزد گرچه از نظر دیگران چیز چندان مهمی نیست.

مادربزرگ مگی در اثر عفونت ریه از دنیا رفته است. پیش از آن مبتلا به زوال عقل شده و خانواده اش را فراموش کرده است. مگی روزی را تعریف می کند که پیش مادربزرگش رفته و او دیگر مگی را نشناخته است. همین باعث شد که مگی تصور کند ممکن است روزی چیزهایی که دوست دارد را فراموش کند، به همین خاطر شروع به جمع کردن هر آن چیزی کرده که لحظه های خوب زندگی اش را یادآوری می کند. مهم نیست چه چیزی باشد، حتی پاکت شیری که کنار دوستانش خورده هم شامل این وسایل می شود و حالا اتاقش پر از این جور چیزهاست که از نظر دیگران آشغال محسوب می شود، مشکل وقتی جدی می شود که مگی می فهمد اگر کسی دست به وسایلش بزند بی اندازه عصبی و نگران می شود و ممکن است از عصبانیت فریاد بزند و چیزهایی را پرتاب کند. اینجاست که مادر و پدرش تصمیم می گیرند او را پیش یک مشاور ببرند.

مادربزرگ من هم در اثر عفونت ریه فوت کرد، البته تا لحظه ی آخر هیچ کس را فراموش نکرده بود. اما من همیشه به تجربه ی از دست دادن عزیزان فکر می کردم. برای از دست دادن پدر و مادر داستان های زیادی نوشته شده ولی کسی هیچ وقت فکر نکرده که از دست دادن یک مادربزرگ مهربان (آن هم برای نوجوان ها) چه اثراتی دارد. همه تصور می کنند که احتمالا خیلی آسان است اما همه مان به خوبی میدانیم که آسان نیست و تا لحظه ی آخر زندگی همه ی جزییاتش را یادمان می ماند. روزی که مادربزرگ یا پدربزرگمان در بیمارستان بستری بوده، آخرین باری که او را دیده ایم، روزهایی که هنوز بیماری او را از پا در نیاورده بود و همه ی چیزهایی از این دست. «دور ریختنی های عزیز من » از این جهت برایم عزیز بود که این دغدغه ی ذهنی ام را تا حدی برطرف کرد. احساس کردم نوجوان ها اگر چنین کتابی را بخوانند شاید در مواجهه با تجربیاتی مانند مرگ عزیزان آگاهانه تر رفتار کنند.

در انتهای کتاب نویسنده عنوان میکند این کتاب را برای آشنایی بیشتر با اختلال «احتکار در کودکان» نوشته است. من تابحال با کودک یا نوجوانی که درگیر چنین مشکلی باشد مواجه نشده ام. اما حالا حداقل می دانم که چنین مشکلی وجود دارد و چیز عجیب و غریبی نیست و راه هایی برای درمان دارد که در دسترس از آن چیزی است که تصور می کنیم.
      
3
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          «جدی‌ترین تهدید برای یک دیکتاتور، از بیرون نیست. بلکه از درونه. اولین قانون اینه که تو باید همیشه بین زیردستات تفرقه بندازی. مردم متعهد انقلاب زیر خاکسترن. مردمی که دچار تفرقه بشن، مردم مغلوبن.»

جلد پنجم مایکل وی با بمباران مرکز مقاومت شروع می‌شود. وقتی مایکل و دوستانش تصور می‌کنند همه‌ی عزیزان خود را از دست دادند، اما وقتی به مقر نابود شده می‌رسند متوجه می‌شوند که آنجا پیش از حمله الجن تخلیه شده‌است. از طرفی هتچ که تصور می‌کند مقاومت را نابود کرده بیشتر از قبل دیوانه می‌شود و تصمیم می‌گیرد برای خودش یک کشور داشته باشد تا کم‌کم دنیا را هم تسخیر کند. برای همین به کشور کوچکی در نزدیک استرالیا به نام «تووالو» حمله و آنجا را به نام جزایر هتچ نامگذاری می‌کند. «ریچارد پل اوانز» در این جلد اوج وحشی‌گری و خشونت خودش را به تصویر می‌کشد، آن قدر که تصور می‌کند نکند نویسنده هم مثل هتچ جنون خشونت دارد؟ وگرنه این حجم صحنه‌های عجیب، مثل بریدن زبان آدم‌ها، انداختنشان در قفس میمون‌ و ... هیچ لزومی ندارد. هر بار آرزو می‌کنم کاش خشونت این مجموعه کمتر از این بود که داستان را این طور تحت الشعاع قرار ندهد.
دیوانگی هتچ در این جلد مقدمات سقوطش را فراهم می‌کند. اعضای وفادارش به او خیانت می‌کنند و به الکتروکلن می‌پیوندند. نکته اینجاست که ضعف شخصیت‌پردازی باز هم خودنمایی می‌کند. نویسنده یکی از اعضای قدیمی الجن به نام «ولچ» را ناگهان وارد قصه می‌کند. هتچ ناگهان ولچ را به مرگ محکوم می‌کند و «کوئنتین» چون ولچ را مثل پدر خود می‌داند علیه هتچ توطئه می‌کند. از بین این شخصیت‌ها ما فقط با هتچ آشنایی کافی داریم. باقی آن‌ها برایمان موجوداتی بی‌چهره هستند. اما نویسنده بالاخره خوب از پس این قسمت داستان برمی‌آید. به جای راه انداختن یک جنجال جدید و رویارویی مجدد هتچ و مایکل وی تمرکز داستان به روی اعضای داخلی الجن می‌رود. به همین خاطر ما بیشتر با ماجرای خیانت کوئنتین همراه می‌شویم.

نویسنده در پایان این جلد مثل جلدهای قبل کاری می‌کند که شما را برای خواندن جلد بعدی مشتاق کند. «صدا» را وارد قصه می‌کند. رهبر مقاومت که تا الان یک شخصیت مرموز و مخفی بوده شخصاً وارد مبارزه می‌شود تا شما را به جلد ششم بکشاند.
      
2
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          جلد سوم مجموعه مایکل وی شاید ضعیف ترین بخش این مجموعه باشد. این قدر که اگر جهش تکنیکی در جلد چهارم نبود یک ریویوی کلی برای کتاب می نوشتم. اما فاصله ی این دو جلد باهم سبب شد که برای هر جلد ریویویی جداگانه بنویسم. اگر شما جلد اول و دوم را نخوانده اید احتمالاً این ریویو برایتان حاوی لو رفتن قسمتی از داستان خواهد بود.

در انتهای قسمت دوم مایکل و دوستانش موفق شدند نیروگاه برق ساخته «الجن» و پایگاه اصلی «دکتر هتچ» شخصیت شرور داستان را نابود کنند و مادر مایکل را نجات بدهند. اما همان جا هم به ناچار از هم جدا شدند. مایکل در جنگل های کشور پرو گم شد و دوستانش به جرم اقدام تروریستی دستگیر شدند. همین باعث شد که بخش اعظمی از داستان دو قسمت الکتروکلن جدا از هم باشند. همین جدایی شخصیت ها باعث می شد یکی از نقاط ضعف داستان یعنی «تغییر زاویه دید» پررنگ تر جلوه کند. نویسنده برای به تصویر کشیدن مایکل و دوستانش دائما خواننده را در عرض داستان این طرف و آن طرف می برد. قسمت هایی که مایکل حضور داشت از زبان اول شخص و قسمت هایی که حضور نداشت از زبان دانای کل روایت می شد. به عنوان خواننده چند جایی از کتاب کلافه شدم. فعل ها را چک کردم تا متوجه شوم الان قصه را از زبان چه کسی می شنوم. احتمالا این تغییر زاویه دید برای خواننده جوان تر گیج کننده تر خواهد بود.

