بریدههای کتاب کوثر گلیج کوثر گلیج 1404/4/31 یک عشق سوان شهلا حائری 3.3 1 صفحۀ 124 وانگهی برتریای که حس میکرد بر آن دو دارد و نیاز داشت که چنین حس کند، (اشتیاقش نسبت) به دانستن حقیقت نبود، بلکه فقط میخواست به آن دو نفر نشان دهد که میداند. 0 4 کوثر گلیج 1404/4/20 پدر سرگی لی یف نیکالایویچ تولستوی 3.9 66 صفحۀ 76 1 30 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 80 1 2 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 78 0 3 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 30 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 127 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 112 0 5 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 74 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 57 0 4 کوثر گلیج 1403/8/23 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 200 0 9 کوثر گلیج 1403/8/23 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 200 0 5 کوثر گلیج 1403/8/17 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 39 0 3 کوثر گلیج 1403/8/16 آتش بدون دود: گالان و سولماز جلد 1 نادر ابراهیمی 4.6 71 صفحۀ 188 «توماج به سوی آتش خود بازگشت و در دل گفت: «به امید ستاره زندگی کردن روی زمین، هیچ چیز نداشتن و چشم به ستارهای در آسمانها دوختن... همیشه چنین بوده سرنوشت غم انگیز ترکمن...» توماج، کنار مخدوم بر خاك نشست و گفت: «نگاه کن مخدوم، نگاه کن! هیچکس نمیداند که ما به کجا میرویم، و همه می گویند: کاروانی که کاروانسالارانش گالان اوجا و باشولی حسن باشند، بيشك به بیراهه نخواهد رفت. این اعتماد کور بزرگترین دلیل درماندگی ماست...» آری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتیترین حقوق خویش را به دیگران واگذار میکنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل[که] براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایند و تسلیم ارادهی کسانی میشوند که مصالح ایشان، چه بسا همیشه با مصالح و آرمانهای تودهها یکی نباشد. امروز، چشم به حرکت رهبری می دوزند که روزگاری، به دلیلی كسب حیثیتی که کرده است - شايد كاذب - به راه او می روند؛ و فردا به دلیلی دیگر، روی از او میگردانند و به جبههی دیگری نقل مکان میکنند؛ و در همه حال، ساده لوحانه و معصومانه آلت فعل اند و برانگیخته شدن به دست کسانی که منافع شان، رشد آگاهی توده ها را ایجاب نمی کند. و تا آن هنگام که راهبران و پیشگامان، مظهر اراده ی آگاه توده ها نباشند و تا توده ها سوای شعور تاریخیشان خود به مرحله ی تحلیل عيني لحظه به لحظه ی حوادث نرسند فریب خوردن و به بیراهه کشانده شدن و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن برای توده ها، امری است نه چندان غریب و بعید. آنها که نمیجویند و نمیپرسند و نمیشناسند، خیل کوران را مانند؛ دلبستهی بن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود، نه راهی که کوران را آرزوست و وای اگر آن بینا خود در معنای کوری باشد که بن عصای بیگانهای را گرفته باشد. و تا روزگار چنین است، خوب یا بد، ستاره حکومت خواهد کرد.» -آتشْ بدون دود، نادر ابراهیمی 0 2 کوثر گلیج 1403/6/18 سوروسات در سوراخ موش خوان پابلو ویلالوبوس 3.6 13 صفحۀ 1 0 3 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 84 امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده میزد: روی این خاک یک آدمِ زنده پیدا میشود؟ من پهلوان نیستم اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمیآید. میگویند خورشید به همهچیز جانِ دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همهچیز مرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی، فقط یک مشت آدم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچی نیست؛ این است دنیا. -نازنین، داستایفسکی 0 7 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 84 عیبی نداشت اگر دوستم نمیداشتی، مگر چه میشد؟ همهچیز همانطور میماند، میگذاشتیم همانطور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف میزدی، کنار هم خوش بودیم و میخندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه میکردیم و زندگی به همین منوال خوشخوشک میگذشت. -نازنین، داستایفسکی 0 26 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 80 نه نه! کاش، هنوز کمی وقت داشتم، کاش کمی صبر میکرد. شاید میتوانستم تمام تاریکیها را کنار بزنم... -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 با پیروزی در آن، من از کل گذشتهی تاریکم انتقام گرفتم. با اینکه هیچکس دیگری جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برام کافی بود. چون او کل دنیایم بود، در رویاهایم، او امید به آیندهام بود. تنها کسی بود که برای خودم دست و پا کرده بودم و به دیگری هم احتیاج نداشتم و حالا او همهچیز را میدانست. حداقل میدانست که بیانصافی کرده و عجولانه به صف دشمنانم پیوسته. -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 مثل این است که بگویی: «با آنکه لبهی پرتگاه هلاک ایستادهام باز هم سخنان ارزشمند گوته پیش چشمم جلوه و درخشش دارد.» جوانی حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواریاش در راه کج و خطا باشد. -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 نه هیچ امیدی نداشتم. اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما میپرسم: «زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفتتیر کشیده است؟» -نازنین، داستایفسکی 0 3
