ترجیح میدم همین الان از کمال گرایی که نسبت به نوشتن یادداشت دارم دست بردارم و کاملا یهویی و خالصانه این یادداشت رو بنویسم وگرنه هیچ وقت اینکارو نمیکنم!
نامه ی دعوت سفر به کاراوال وقتی برای من رسید که هیچ انتظارش رو نداشتم و حتی منتظرش هم نبودم و این اتفاق خوب به لطف صدای یه دوست اتفاق افتاد که بسیار ازش ممنونم. باعث شد برم سراغ خوندن کتابی که همیشه تصور میکردم یه داستان بچگونه باهش و خیلی دست کم گرفته بودمش. اما خب همیشه به چشم یه کتاب سطحی بهش نگاه میکردم تا اینکه دعوت نامه کاراوال سرزده رسید و من به این سفر هیجان انگیز و شگفت انگیز رفتم.
شخصیت پردازی بسیار مناسبی داشت. خیلی از کاراکتر ها رو دوست داشتم مخصوصاا جولیان و همینطور خیلی هم خوب باهاشون ارتباط گرفتم. ارتباط گرفتن نه اینکه منظورم صرفا حس همدردی با اونا باشه، نههه. اینکه دوست داشتم باهاشون همسفر و همراه بشم،ببینم بعدش چیکار میکنند یا حالا چه اتفاقی میوفته. این کشش داستان و رغبت من برای همسفر شدن با اونها بود که اسلامپ 2 ساله من برای کتابای فانتزی رو شکست.
داستان فراز و نشیب های زیبا و به جایی داشت. من رو به دل ماجراجویی و شگفتی برد. به دل بازی های کاراوال و
آیا من از این داستان لذت بردم و با شخصیت هاش ارتباط گرفتم؟ جواب بله ست
آیا خوشحالم از این اتفاق یهویی خوندن این کتاب و اینقدر دلچسب بودنش؟ جواب یقینا بله ست. انگار که واقعا خود اسطوره برام دعوت نامه داده باشه.
پایان بندی جلد 1 فوق العاده بود و من خوشحالم که این فرصت رو دارم برم سراغ جلد 2
و باید منشن کنم که این یادداشت دومی هست که من نوشتم و یادداشت اولی که نوشتم متاسفانه پاک شد چون از بهخوان اومدم بیرون بدون انتشار یادداشتم اما اشکال نداره. من نظر صادقانه ام رو نوشتم و از این حس کمالگرایی راحت شدم.