مایکل در جنگل با دختر الکتریکی دیگری به نام «تسا» آشنا می شود که قبلا از دست دکتر هتچ فرار کرده است. آشنایی با تسا هم یکی دیگر از مشکلات داستان را پررنگ تر می کند. حجم بالای شخصیت های داستان و عمق کم شخصیت پردازی ها. تا پیش از ورود تسا الکتروکلن ده نفر عضو داشت که با ورود تسا به یازده نفر می رسد. فاجعه بار ترین قسمت این شخصیت پردازی شلوغ و شلخته قسمتی است که مایکل و تسا برای نجات باقی دوستانش به ارتش پرو حمله می کنند و دانه دانه نجاتشان می دهند. اما نویسنده به طور کل فراموش می کند که «ابیگیل» هم در بین شخصیت ها بوده است. ابتدا تصور کردم که حتما ابیگیل زندانی نشده یا جای دیگری بوده. اما بعد از چند صفحه که او را ناگهان میان باقی شخصیت ها دیدم متوجه شدم که نجات ندادن ابیگیل نه بخشی از داستان که نتیجه فراموشی نویسنده بود. 
شخصیت ها آن قدر زیاد است که نویسنده دیالوگ ها را به طور تصادفی بین آنها تقسیم می کند. ما لحن هیچ کدام از شخصیت ها را نمی شناسیم. فقط در صحنه های شلوغ و پر جمعیت حرف هایی می خوانیم که مشخص نیست چه کسی بیان کرده است. چون تقریبا همه شان مثل هم حرف میزنند.
شاهکار شخصیت پردازی در جایی دیگر از جلد سوم هم نمایان می شود. بعد از ورود تسا و اشتباه نویسنده در جا گذاشتن ابیگیل ناگهان در دو جمله «وید» را هم می کشد! در ریویو جلد اول گفتم اصلا نفهمیدم علت همراهی جک و وید با مایکل چه بود. یا اصلا جک و وید از نظر شخصیت پردازی چه تفاوتی باهم دارند که نویسنده تصمیم گرفته دو نفر باشند؟ به نظرم در ابتدای جلد سه نویسنده خودش هم پی به اضافی بودن وید می برد و او را می کشد. کشته شدن وید تا مدت ها مایه ی عذاب و ناراحتی دیگر شخصیت هاست ولی خواننده این درد و ناراحتی را چندان درک نمی کند چون اساساً وید را درک نکرده است که کشته شدنش برایش ناراحت کننده باشد.
در کنار همه ی این موارد یک قسمت دیگر از داستان باز هم نشان دهنده شاهکار شخصیت پردازی نویسنده است. جایی که نیمی از اعضای الکتروکلن اعلام می کنند که از مبارزه خسته شده اند و می خواهند به خانه برگردند. در ریویو جلد اول نوشتم که نمی فهمم چرا اعضا باید مایکل را به عنوان رهبرشان انتخاب کنند و اصلاً چرا باید به او وفادار باشند؟ جدای آن وفاداری بی علت این خستگی ناگهانی هم برای منِ خواننده عجیب است. هیچ علائمی از خستگی و حتی غر زدن یا ناله کردن در شخصیت ها دیده نمی شود. اما ناگهان اعلام می کنند که می خواهند مبارزه را کنار بگذارند و به خانه برگردند. این «برگشتن به خانه» با وجود شخصیت شرور و بی نهایت وحشی دکتر هتچ بیشتر شبیه شوخی است. کدام خانه؟ هتچ هر جای دنیا که باشید پیدایتان می کند؟ و کدام خستگی از مبارزه؟ تا وقتی هتچ زنده است همه ی بچه های الکتریکی ناچار به مبارزه هستند چون در غیر این صورت زنده نمی ماند. از طرفی رهبری گروه خسته شدگان را ابیگیل به عهده گرفته است. کسی که بیشتر از ده سال در زندان دکتر هتچ بوده چون حاضر نبوده به خواسته های شرورانه او تن بدهد. خواننده چطور باید رفتار چنین شخصیتی را باور کند؟
عجیب تر از آن مایکل است که در مقام رهبری بسیار دموکرات به خواسته ی اعضای گروه احترام می گذارد و اجازه می دهد آنها به «خانه!» برگردند. اگر بخواهیم این بخش از کتاب را با بخشی از کتاب هری پاتر مقایسه کنیم می توانیم قسمتی از جلد آخر هری پاتر را مثال بزنیم که «رون» از مبارزه و آوارگی خسته شد و هری و هرمیون را ترک کرد. خستگی رون چندین فصل پیش از ترک کردن مشخص بود. غر زدن ها، دعوا راه انداختن ها و ... سبب می شد خواننده برای هر گونه رفتار پرخاشگرانه او آماده باشد. چیزی که در دوستان مایکل وی دیده نمی شد. و خواننده فقط با یک ترک کردن ناگهانی رو به رو شد. شش نفر از اعضای الکتروکلن رهبر گروه را در یکی از سخت ترین مرحله های مبارزه شان تنها گذاشتند و مایکل و چند نفر دیگر به تنهایی برای نابود کردن کشتی بزرگ دکتر هتچ روانه شدند و از آن عجیب تر که زمانی که خواستند کشتی را منفجر کنند ناگهان دیدند که دوستانشان برگشته اند! یکی از اعضای ترک کننده و بازگشته گفت:«به محض اینکه به آمریکا رسیدیم پشیمون شدیم!» بله... و این رفتن بی دلیل با بازگشتی بی دلیل تر همراه شد.
 از همه ی این موارد که بگذریم، نظر شخصی ام این است که در کتاب های نوجوان با مساله «کشتن» باید با احتیاط بیشتری برخورد شود. تا جایی که خاطرم است در کتاب های فانتزی ای که خوانده ام قهرمان ها برای کشتن شخصیت های شرور خیلی محتاطانه تر رفتار می کردند. درست است که در زندگی واقعی وقتی لشکری به ما حمله می کنند ناچاریم برای دفاع از خودمان آنها را بکشیم. اما می شود در داستان کمی ملایم تر رفتار کرد. مایکل ویِ قهرمان برای کشتن افراد فرقی بین کسانی که شرور اند و کسانی که برای شرورها کار می کنند نمی گذارد. گرچه نویسنده در دیالوگ ها سعی دارد که بگوید مایکل و دوستانش افراد بی گناه را نمی کشند. اما ما چنین ملاحظه ای را در رفتارشان نمی بینیم.
مشکلات پی رنگی مثل نبود صحنه های کم هیجان یا رفتارهای بی علت شخصیت ها همچنان در این جلد هم دیده می شود. مثلا در قسمتی از داستان وقتی شخصیت ها تازه از دست افراد ارتش پرو نجات پیدا کرده اند برای گشت و گذار به یک بازار محلی می روند و دوباره گیر می افتند! این رفتارهای بی دلیل در قسمت هایی خواننده را عصبی و دلزده می کند.

جدای همه ای این نقاط ضعف جایی از قصه زیر جمله هایی را خط می کشم و به نویسنده آفرین می گویم. جایی که جک به ابیگیل می گوید:«ما به مبارزه کردن ادامه می دیم چون شانسی داریم که شاید بتونیم جلوی اونا رو بگیریم» ابیگیل می پرسد:«اگر نتونستید چی؟ اگه اونا زیادی گنده باشن چی؟» و جک جواب می‌دهد:«اون وقت ما با افتخار شکست می خوریم!» و جایی دیگر مایکل از قول مادرش می گوید:«تمام چیزی که برای پیروزی شیطان لازمه اینه که آدم های خوب، کاری نکنن»

بعد از عبور از این داستان با این مشکلات ریز و درشت مایکل و دوستانش موفق می شوند کشتی دکتر هتچ را منفجر کنند. و نیروی مقاومت به آنها می گوید برای نجات دختربچه ای چینی باید به تایوان بروند. نویسنده هم با این موخره ما را به جلد چهارم راهنمایی میکند. جلدی که به مراتب از سه جلد قبلی داستانی قوی تر دارد.
      
