یادداشت‌های محدثه علیمردانی (35)

          یکی از شعرهای این دفتر خیلی بر دل و جانم نشست. 
هر بار که می‌خواهم بخوانمش، نه تنها با زبانم، بلکه با بند بندِ وجودم می‌خوانم. با تمامِ روحم. با تمامِ قلبم.
نمی‌دانم چرا تا این حد، به این شعر علاقه دارم.. اما
 دلم می‌خواهد به هر جا که رسیدم آن را گوشه‌ای بنویسم..
فرقی نمی‌کند کجا..
بر دیواری.. گلی.. کاغذی..  و یا حتی بر قلبی!
خلاصه که،
عمیقاً این شعر را دوست دارم. 🤍

" هر بامداد
تا نور مهر می‌دمد از کوه‌های دور
من بال می‌گشایم، چابک‌تر از نسیم
پیغام صبحدم را، با شعرهای روشن، پرواز می‌دهم.
انبوه خفتگان را، با نغمه‌های شیرین، آواز می‌دهم.
از نور حرف می‌زنم، از نور
از جانِ زنده، از نفسِ تازه، از غرور.
اما در ازدحام خیابان
گم می‌شود صدای من و نغمه‌های من.
گویند این و آن:
« خود را از این تکاپوی بیهوده وا رهان!
بی‌حاصل است این همه فریاد
در گوش‌های کر!
دیوانه حرف می‌زند از نور، با موش‌های کور »
□
بیگانه با تمامیِ این حرف‌های سرد
من، همچنان صبور
با عشق، شوق، شور
انبوه خفتگان را، آواز می‌دهم
پیغام صبحدم را، پرواز می‌دهم
هر سو که می‌روم
در گوش این و آن
حتی در ازدحام خیابان
از نور حرف می‌زنم،
از نور ..‌. "


        

4

6