بریدههای کتاب کوثر گلیج کوثر گلیج 1404/4/31 یک عشق سوان شهلا حائری 3.3 1 صفحۀ 124 وانگهی برتریای که حس میکرد بر آن دو دارد و نیاز داشت که چنین حس کند، (اشتیاقش نسبت) به دانستن حقیقت نبود، بلکه فقط میخواست به آن دو نفر نشان دهد که میداند. 0 4 کوثر گلیج 1404/4/20 پدر سرگی لی یف نیکالایویچ تولستوی 3.9 66 صفحۀ 76 1 30 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 80 1 2 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 78 0 3 کوثر گلیج 1404/4/16 جریده فریده مریم مزین السلطنه 4.1 12 صفحۀ 30 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 127 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 112 0 5 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 74 0 4 کوثر گلیج 1404/3/19 نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها تیک نات هان 3.4 37 صفحۀ 57 0 4 کوثر گلیج 1403/8/23 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 200 0 9 کوثر گلیج 1403/8/23 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 200 0 5 کوثر گلیج 1403/8/17 آتش بدون دود: درخت مقدس نادر ابراهیمی 4.6 51 صفحۀ 39 0 3 کوثر گلیج 1403/8/16 آتش بدون دود: گالان و سولماز جلد 1 نادر ابراهیمی 4.6 71 صفحۀ 188 «توماج به سوی آتش خود بازگشت و در دل گفت: «به امید ستاره زندگی کردن روی زمین، هیچ چیز نداشتن و چشم به ستارهای در آسمانها دوختن... همیشه چنین بوده سرنوشت غم انگیز ترکمن...» توماج، کنار مخدوم بر خاك نشست و گفت: «نگاه کن مخدوم، نگاه کن! هیچکس نمیداند که ما به کجا میرویم، و همه می گویند: کاروانی که کاروانسالارانش گالان اوجا و باشولی حسن باشند، بيشك به بیراهه نخواهد رفت. این اعتماد کور بزرگترین دلیل درماندگی ماست...» آری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتیترین حقوق خویش را به دیگران واگذار میکنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل[که] براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایند و تسلیم ارادهی کسانی میشوند که مصالح ایشان، چه بسا همیشه با مصالح و آرمانهای تودهها یکی نباشد. امروز، چشم به حرکت رهبری می دوزند که روزگاری، به دلیلی كسب حیثیتی که کرده است - شايد كاذب - به راه او می روند؛ و فردا به دلیلی دیگر، روی از او میگردانند و به جبههی دیگری نقل مکان میکنند؛ و در همه حال، ساده لوحانه و معصومانه آلت فعل اند و برانگیخته شدن به دست کسانی که منافع شان، رشد آگاهی توده ها را ایجاب نمی کند. و تا آن هنگام که راهبران و پیشگامان، مظهر اراده ی آگاه توده ها نباشند و تا توده ها سوای شعور تاریخیشان خود به مرحله ی تحلیل عيني لحظه به لحظه ی حوادث نرسند فریب خوردن و به بیراهه کشانده شدن و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن برای توده ها، امری است نه چندان غریب و بعید. آنها که نمیجویند و نمیپرسند و نمیشناسند، خیل کوران را مانند؛ دلبستهی بن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود، نه راهی که کوران را آرزوست و وای اگر آن بینا خود در معنای کوری باشد که بن عصای بیگانهای را گرفته باشد. و تا روزگار چنین است، خوب یا بد، ستاره حکومت خواهد کرد.» -آتشْ بدون دود، نادر ابراهیمی 0 2 کوثر گلیج 1403/6/18 سوروسات در سوراخ موش خوان پابلو ویلالوبوس 3.6 13 صفحۀ 1 0 3 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 84 امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده میزد: روی این خاک یک آدمِ زنده پیدا میشود؟ من پهلوان نیستم اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمیآید. میگویند خورشید به همهچیز جانِ دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همهچیز مرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی، فقط یک مشت آدم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچی نیست؛ این است دنیا. -نازنین، داستایفسکی 0 7 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 84 عیبی نداشت اگر دوستم نمیداشتی، مگر چه میشد؟ همهچیز همانطور میماند، میگذاشتیم همانطور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف میزدی، کنار هم خوش بودیم و میخندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه میکردیم و زندگی به همین منوال خوشخوشک میگذشت. -نازنین، داستایفسکی 0 26 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 80 نه نه! کاش، هنوز کمی وقت داشتم، کاش کمی صبر میکرد. شاید میتوانستم تمام تاریکیها را کنار بزنم... -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 با پیروزی در آن، من از کل گذشتهی تاریکم انتقام گرفتم. با اینکه هیچکس دیگری جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برام کافی بود. چون او کل دنیایم بود، در رویاهایم، او امید به آیندهام بود. تنها کسی بود که برای خودم دست و پا کرده بودم و به دیگری هم احتیاج نداشتم و حالا او همهچیز را میدانست. حداقل میدانست که بیانصافی کرده و عجولانه به صف دشمنانم پیوسته. -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 مثل این است که بگویی: «با آنکه لبهی پرتگاه هلاک ایستادهام باز هم سخنان ارزشمند گوته پیش چشمم جلوه و درخشش دارد.» جوانی حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواریاش در راه کج و خطا باشد. -نازنین، داستایفسکی 0 1 کوثر گلیج 1403/6/14 نازنین فیودور داستایفسکی 4.1 299 صفحۀ 1 نه هیچ امیدی نداشتم. اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما میپرسم: «زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفتتیر کشیده است؟» -نازنین، داستایفسکی 0 3