4
          و با دومین جلد مجموعه مایکل وی رو به رو هستیم. تصمیم گرفتم برای هر کدام از جلدهای مجموعه ریویویی جداگانه بنویسم. به همین دلیل شاید این ریویو برای کسانی که جلد اول را نخوانده اند تا حدی لو دهنده باشد.
 در انتهای جلد اول مایکل و دوستانش موفق می شوند آکادمی مخصوص نیروهای خبیث قصه را نابود کنند و چند بچه الکتریکی دیگر به گروهشان اضافه کنند. الکتروکلن از یک تیم سه نفر به یک تیم ده نفره تبدیل می شود. هفت نفر از آنها نیروهای ویژه دارند و سه نفر بچه های عادی هستند که برای کمک مایکل به گروه پیوسته اند. 
همین جا باید بگویم که ابتدای کار از زیاد شدن دوست های مایکل و بچه های الکتریکی خوشحال شدم، اما کمی جلوتر نویسنده کاملاً ناامیدم کردم. برای چنین داستانی چنین گروه پرجمعیتی بیشتر از جالب بودن، دست و پا گیر بود. در قسمت هایی که عملیات گروه نیاز به پنهان کاری و مخفی شدن داشت نمی فهمیدم چطور این لشکر ده نفره در یک سوراخ قایم می شوند و ضدقهرمان ها پیدایشان نمی کنند؟ از طرفی نویسنده خودش هم میان این همه شخصیت گیج شده بود. شخصیت ها در جلد دوم بیشتر یک اسم و یک توانایی الکتریکی بودند و نمی توانستیم به آنها نزدیک شویم یا درکشان کنیم. این مشکل حتی تا جلد پنجم هم ادامه داشت.  از طرفی همان طور که در ریویو جلد اول گفتم رفتار و انگیزه های شخصیت ها باورپذیر نبود. در جلد دوم همه ی آنها تصمیم میگیرند برای نجات مادر مایکل به پرو سفر و نیروگاه بزرگ ضدقهرمان داستان را نابود کنند. دقیقا نمی فهمیدم این ده نفر با چه انگیزه و نیروی پیش برنده تصمیم به انجام چنین عملیات خطرناکی می گیرند. از آن عجیب تر برخوردهای جک و وید است. جک و وید بچه قلدرهای مدرسه هستند که دائماً مایکل را کتک می زدند اما در جلد دوم حاضرند برای او جانشان را هم بدهند. نمی گویم که چنین تغییری در شخصیت ها غیرممکن است. مساله ام این است که برای رسیدن به چنین تغییر شگرفی نیاز به زمان و اتفاقات متوالی داریم. چیزی که ما در داستان پیدایش نمی کنیم.
به نظرم یکی از دلایل شخصیت پردازی ضعیف، کم بودن صحنه های کم هیجان در داستان است. شاید از دور این طور به نظر برسد که هر قدر هیجان صحنه های داستان بیشتر باید داستان پرکشش تر خواهد بود. اما همان طور که اصول داستان نویسی می گوید و کتاب مایکل وی هم ثابتش می کند. صحنه های پرهیجان پشت سر هم خواننده را عصبی و خسته می کند. گاهی اوقات از خودم می پرسیدم واقعا ممکن نیست فقط یک لحظه کسی به مایکل و دوستانش حمله نکند یا در موقعیت دهشت انگیزی نباشند و بدون دغدغه بنشنیند و باهم صحبت کنند و منِ خواننده هم کمی نفس بکشم؟ نویسنده خواننده را چندین فصل معطل می کرد تا شخصیت ها را به خانه امنی برساند، اما بلافاصله در طی یک حادثه به آن خانه امن هم حمله می شد و دوباره مجبور به درگیری و فرار می شدیم. از طرفی اگر صحنه ی آرامی وجود داشت به سرعت از آن عبور میکرد. مثلا زمانی که بچه های یک هفته ای بدون درگیری در جایی اقامت کردند. به جای اینکه حوادث کم هیجان این یک هفته را برای ما روایت کند به سرعت از آن عبور کرد. فقدان همین صحنه های آرام کم هیجان باعث می شد نویسنده فرصتی برای معرفی شخصیت ها نداشته باشد. فرصتی که آنها باهم حرف بزنند، بخندند، غذا بخورند و ما از خلال این اتفاقات معمولی متوجه رفتارهایشان بشویم. این مشکل در جلد سوم هم وجود داشت و در جلد چهارم به طور حیرت انگیزی برطرف شد. 
مساله بعدی امتداد خشونت است. خشونت جلد دوم شاید نسبت به باقی جلدهای مجموعه بیش از حد بالاست. شخصیت خبیث داستان در تمام طول داستان می خواهد همه را به خورد موش ها الکتریکی بدهد و روند این مرگ شکنجه وار را مدام با جزییات توصیف می کند. توصیفی که برای بزرگسالی مثل من هم آزاردهنده است. به طور کلی «هتچ» سردسته ی شرورهای داستان بیش از اندازه شرور است. بیش از اندازه دروغ می گوید، بیش از اندازه آدم ها را شکنجه می کند، بیش از اندازه آدم می کشد. گاهی اوقات فکر می کنم در جهان واقعی چنین شرارتی زمان زیادی دوام نمی آورد. حتی اگر بسیار هم پولدار باشد و همه را بخرد به چیزی از جنس وفاداری هم نیاز دارد تا بتواند ادامه بدهد. چیزی که در رفتارهای هتچ پیدایش نمی کنیم.
یکی از نکات مثبت کتاب مایکل وی به نظرم آنجاست که نقشه های قهرمان ها اغلب روتین و بدون مشکل پیش نمی رود. حتما در زندگی واقعی تجربه کرده ایم که برای انجام یک پروژه ساده به هزاران مشکل برمی خوریم. اما در داستان ها معمولا شخصیت ها بدون مشکل طبق نقشه شان پیش می روند. ولی در مایکل وی چنین اتفاقی نمی افتد، اغلب اوقات نقشه ها به خاطر مشکلات کوچک شکست می خورد. آنجایی که منتظریم همه چیز حل شود، مساله ای پیش می آید و کل نقشه نقش بر آب می شود. بعد نفسمان می گیرد و منتظریم ببینیم نویسنده چطور شخصیت ها را از این مخمصه جدید بیرون می آورد.
انتهای جلد دوم هم همین طور تمام می شود، خیالمان راحت است که الکتروکلن به راحتی ماموریت را به انجام رسانده و حالا می تواند به خانه برگردد. اما همه چیز بهم می ریزد و نویسنده ما را با نگرانی به سمت جلد سوم روانه می کند...
      
3
          اعتراف می کنم که «یه جا برام نگهدار» را به خاطر جلد و اسمش انتخاب کردم و خواندم. داستان پسرکی هندی الاصل که تازه به آمریکا مهاجرت کرده و پسری آمریکایی که به خاطر اختلال شنوایی در مدرسه دوستی ندارد. هر فصل کتاب از زبان یکی از این شخصیت ها روایت می شود و حال و احوالش را به تصویر می کشد. در نهایت هم مسیر این دو شخصیت به یکدیگر می رسد و در حقیقت اسم کتاب جمله آخر داستان هم هست. «یه جا برام نگهدار»

چرا کتاب را انتخاب کردم؟ چون جلد و اسمش من را یاد ناهارخوری دبیرستان خودم می انداخت. همان ظرف های غذا و همان جمله ساده ی همیشگی «یه جا برام نگهدار». تابحال فکر نکرده بودم این جمله ساده چقدر می تواند نشان دهنده عمق دوستی باشد. و همین دو نکته ساده باعث شد که از همه ی نقص های احتمالی کتاب بگذرم. مثل اینکه داستان فراز و نشیب خاصی نداشت و سوژه خیلی تکراری بود. اما با این وجود از خواندنش لذت بردم.

مثل همه ی کتاب های ژانر واقع گرای نوجوان این کتاب هم می تواند برای نوجوان ها مفید باشد (هرچند از نظر ساختاری خیلی قوی نیست) از این جهت مفید که دنیا را از منظر دیگر نوجوان ها به آنها نشان می دهد و دایره درکشان را از احساسات و شرایط گسترده می کند.
      
5
          ما هیچ وقت به بعد از سرطان فکر نکردیم. نوجوان های مبتلا به سرطان در کتاب ها یا از دنیا می رفتند یا داستانشان ناتمام می ماند (مثل خطای ستارگان بخت ما) اما در «معمولی مثل بقیه» که نشر پرتقال در ایران منتشرش کرده است با نوجوانی مواجه می شویم که سرطان را شکست داده و به زندگی برگشته.  پیش از خواندن کتاب تصور می کردم شکست سرطان پایان مسیر است، اما داستان «نورا» وجهه دیگری از زندگی بچه های مبتلا به سرطان را نشان داد. نورا باید تلاش می کرد که این دو سال فاصله را جبران شود

کتاب را چند ساعته خواندم. بعد از خواندنش هم یک گوشه مغزم در مدرسه نورا و کنار همکلاسی هایش جا مانده بود. مدام احساس می کردم هنوز باید داستان ادامه داشته باشد. می شود گفت این از شخصیت پردازی خوب کتاب بود که با وجود کوتاه بودن دلم برای شخصیت هایش تنگ می شد.

