بریدههای کتاب Erfanm2009 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 82 امروز همچون مسافران صحنه های جوانی را پشتسر گذاشتهایم. حقایقِ دشوار ما را سوزانده؛ همچون بازرگانان مقصد را میدانیم و همچون قصابان بخش های مفید را از زوائد تشخیص میدهیم. دیگر چیزی ما را نمیآزارد، گویی به همه چیز بیاعتنا شدهایم. ما در جوانیمان حضور داشتیم، آیا بهراستی زندگی کردهایم؟ ما مثل کودکان بیکَسایم و مانند مردانِ باتجربه بیرحم و سطحی پر از اندوهایم-باور دارم که از میان رفتهایم. 0 7 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 37 از آسمان و زمین، به خصوص از زمین، نیروهای حیاتی به سویمان جریان دارد. زمین برای هیچکس به اندازه سرباز معنا ندارد. وقتی سرباز خود را در آغوش آن پناه میدهد، وقتی چهره و اندامش را از ترسِ ترکشها در آن پنهان میکند، زمین تنها یاور، برادر و مادر اوست. سرباز وحشت و اشکهایش را در سکوت و امنیت زمین پنهان میکند، زمین به سرباز پناه میدهد و برای ده ثانیه رهایش میکند تا زندگی کند، بدود. ده ثانیه زندگی. دوباره او را پذیرا میشود و گاه برای همیشه. 0 7 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 10 هیچکس درست نمیدانست برای چه به جنگ میرویم. آدم های فقیر از ما عاقلتر بودند. خوب میدانستند جنگ مایهٔ بدبختی است. ولی آدم های طبقه متوسط، که باید بیشتر سرشان میشد، غرق در شور و هیجان جنگ شده بودند. 0 7 Erfanm2009 3 روز پیش سال بلوا عباس معروفی 4.2 207 صفحۀ 161 گفتم: (( چرا نمیکشیشان، این همه به خودت زحمت میدهی؟)) (( خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم.)) و به پاک کردن شیشه های پنجره مشغول شد. 0 5 Erfanm2009 1404/5/30 سال بلوا عباس معروفی 4.2 207 صفحۀ 67 بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتا آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعد ها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟ 1 19 Erfanm2009 1404/5/29 ارباب و بنده لی یف نیکالایویچ تولستوی 3.7 46 صفحۀ 69 فکر می کرد که ممکن است، و حتی احتمال زیاد دارد، که همان شب بمیرد، اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و بهعکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود و از اینجور زندگی داشت خسته می شد. 0 8 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 354 دوستش داشتم، اما در شادیها و غصهها و نگرانیهایش شریک نبودم: آنچه را که او دوست داشت دوست نمیداشتم. در کنار من تنها بود، و این را نمیدانست 0 17 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 170 حال خود کامگانی را که شهری را آتش میزنند یا ملتی را سر می بُرند تا قدرت خودشان را نشان دهند، درک میکنم: اما همیشه مردمی را می کشند که از پیش محکوم به مرگ اند، شهر هایی را نابود میکنند که اگر هم نکنند در آینده خرابه خواهند بود. 0 9 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 112 گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می دهد؟ 0 9 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 27 گفت: حالا که فکر میکنم، حق با شماست. وقتی میدانید حتما می میرید، دیگر چرا فکرش را بکنید؟ خیلی ساده است، خواهی نخواهی مرگ به سراغتان میآید. احتیاجی نیست که شما در فکر آن باشید. 0 42 Erfanm2009 1404/5/23 پس از تاریکی هاروکی موراکامی 3.5 12 صفحۀ 111 ((میدانی چی فکر میکنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابدا مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهی هایی که روزنامهها را پر میکنند، کتاب های فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. ...)) 0 6 Erfanm2009 1404/5/20 اتاق شماره 6 آنتون چخوف 4.2 90 صفحۀ 77 ((لعنت به این زندگی! از همه تلخ تر و ناراحت کننده تر این است که در آخرِ این زندگی به خاطر رنج ها هیچ پاداشی نصیب آدم نمیشود، برخلاف اپرا هیچ خبری از صحنه های باشکوه پایانی نیست، بلکه فقط مرگ است. چند تا مرد گردن کلفت می آیند و مرده را از دست و پایش میگیرند و به زیرزمین میکشند. وایییی! خوب، مهم نیست... در عوض در آن دنیا نوبت ما میشود... از آن دنیا مثل یک سایه اینجا ظاهر میشوم و این کثافت ها را میترسانم. کاری میکنم که موهایشان سفید شود.)) 0 12 Erfanm2009 1404/5/14 بیابان تاتارها دینو بوتزاتی 4.2 34 صفحۀ 189 درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسان ها چقدر از هم دورند و به رغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانه اند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچ کس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی قرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست علت تنهایی آدمی همین است. 0 10 Erfanm2009 1404/5/8 گاوخونی جعفر مدرس صادقی 3.5 28 صفحۀ 44 0 11 Erfanm2009 1404/5/1 من گنجشک نیستم مصطفی مستور 3.2 23 صفحۀ 35 خوب میدانم گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد . این را از همین حالا میدانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یادآوری اش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی -خواهرم-بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند. 0 21