به نظرم «معمولی مثل بقیه» یک کتاب مفید برای همه ی نوجوان هاست. کتاب فضای آمریکایی دارد و علاقه دختر و پسر به صورت خیلی ضمنی در آن وجود دارد. اگر خانواده ایرانی نسبت به این موارد حساسیت دارند بهتر است بعد از خواندن کتاب این تفاوت فرهنگی را برای نوجوانشان توضیح بدهند.
جدای نوجوانان، این کتاب برای بزرگسالان هم مفید است. هم از نظر التذاذ ادبی هم از نظر دیدن دنیا از نگاه یک دختر نجات یافته از سرطان.
      
4
          کسی نمی‌تواند ادعا کند که «دختر انار» رمان فوق‌العاده‌ای برای نوجوانان است. اما می‌توان ادعا کرد که در روزگار اشباع رمان‌های نوجوان آمریکایی قسمت دیگری از جهان را به ما نشان می‌دهد. بازار کلی رمان‌های نوجوان این طور القا می‌کند باقی دنیا در مدرسه‌های پرجمعیت آمریکایی درس می‌خوانند، جشن و پارتی و تفریح‌های مخصوص به خودشان را دارند و ما غیرعادی هستیم که در قسمتی دیگر از جهان به شیوه‌ی دیگری زندگی می‌کنیم. اما «دختر انار» تا حدی این تصویر را می‌شکند و ما را به پاکستان می‌برد و زندگی یک دخترِ نوجوان کشور همسایه را روایت می‌کند. داستانی که ما کمتر به آن فکر می‌کنیم.

امل دختر نوجوان پاکستانی است که درس خواندن را بیش از هر چیز دیگری دوست دارد و می‌خواهد معلم شود. و در محدوده‌ی زندگی روستایی کوچکشان خوش‌بخت است. خانواده مهربان و شادی دارد و با مشکلات کوچکی دست و پنجه نرم می‌کند. همه چیز وقتی بهم می‌ریزد که به خاطر یک موضوع کوچک مقابل پسر خانِ روستا می‌ایستد. و ناچار می‌شود برای تأمین قرض پدرش خدمتکار خانه خان شود. تصور وضعیت امل عجیب است. دختری که در یک شب همه‌ی آینده‌اش را نابود شده می‌بیند. امکان ندارد دیگر بتواند به مدرسه برود یا راهی دانشگاه بشود. یا حتی شاید ازدواج کند. و ناچار است تا آخر عمر در همین خانه بماند و همه‌ی این حوادث در یک لحظه رقم می‌خورد. اما نکته مثبت «دختر انار» این است که این تلخی را به تصویر در می‌آورد اما در آن افراط نمی‌کند. کاری نمی‌کند که درد و رنج ناامیدی تا عمق جانِ خواننده برود. علی‌الخصوص که مخاطب کتاب نوجوان است.
در عین حال تصویر جدیدی که از جهان اطراف نشان ما می‌دهد وسوسه برانگیز است. پاکستان چه شکلی است؟ روستاها و شهرهایش چه شرایطی دارند؟ چه غذاهایی دارند؟ و چطور زندگی می‌کنند. البته شاید این تصویر، تصویر چندان متفاوتی با آنچه پیش از آن می‌دانستیم نباشد. اما وسوسه برانگیز است چون ما را به نقطه‌ای از جهان می‌برد که گرچه نزدیک است اما کمتر در فیلم‌ها و داستان‌ها در آن سرک کشیده ایم.

با همه‌ی این تعاریف همچنان نمی‌توانم گفت که دختر انار کتاب فوق‌العاده‌ای است. روند داستان کند و شاید بعضاً خسته‌کننده است. حوادث فرعی کتاب  خیلی زود حل می‌شوند. و شاید همین سبب می‌شود که خواننده بعد از مدتی از خودش بپرسد «خب باید منتظر چی باشم؟» اما شخصیت‌ها نزدیک و لمس شدنی هستند. ما امل را می‌بینیم، خانواده‌اش را لمس می‌کنیم و با تک‌تک خدمتکارهای خانه‌ اربابی ارتباط برقرار می‌کنیم. چیزی که در دویست صفحه کتاب و بدون هیچ توضیح اضافه‌ای اتفاق می‌افتد و تا حدی مهارت نویسنده در شخصیت‌پردازی را به نمایش می‌گذارد. جالب‌تر اینجاست که امل کتاب‌ها و شعرهای هنرمندان ایرانی را می‌خواند و از حافظ و مولوی نام می‌برد و همین نکته شاید برای ما جذاب باشد.

نویسنده در انتهای کتاب توضیح می‌دهد که داستان «امل» را از زندگی ملاله یوسف‌زی الهام گرفته‌است. من از ملاله چیزی به جز اسم و چند خط اطلاعات کوتاه چیزی نمی‌دانم. اما کمتر پیش آمده که به جایزه صلح نوبل خوشبین باشم. نویسنده در ادامه توضیح می‌دهد که «امل، یک شخصیت خیالی است اما نماینده دختران بی‌شمار در پاکستان و سایر نقاط دنیاست که در برابر بی‌عدالتی قدعلم می‌کنند و برای عدالت از راه‌های ناشناخته، اما با اهمیت می‌جنگند». فارغ از امل، فارغ از ملاله به نظرم این مفهوم کوچک چیزی است که ما (و نوجوان‌ها) به آن احتیاج داریم. جنگیدن برای رسیدن به موفقیت. هر چند گمنام باشیم و مقابلمان عظیم‌ترین قدرت‌ها ایستاده باشند.

در نهایت «دختر انار» را اثری مفید تلقی می‌کنم. حتی اگر نویسنده، نجات‌دهنده‌ی امل را یک درس‌خوانده آمریکایی تصویر کند که اردو را با لهجه‌ آمریکایی صحبت می‌کند. (و در نهایت باز هم آمریکایی‌ها دنیا را نجات بدهند) اما هر چه که هست ما به روایات جدیدی از دنیای و آدم‌های اطراف احتیاج داریم. آدم‌هایی که در هر کجای جهان در مقابل وضع موجود می‌ایستند و برای روزگار مطلوب تلاش می‌کنند و پیشنهادم این است که «دختر انار» را همراه نوجوان‌ها بخوانیم و برای آن‌ها تصویر دختران قهرمان دیگری را برجسته کنیم. دخترانی که لانه جاسوسی را گرفتند یا مقابل صدام ایستادند و بدون نیاز به یک منجیِ آمریکا درس‌خوانده پیروز شدند.
      
5
          ماجراهای مدارس شبانه روزی انگلیسی همیشه سوژه ی خوبی برای رمان نویسی بوده. از مجموعه های چندجلدی انید بلایتون تا هاگوارتز که تا احتمالا محبوب ترین مدرسه شبانه روزی جهان است. اما اگر کتاب «پسر»رولد دال را خوانده باشیم متوجه می شویم که مدارس شبانه روزی در واقعیت چندان  جای دلچسبی نبوده اند. 

ماجرای کتاب اسکارلت و آیوی هم در یکی از همین مدارس شبانه روزی نه چندان دلچسب می گذرد. اسکارلت بدون خواهر دوقلویش به این مدرسه رفته و آیوی پیش عمه پیرش زندگی می کند. چیزی نمی گذرد که به آنها خبر می رسد اسکارلت در مدرسه از دنیا رفته است، و معاون مدرسه به اجبار آیوی را به مدرسه می کشاند تا برای لاپوشونی مرگ اسکارلت جای او را پر کند.
آیوی بعد ازورود به مدرسه شواهدی می بیند، شواهدی که اگر آن ها را دنبال کند می تواند علت مرگ خواهرش را پیدا کند. همه لوازم برای یک داستان نوجوانانه آماده است، یک مدرسه، چند شخصیت نوجوان قابل درک، یک ماجراجویی و همه ی این ها در کنار هم باعث می شود که کتاب اسکارلت و آیوی رمان جذابی برای نوجوان ها باشد.

اگر بخواهیم کتاب را با رمان های محبوب نوجوان مقایسه کنیم احتمالاً می توانیم ایرادات زیادی در آن پیدا کنیم. حتی می توان گفت گره های ماجراجویی آیوی برای پیدا کردن علت مرگ خواهرش خیلی سهل و ساده گشوده می شوند. اما اگر مجموعه ی کتاب را در نظر بگیریم این ایراد ها به نظر ساده و قابل چشم پوشی می آیند. و مهم تر از آن نوجوان ها نگاهی تا این حد موشکافانه به داستان ندارند، صمیمت، همراهی، قابل درک و جذاب بود داستان برای آن ها کافی ست. و اسکارلت و آیوی این ویژگی ها را در کنار هم دارد.
      
5
این یادداشت داستان کتاب را فاش می‌کند.
          مروارید داستان زن و شوهر جوانی است که برای تامین هزینه درمان فرزند بیمار خود به دریا می روند و مرواریدی پیدا می کنند که از همه مرواریدهایی که تابحال دیده اند بزرگ تر و ارزشمندتر است. اما به جای درمان برای آن ها اتفاقا شومی به ارمغان می آورد. دست آخر خواننده احساس می کند که نحوست از مروارید نیست، نحوست از سرزمین و زمانی است که آن ها در آن زندگی می کنند...

اینکه چرا نوشته های «جان اشتاین بک» را دوست دارم برای خودم هم سوال است. اصولاٌ از کتاب هایی با پایان تلخ خوشم نمی آید. احساس می کنم چیزی شبیه خیانت نویسنده است که احوالات ما را نادیده گرفته و اسیر یک غم غیرواقعی شده ایم. اما در مورد جان اشتاین بک این احساس کاملاٌ متفاوت است. اولین کتابی که از اشتاین بک خواندم «موش ها و آدم ها»بود. از اولین صفحات کتاب شخصیت ها و صحنه ها جذبم کردند. دلیلش را هنوز دقیقا متوجه نشده ام. اما همه چیز در کتاب روان و بدون اضافات بود. این در مورد «مروارید» هم صادق است. نویسنده هیچ حرف اضافه ای نمی زند. فقط رنج های واقعی و تاریخی گروهی را خیلی سریع به تصویر می کشد و داستان را به پایان می رساند. از پایان تلخ داستان ناراحت نمی شوم چون یک غم غیرحقیقی نیست. یک غم واقعی است برای مردمی که روزگاری در چنین شرایطی زندگی کرده اند.و به نظرم اشتاین بک جزو معدود نویسنده هایی است که لیاقت شهرتش را دارد
.
      
5
          روایت دلخواه پسری شبیه سمیر شاید متفاوت ترین کتاب زندگی‌ام تا امروز بود. این تفاوت از اسم، تا طرح جلد وجود داشت و شامل روند داستان و فضای ماجرا و شخصیت‌ها هم می‌شد. اگر بخواهیم از منظر قواعد پی‌رنگ داستان را بسنجیم می‌توانیم ایراد زیادی بگیریم، مثلاً اینکه داستان ماجرای واحد و تعلیق مشخصی ندارد. حتی تاحدی شخصیت اصلی هم مشخص نیست. اما باقی ویژگی‌های کتاب به قدری درخشان است که می‌تواند این ضعف را کاملاً پوشش بدهد. حتی برای کسی مثل من که بیش از اندازه عادی به قواعد پی‌رنگ پای‌بند است.

پسری شبیه سمیر (که در حقیقت رزمنده‌ای اهل پیشواست) در گودال خمپاره منتظر شهادت است که ابوسمیر می‌آید و او را با خود به پشت خط‌ دشمن می‌برد؛ چون درست شبیه پسرش سمیر است. برای ابوسمیر اهمیتی نداشته که رزمنده ایرانی است و عکس امام را روی جیب لباسش دوخته و احتمال زیاد پسر او نیست. فقط می‌خواهد پسری شبیه سمیر را به ام‌سمیر نشان بدهد تا ثابت کند که تنها فرزندشان را به کام مرگ نفرستاده. ام‌سمیر هم او را به عنوان پسر خود می‌پذیرد و از ترس حکومت بعثی در یکی از دخمه‌های وادی‌السلام پنهانش می‌کند. ما از جایی وارد داستان می‌شویم که شخصیت‌ها مدت‌هاست از دنیا رفته‌اند و در قبرستان وادی‌السلام دفن شده‌اند و هر کدام مشغول نقل روایت خود هستند.
فضای اصلی کتاب همین قبرستان تاریخی ست. مکانی متفاوت که ابتدای کتاب از سرک کشیدن بین آن، هم لذت می‌برم هم تعجب می‌کنم. انگار من هم مثل هر کدام از دفن شده‌های آن قبرستان رها و سبک این طرف و آن طرف می‌روم و روایت هر کدام از افراد را می‌شنوم. هر کس در وادی‌السلام روایت دلخواهی دارد، روایت دلخواهی که به خاطرش از این قبر به آن قبر می‌رود و با ساکنان قبرستان صحبت می‌کند. روایت دلخواه پسری شبیه سمیر هم روایت مردی است که عکسش را روی جیب پیراهنش دوخته است. همان عکس که روی جلد کتاب دوخته شده.
مرد اهل بورسای ترکیه، شیخ غریق ورامینی، ابوسمیر، راننده تاکسی فرودگاه بغداد و ... هر کدام یک جایی در زندگی امام را دیده‌اند و برای پسری شبیه سمیر (و همین طور ما) روایتش می‌کنند و نویسنده ما را به بهانه‌ی روایت دلخواه پسری شبیه سمیر از قبرستان وادی‌السلام می‌برد به دوران مبارزه و تبعید امام خمینی. این بین ماجرا فقط به روایت دلخواه پسری شبیه سمیر ختم نمی‌شود. روایت زندگی خیلی از آدم‌های دفن شده در قبرستان هم با آن در می‌آمیزد و روایت عراق را تشکیل می‌دهد. عراق ملتهب پیش از صدام، با چندین کودتای متوالی.
و با این کار دو طرف خط نبرد را مقایسه می‌کند. دو کشور همسایه با چندین کیلومتر مرز مشترک و سرنوشت‌هایی بی‌نهایت متفاوت. مقایسه داستان سمیر گم شده که به ناچار به جنگ رفته با پسری شبیه سمیر که شناسنامه‌اش را دستکاری کرده و راهی جبهه شده. با این همه تفاوت سمیر و پسری شبیه سمیر در داستان باهم ترکیب می‌شوند. یکی اسم دیگری را می‌گیرد و آن یکی جسمش را. انگار از ابتدا یک نفر بودند و فرقی نمی‌کند چه اندازه، این طرف خط نبرد با طرف دیگرش تفاوت دارد.

شرفی خبوشان، در روایت دلخواه پسری شبیه سمیر هم مثل باقی کتاب‌هایش قدرت خود در نگارش را به رخ ما می‌کشد. این قدر که بخش عظیمی از شخصیت‌پردازی کتاب وابسته به لحن نگارش است. همین ویژگی همان قدر که به نفع عمق پیدا کردن شخصیت‌هاست خواندن کتاب را هم سخت می‌کند. طول می‌کشد تا خواننده به لحن نیمه‌ عربی نیمه فارسی شخصیت‌ها عادت کند و حرفشان را بفهمد. از طرفی اگر آشنایی نسبی با زبان عربی و تاریخ عراق نداشته باشد کاملاً گیج می‌شود. من هم فصل‌هایی که روایت شخصیت‌های عرب بود را به کندی می‌خواندم و هر از چندگاهی از ویکی‌پدیا برای درک بهتر ماجرای تاریخی کمک می‌گرفتم. اما با وجود اینکه احساس می‌کردم سرعت خواندنم شبیه سرعت راه رفتن در یک زمین باتلاقی است. کتاب را بی‌نهایت دوست داشتم. آن قدر که بعد از تمام شدن بارها و بارها اسم و طرح جلدش را نگاه کردم و قسمت‌های محبوبم را دوباره خواندم. کاری که در مورد هیچ کتابی انجام نمی‌دهم.