بریدههای کتاب Erfanm2009 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 82 امروز همچون مسافران صحنه های جوانی را پشتسر گذاشتهایم. حقایقِ دشوار ما را سوزانده؛ همچون بازرگانان مقصد را میدانیم و همچون قصابان بخش های مفید را از زوائد تشخیص میدهیم. دیگر چیزی ما را نمیآزارد، گویی به همه چیز بیاعتنا شدهایم. ما در جوانیمان حضور داشتیم، آیا بهراستی زندگی کردهایم؟ ما مثل کودکان بیکَسایم و مانند مردانِ باتجربه بیرحم و سطحی پر از اندوهایم-باور دارم که از میان رفتهایم. 0 7 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 37 از آسمان و زمین، به خصوص از زمین، نیروهای حیاتی به سویمان جریان دارد. زمین برای هیچکس به اندازه سرباز معنا ندارد. وقتی سرباز خود را در آغوش آن پناه میدهد، وقتی چهره و اندامش را از ترسِ ترکشها در آن پنهان میکند، زمین تنها یاور، برادر و مادر اوست. سرباز وحشت و اشکهایش را در سکوت و امنیت زمین پنهان میکند، زمین به سرباز پناه میدهد و برای ده ثانیه رهایش میکند تا زندگی کند، بدود. ده ثانیه زندگی. دوباره او را پذیرا میشود و گاه برای همیشه. 0 7 Erfanm2009 دیروز در جبهه غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک 3.9 75 صفحۀ 10 هیچکس درست نمیدانست برای چه به جنگ میرویم. آدم های فقیر از ما عاقلتر بودند. خوب میدانستند جنگ مایهٔ بدبختی است. ولی آدم های طبقه متوسط، که باید بیشتر سرشان میشد، غرق در شور و هیجان جنگ شده بودند. 0 7 Erfanm2009 3 روز پیش سال بلوا عباس معروفی 4.2 207 صفحۀ 161 گفتم: (( چرا نمیکشیشان، این همه به خودت زحمت میدهی؟)) (( خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم.)) و به پاک کردن شیشه های پنجره مشغول شد. 0 5 Erfanm2009 1404/5/30 سال بلوا عباس معروفی 4.2 207 صفحۀ 67 بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتا آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعد ها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟ 1 19 Erfanm2009 1404/5/29 ارباب و بنده لی یف نیکالایویچ تولستوی 3.7 46 صفحۀ 69 فکر می کرد که ممکن است، و حتی احتمال زیاد دارد، که همان شب بمیرد، اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و بهعکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود و از اینجور زندگی داشت خسته می شد. 0 8 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 354 دوستش داشتم، اما در شادیها و غصهها و نگرانیهایش شریک نبودم: آنچه را که او دوست داشت دوست نمیداشتم. در کنار من تنها بود، و این را نمیدانست 0 17 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 170 حال خود کامگانی را که شهری را آتش میزنند یا ملتی را سر می بُرند تا قدرت خودشان را نشان دهند، درک میکنم: اما همیشه مردمی را می کشند که از پیش محکوم به مرگ اند، شهر هایی را نابود میکنند که اگر هم نکنند در آینده خرابه خواهند بود. 0 9 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 112 گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می دهد؟ 0 9 Erfanm2009 1404/5/27 همه می میرند سیمون دو بووار 4.1 40 صفحۀ 27 گفت: حالا که فکر میکنم، حق با شماست. وقتی میدانید حتما می میرید، دیگر چرا فکرش را بکنید؟ خیلی ساده است، خواهی نخواهی مرگ به سراغتان میآید. احتیاجی نیست که شما در فکر آن باشید. 0 42 Erfanm2009 1404/5/23 پس از تاریکی هاروکی موراکامی 3.5 12 صفحۀ 111 ((میدانی چی فکر میکنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابدا مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوختاند. آگهی هایی که روزنامهها را پر میکنند، کتاب های فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همهشان فقط کاغذند. ...)) 0 6 Erfanm2009 1404/5/20 اتاق شماره 6 آنتون چخوف 4.2 90 صفحۀ 77 ((لعنت به این زندگی! از همه تلخ تر و ناراحت کننده تر این است که در آخرِ این زندگی به خاطر رنج ها هیچ پاداشی نصیب آدم نمیشود، برخلاف اپرا هیچ خبری از صحنه های باشکوه پایانی نیست، بلکه فقط مرگ است. چند تا مرد گردن کلفت می آیند و مرده را از دست و پایش میگیرند و به زیرزمین میکشند. وایییی! خوب، مهم نیست... در عوض در آن دنیا نوبت ما میشود... از آن دنیا مثل یک سایه اینجا ظاهر میشوم و این کثافت ها را میترسانم. کاری میکنم که موهایشان سفید شود.)) 0 12 Erfanm2009 1404/5/14 بیابان تاتارها دینو بوتزاتی 4.2 34 صفحۀ 189 درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسان ها چقدر از هم دورند و به رغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانه اند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچ کس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی قرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست علت تنهایی آدمی همین است. 0 10 Erfanm2009 1404/5/8 گاوخونی جعفر مدرس صادقی 3.5 28 صفحۀ 44 0 11 Erfanm2009 1404/5/1 من گنجشک نیستم مصطفی مستور 3.2 23 صفحۀ 35 خوب میدانم گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد . این را از همین حالا میدانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یادآوری اش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی -خواهرم-بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند. 0 21