شاید "روایت دلخواه پسری شبیه سمیر" از این جهت برای من جذاب بود که روایت دلخواه او، روایت دلخواه من هم هست. شاید اگر من هم در قبرستان وادی‌السلام دفن می‌شدم سراغ پیدا کردن رگه‌های همین روایت می‌رفتم و به همین خاطر پیدا کردنش میان خطوط کتاب برایم دلچسب بود. احساس می‌کردم یک قسمت گم‌شده تاریخ را پیدا کرده‌ام. علاوه بر آن تصور اینکه در هر قبرستانی مرده‌ها کنار همدیگر نشسته‌اند و تا قیامت‌ روایت‌هایشان را می‌گویند باعث شد نگاهم به قبرستان‌ها تغییر کند، اگر هر قبرستان را دنیای از روایت‌ها ببینی که در هم می‌آمیزند و همدیگر را تکمیل می‌کنند همه چیز خیلی جذاب‌تر می‌شود. از طرفی شخصیت سمیر (که نه تنها در واقعیت که در داستان هم‌ گم شده است) و شخصیت پسری شبیه سمیر که مفقود شده است و پیکرش هیچ‌وقت به پیشوا برنگشته(و ما حتی اسمش را نمی‌دانیم)، همین طور ابوسمیر و شیخ غریق ورامینی برایم جذاب است. حتی اگر داستان هر کدام از آن‌ها پراکنده باشد و خط سیر اصلی کتاب را در بعضی قسمت‌ها گم کنم
با همه‌ی این تعاریف علاقه‌مندان به تاریخ و رمان تاریخی و کتابخوان‌های صبور و باحوصله احتمالاً از این کتاب لذت می‌برند. همان قدر که افراد کم‌حوصله‌تر یا کمتر علاقه‌مند به تاریخ دوستش نخواهند داشت.


"قرار نبود کسی عکس را بدوزد به لباس خاکی‌اش. عکس توی یک مشمای نرم، پرس شده‌بود. بالای مشما سوراخی داشت که می‌افتاد به دکمه جیب. گذاشتن و برداشتنش راحت بود. گفتند اگر اسیر شدید، این عکس را با شما نبینند، بهتر است. اگر ببینند، اذیت و آزارشان بیشتر می‌شود. من یک جوری به غیرتم برخورد. فقط من نبودم؛ خیلی‌ها به غیرتشان برخورد. عکس کسی را که به عشقش بلند شده‌ام آمده‌ام جبهه و حاضرم فدای یک تار مویش بشوم، از ترس اینکه اذیتم نکنند، از خودم دور کنم؟! کسی که خودش با التماس و دست بردن توی شناسنامه آمده اینجا و اصلاً آمده که جان بدهد، قباحت دارد که فکر این کار هم به سرش بزند؛ چه برسد انجامش بدهد. گفتم حالا که این طور گفتید، نخ و سوزن برمی‌دارم، عکس را می‌دوزم همان جایی که باید باشد؛ درست روی قلبم"
      

لیست ها

این کاربر هنوز لیستی منتشر نکرده است.

فعالیت‌ها

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:51
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:51
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:50

2 نفر پسندیدند.

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:50

1 نفر پسندید.

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:46
کد تب
1 یادداشت
3.0

1 نفر پسندید.

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:46
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/3/14 - 21:45
                  لوییس سکر نویسنده عزیزِ «ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر» بود. به همین خاطر وقتی اسمش را اتفاقی توی کتابفروشی دیدم در خریدن کتابش یک لحظه هم تردید نکردم. حالا که فکر می کنم اگر این کتاب را اتفاقی در کتابفروشی نمی‌دیدم شاید هیچ وقت از وجودش باخبر نمی‌شدم چون در گودریدز هم به سختی پیدایش کردم.
 «تاول» نام ترجمه‌ی فارسی کتاب است. (گرچه نمی‌دانم چرا نشر پرتقال نام را تغییر داده) ماجرای دختری به نام تامایاست که ناخواسته درگیر یک ماجراجویی پیچیده می‌شود. به بچه‌هایی مثل تایاما در زندگی واقعی «بچه مثبت» می‌گوییم و کمتر کسی داستان بچه‌مثبت‌ها را می‌نویسد. تامایا همه قوانین را رعایت می‌کند و حتی یک روز هم از مدرسه غیبت نداشته‌است اما برای اولین بار دست به قانون‌شکنی می‌زند. به جنگل ممنوعه نزدیک مدرسه می‌رود و با یکی از قلدرهای مدرسه درگیر می‌شود و لجن عجیبی را از گودالی برمی‌دارد و به صورت او می‌پاشد و فرار می‌کند. فردای آن روز دستی که لجنی شده شروع به تاول زدن می‌کند و پسر قلدر هم ناپدید می‌شود... 
نمی‌توانم بگویم «تاول» مثل «ته کلاس ردیف آخر، صندلی آخر» شخصیت‌های فوق‌العاده‌ای دارد یا مثل «آخرین گودال» داستانش جذاب و نفس‌گیر است. اما ادعا نمی‌کنم که ازخواندنش لذت نبردم. ماجراجویی تایاما مرا درگیر خودش کرد و شخصیت‌ها برایم عمیق و دوست‌داشتنی بودند. گذشته از آن نویسنده خلاقیت‌های جالبی در مرموز کردن روایت داشت که باعث می‌شد که از عالی نبودن باقی نکات کتاب صرف نظر کنم.
لوییس سکر مثل دفعات پیش کتاب را خیلی طولانی نکرده است. با همه جزییات و ریزه‌کاری‌ها و حتی با گفتن دو روایت موازی، ماجرا در صفحه 178 تمام می‌شود. جوری که دقیقا باب طبع نوجوان‌های بی‌حوصله باشد و من یک بار دیگر از همراه شدن با او لذت می‌برم درست مثل روزهای نوجوانی.
      

11 نفر پسندیدند.

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/12 - 15:20
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/12 - 15:18

1 نفر پسندید.

عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/12 - 15:18
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/12 - 15:18
عینکی خوش‌قلب
عینکی خوش‌قلب به این کتاب امتیاز داد. 1401/3/12 - 15:18
Sana Mohtasham
Sana Mohtasham بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/8 - 19:57
                    « انسان تنها موجودی است که مصرف می کند بی آنکه تولید کند. انسان تنها دشمن واقعی ماست. انسان را از صفحه ی روزگار محو کنید، ریشه ی گرسنگی و بیگاری تا ابد خشکانده می شود… »
مزرعه حیوانات روایتگر داستان حیوانات مزرعه ی آقای جونز است که روزی به رهبری میجر پیر،  قیامی علیه صاحب مزرعه شان می کنند و آنجا را تصاحب می کنند و آقای جونز را بیرون می اندازند. هر چند که میجر از دنیا رفت و نتوانست نتایج قیام را ببیند، ولی حیوانات برای مزرعه قانون نوشتند و آن را اداره کردند. البته مزرعه حیوانات در طول زمان دست خوش تغییراتی شد که آنها را از اهداف اصلی قیام دور کرد.
مهم ترین نکته ای که درباره ی این کتاب می توانم بگویم، موضوع جذاب و جدیدش است. قصه ای که با داشتن همین جذابیت و نوینی، می توانست خواننده را به خوبی با خود همراه کند به طوری که با هیجان و احساس تا آخر کتاب را بخواند. اینکه گروهی از حیوانات قیام کردند و با این دید که انسان ها ظالم و دشمن آنها هستند، 7 قانون نوشتند و مزرعه را با کارهایشان آباد کردند، برایم خیلی جالب بود. جالب تر اینجاست که با حرف زدن، نوشتن، قدرت تفکر و عاقلی برخی حیوانات مواجه بودم، داستان به نظرم تخیلی و دروغین نیامد و احساس می کردم رفتارهایشان کاملا عادی و طبیعی است.
محتوای کتاب در عین حال دارای مفاهیم عمیق و قابل تاملی بود. این امر را من پس از شکل گیری اختلافات اولیه بر سر آسیاب بادی بین اسنوبال و ناپلئون فهمیدم. اینکه خصلت های بشری در قالب حیواناتی نمایش داده شده بود که ادعا می کردند هر چیز انسانی برایشان بد است و باید حیوان بودنشان را حفظ کنند. مثلا همین حسادت ناپلئون به اسنوبال که باعث شد او را از صحنه خارج کند و قدرت طلبی است همه ی فریاد های مزرعه را خفه کرد و او به کلی قیام را با تغییرات اساسی مواجه کرد. به طور کلی می توانم بگویم احساس می کردم با یک محتوای ساده و دم دستی روبرو نیستم.
علاوه بر این، به نظرم برای اکثر مخاطبان این کتاب این ذهنیت پیش می آید که ماجرای آن در اصل می خواست یک پیام و موضوع دیگری را مطرح کند که قالب بندی آن مزرعه و حیوانات بودند. در شکل گیری این تصور، نوشته ی پشت کتاب که گفته بود این داستان هجویه ای درباره ی اتحاد جماهیر شوروی است، بی تاثیر نبود. وقتی با این پیش زمینه ی فکری شروع به خواندن کتاب کردم خود به خود در ذهنم مقایسه های درباره ی چیزهایی که از شوروی شنیدم با این روایت می کردم و همین طور با رفتار های ناپلئون یاد افراد دیکتاتور تاریخ می افتادم.
از نظر ساختاری، شخصیت پردازی های کتاب خیلی خوب بودند. با اینکه با داستانی متفاوت روبرو بودیم که شخصیت های حیوانی داشت، ولی نویسنده به خوبی از پس توصیف آنها برآمده بود. البته از نظر ظاهری دشواری چندانی وجود ندارد، زیرا همین که مثلا از اسب نام ببرد، خواننده خود به خود تصویری از آن در ذهنش می سازد. اما به نظرم وصف باطنی و خلقی حیوانات کار تقریبا دشواری است که جورج اورول از پسش بر آمده بود. به خوبی می توانستیم متوجه خردمندی میجر، سخت کوشی باکسر، باهوشی و حتی مظلومیت اسنوبال، دروغ بافی اسکوئیلر و نامردی ناپلئون شویم. تازه به نظر من اوج موفقیت نویسنده آن جایی است که توانسته کاری کند که خواننده از یک حیوان متنفر شود. خود من، به خصوص وقتی اسنوبال ناپدید شد، باکسر مرد و شعار همه برابرند ولی برخی برابرترند سر داده شد، به شخصه دلم می خواست ناپلئون را بکشم!
قوت حسی که از داستان منتقل می شد هم نکته ی قابل تاملی است. با اینکه با شخصیت های غیرانسانی روبرو بودیم، ولی می توانستیم در بسیاری از قسمت ها همزاد پنداری کنیم و احساساتمان جریحه دار می شد. به جرات توانم بگویم حسی که در بخش های پایانی کتاب نسبت به وقایع و شخصیت ها داشتم، هنگام مطالعه ی کمتر کتابی تجربه کرده بودم. واقعا دلم می سوخت به حال نفهمی حیواناتی که خودشان را به دست ناپلئون سپرده بودند، باکسر و اسنوبال و همین طور صحنه ی تلخ ورق بازی و نوشیدنی خوردن حیوانات که به خوبی نشان دهنده ی بر باد رفتن آرمان هایشان بود.
تقریبا نکته ی منفی خاصی در کتاب پیدا نکردم به جز لحن بسیار ادبی آن. البته این هم ایراد چندانی حساب نمی شود ولی ترجیح می دادم جای یک سری کلمات سنگین و بزرگ از واژه های آسان تری استفاده می شد از نظر متنی و از نظر مفهومی هم که هر کس برداشت شخصی خود را دارد ولی خب به نظرم اگر نوشته ی پشت کتاب نبود، تشخیص آن هم امری دشوار بود و بهتر بود به گونه ای نوشته می شد که مخاطبی که خیلی هم تاریخ و نقد نمی داند، متوجه آن شود.
در کل اگر بخواهم جمع بندی کنم، با یک کتاب پر از مفهوم و طعنه های طنز آمیز مواجه بودم که خواندنش باعث تلنگر و تغییر دیدگاهی هم در من شد. به قول نوشته ی مقدمه ی کتاب، این موضوع را درک کردم که قدرت چگونه می تواند عالی ترین و ناب ترین آرمان ها را هم به فساد بکشاند. آنقدر محتوا برایم جذاب بود و کشش داشت که بخواهم حاضر شوم یک بار دیگر هم بخوانمش و ارزش بیش از یک بار خواندن را داشت.
«دیگر کاملا واضح بود که چهره ی خوک ها چه تغییری کرده است. حیوانات از پنجره به خوک ها و بعد به آدم ها، و از آدم ها به خوک ها، و دوباره از خوک ها به آدم ها نگاه می کردند؛ ولی دیگر نمی توانستند تشخیص دهند که خوک کدام است و آدم کدام…»
        

8 نفر پسندیدند.

Sana Mohtasham
Sana Mohtasham بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/8 - 20:01
                    « این صدای فروپاشی است. در هر جامعه ای که گسل باشد، تلاش کن یک پا را این سمت گسل بگذاری و پای دیگر را آن سمت »
سفر کردن در ماه مبارک امری نشدنی بود. چه کسی حاضر می شود برای یک سفر، خودش را از فضائل و برکات این روزها محروم کند؟ سفت و سخت بدون اینکه بخواهد به حرف های دعایی گوش کند، می گفت نه! امای پای مقصد که در میان آمد ناگهان ورق برگشت. بدون هیچ تردیدی قبول کرد! انگار از قبل فقط انتظار چنین لحظه ای را می کشیده. هر چند کاملا طبیعی است. سفر به قلب جمهوری خلق کره، این سرزمین ناشناخته، فرصتی نیست که به راحتی دست کسی بیاید…
نیم دانگ پیونگ یانگ روایتگر سفر رضا امیرخانی به همراه حزب موتلفه به کشور کره ی شمالی است. سفر به یک کشور که اکثریت تصویرهای ذهنی از آن، منتهی می شود به دیکتاتوری، سختی، رازآلودی و هر چیز بسته و گنگی و بساری از افراد دوست دارند که روزی به کره شمالی بروند. سفر به این سرزمین ناشناخته برای خود نویسنده هم امری جذاب و هیجان انگیز به شمار می رفت، چه برسد سفر داستانی آن برای مخاطب.
مهم ترین نکته ای که درباره ی این کتاب می توان گفت، محتوای آن است. فارغ از دانستن هر اطلاعاتی درباره ی این اثر، عامل کلی وجود دارد که خود به خود خواننده های زیادی را جذب می کند. آن هم همین است که با یک سفرنامه روبرو هستیم از کشوری که حتی در اخبار هم نمی توانیم اطلاعات خاصی درباره ی آن به دست بیاوریم. پس کیست که بخواهد فرصت طلایی خواندن آن را از دست بدهد؟ انتخاب نام کتاب پیرو محتوای دارای جاذبه، هم از نظر آوایی و هم باطنی زیبا بود و نظر مخاطب جلب کن و هم پیش مقدمه ای بود برای شناختن لحن صمیمانه ی نویسنده.
می توانستیم اطلاعات خیلی خوبی درباره ی کره ی شمالی به دست بیاوریم و اطلاعات پراکنده ای که طی سال های مختلف، با شنیده های گوناگون در ذهنمان جمع کردیم را سر و سامانی بدهیم. از رخداد های تاریخی این کشور مثل جوچه گرفته تا مسائلی مثل امنیت، تفکرات سیاسی و یکدستی و بی رنگ و لعابی جامعه، می توانستیم در کنار اندک عکس هایی، در کنار این شناخت تصویری کوچک، با ابعاد مختلف این کشور آشنا شویم.  در کنار کره ی شمالی، حتی درباره ی حزب ها و برخی مسائل سیاسی کشور خودمان هم اطلاعات خوبی را می شد کسب کرد.
یکی از چیزهای مهمی که برای خود من به شخصه هنگام خواندن کتاب، قابل توجه است، ارتباطی است که با نویسنده می گیرم. قلم نویسنده در این سفرنامه، از قوت و گیرایی خاصی برخوردار بود. در اکثر قسمت ها بسیار صمیمانه و خودمانی و در عین حال طنز گونه صحبت می کرد و راحت تر می توانستیم با او کره را بشناسیم. علاوه بر این در نوشتن کتاب و به طور ویژه سفرنامه نویسی، اینکه موضع گیری سیاسی، اجتماعی و… نداشته باشی، کار مهم و بزرگی است؛ چون کتابی که نوشته می شود، سازنده ی طرز تفکر و جهت گیری در مردم می شود. امیرخانی همان طور که خودش هم می خواست و گفته بود، دوست نداشت با جهت گیری و ذهنیت قبلی درباره ی کره شمالی قضاوت کند. در این کار هم موفق بود و علاوه بر نبود ذهنیت قبلی، دیده های خودش هم در اکثر قسمت ها صرفا بیان می کرد و قضاوت را به دست خود خواننده می گذاشت.
توصیفات صحنه ها، اشخاص، وقایع تاریخی و حتی افکار و شیوه ی زندگی مردم هم به خوبی انجام شده بود. به دور از هر نوع بیان جزییاتی که فایده ای ندارند و در عین حال تا جایی که می توانست دقیق و اطلاعات دهنده. به خوبی از نوع توصیفات مشخص بود که نویسنده، مخاطب شناس است و چه چیزهایی را بیشتر دوست دارد. در قسمتی از کتاب نوشته شده بود، بیان اتفاقات افتاده در جلسات حزب و توصیف چهره ها و وقایع تاریخی جز کسل شدن چیزی به ارمغان نمی آورد!
اینکه از اسامی اشخاص کره ای برای برخی شخصیت ها هم استفاده نمی شد و جایگزین هایی مثل بچه ی خیابان ظفر و زبان دان داشتند، در کنار حالت طنز و جالبش، کار خواننده هم راحت می کرد. از آن جایی که تلفظ و به خاطر سپردن اسامی کره ای تقریبا سخت است، اینگونه سخت ها راحت تر در ذهنمان می ماندند. هر چند که در قسمت هایی از کتاب به علت شاید پردازش کم نسبت به شخصیت هایی مثل همسفران حزب موتلفه، خواننده دچار سردرگمی می شد.
با وجود تمام نکات مثبت و منفی درباره ی این کتاب وجود داشت، در میان سفرنامه های دیگری که تاکنون خوانده ام، بیشتر دوستش داشتم. البته شاید به دلیل عطش و کنجکاوی ام نسبت به کسب اطلاعات راجع به کره ی شمالی هم باشد، اما خود کتاب که کاری می کرد که حس کنم در آن سرزمین ناشناخته هستم و یکی از همسفران نویسنده، بی تاثیر نبود در شوق بی نهایتی که برای ادامه دادن کتاب و شناخت کره در ذهنم ایجاد شد. 
« یقین دارم آخرین شبی است که در کره ی شمالی هستیم. تقریبا مطمئنم که هرگز به این گوشه از خاک باز نخواهیم گشت… »
        

6 نفر پسندیدند.

Sana Mohtasham
Sana Mohtasham بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/2/9 - 14:49
                    « خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدین سبب ، فاطمه ، فاطمه نامیده شد . صحت سخنش را گواه ، اثبات می شود ؟! »
کشتی پهلو گرفته روایتی است از زندگی حضرت زهرا (س) که از ابتدای حیات تا شهادت ایشان را در بر می گیرد . روایتی که از زبان خود ایشان و نزدیکانشان است . از ماجرای به دنیا آمدن تا فدک و شهادت ، همگی با قلم گیرای آقای شجاعی ، نوشته شده بودند . 
یکی از مهم ترین نکات این کتاب محتوای آن بود . احساس می کردم در روضه ها و داستان هایی که از حضرت زهرا (س) شنیده ام بسیاری از چیزهایی که در این کتاب خواندم ، از قلم افتاده بود. می توانستیم با خواندن این روایت ها ، بسیاری از زوایای پنهان و ماجراهای ناشنیده ای را بفهمیم که از نظر اطلاعات تاریخی دادن ، نکته ی مثبتی به شمار می آید . به عنوان مثال قسمتی از کتاب که به ماجرای به دنیا آمدن حضرت زهرا اشاره می کرد ، برایم جالب بود . اینکه در این امر هیچ کس به حضرت خدیجه کمک نمی کند و خداوند ساره ، مریم ، آسیه و کلثوم را می فرستد . 
اینکه این محتوای تاریخی در چه قالبی هم ارائه شود ، نکته ی مهمی است . به نظرم نویسنده توانسته بود بسیار تاثیرگذار و عمیق و در عین حال جگر سوز ، کتاب را بنویسد و من خودم به شخصه ، این طور شناختن یک شخصیت را بهتر از اینکه معمولی معرفی شود ، می پسندم . استفاده از آرایه های ادبی و جملات زیبا این قالب مناسب را برای کتاب ساخته بود . البته این نکته ای است که در اغلب آثار آقای شجاعی به چشم می خورد . 
البته یک اشکال در این قسمت وجود داشت که باید به آن هم توجه کرد . درست است که استفاده از کلمات سنگین و توصیفات به متن جان می بخشد و خواندن را شیرین و لذت بخش می کند ولی در قسمت هایی از کتاب این موضوع به چشم می خورد که برخی کلمات و عبارات بیش از حد سنگین بودند و گاهی نامفهوم می شدند و من به شخصه مجبور می شدم یک و یا چند بار دیگر آن قسمت را بخوانم تا متوجهش شوم . بهتر بود که نویسنده یک عمومیتی را برای کتابش در نظر می گرفت که همه اقشار و گروه های سنی متوجه آن شوند . 
کتاب به 14 فصل تقسیم شده بود و هر فصل موضوعی جدا داشت و از زبان یک شخص خاص روایت می شد و این هم نکته ی جالب و جذب کننده ای بود . مثلا فصل اول از زبان پیامبر بود و حضرت زهرا از زاویه ی دید ایشان وصف می شدند ، فصل بعدی که حضرت خدیجه بود و همین طور از امام حسین ، خود حضرت زهرا (س) ، حضرت علی و… . دوباره خواننده مواجه می شد با یک زاویه دید و ماجرای جدید و متفاوت از حضرت زهرا (س) . 
یک نکته ی منفی که وجود داشت ، این بود که شخصیت پردازی ها در اکثر قسمت های کتاب رعایت نشده بود . درست است که با یک کتاب تاریخی و همین طور زندگی نامه ای طرف بودیم ولی باز هم من به عنوان خواننده ترجیح می دادم که بیشتر صحنه ها و شخصیت ها توصیف ظاهری شوند تا بتوانم در ذهنم تجسم شان کنم . همان طور که گفتم توصیف داشتیم اما بیشتر از نظر ادبی بود و مکان ها و شخصیت ها خیلی خوب ترسیم نشده بودند . 
از نظر جلد هم ساده بود و به نظرم زیبا ، اما خیلی جذاب نبود که بخواهد انگیزه ای برای خریدن کتاب در فردی ایجاد کند و رنگ تمام سیاهش در این امر بی تاثیر نبود . در عوض اسمی که برای کتاب انتخاب شده بود خیلی جذاب و زیبا بود . 
در کل کتاب خوب و دوست داشتنی بود و برای کسی که بخواهد با نحوه ی زندگی حضرت زهرا(س) آشنا شود و ایشان را بهتر بشناسد ، حتما توصیه می شود و مناسب است . 
« ملائک بال در بال ایستاده اند و آمدن تو را لحظه می شمرند . حوریان ، بهشت را با اشک چشم هایشان چراغان کرده اند . بیا و بهشت را از انتظار در آر . بیا و در آغوش پدرت قرار و آرام بگیر . سلام بر تو ! »
        

6 نفر پسندیدند.

در حال مطالعه

کتاب در حال مطالعه ای وجود ندارد.

با جستجو می‌توانید کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و به این لیست اضافه کنید.