بریدههای کتاب اسفار کاتبان نرگس سلطانی 1403/11/12 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 35 0 2 محدثه مهری 1403/5/8 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 58 سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. پرسیدم: میخواهید گریه کنید؟ و لبخند زدم. گفت: به بعضی چیزها نمیشود فکر نکرد؛ حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل میکنند، برای همین چیزهاست که باید گریه کرد، گریه کردن هم ارادی نیست؛ گاهی حتی گریه باعث میشود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچکس با او نیست. 0 5 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 57 ولی من برداشت دیگری از عدالت داشتم. برایش گفتم شاید یکی از معناهای عدالت این باشد که انسان به همه ی اشیا حق بدهد که مفهوم خود را حفظ کنند. 0 4 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 47 0 3 حسین درویشخادم 1403/3/17 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 158 برای همین است که در غیاب آن تن خاکی باید تنی زوالناپذیر از جنس کلام برایش نوشت تا همچنان که شیخ یحیی کندری میگوید، به هنگام قرائت هر غایب یا که نیامدهای که شکل چشمان اقلیما را میخواند، آن هوشیاری در مردمکانش مثل آفتاب بدرخشد. تا در مجال بود و نبودِ شکل خاکی تنش، حضور زوالناپذیرش در کلمات سربی حلول کند و آن هوشیاری قرائت شود. 0 25 مرتضی 5 روز پیش اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 80 0 4 سید امیرحسین هاشمی 1404/5/15 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 84 و شاه مغفور میفرماید: "حیات عین مرگ است که نطفهٔ حیات همان علت مرگ نیز هست که آن سوی سکهی حیات، موت است که سرخوشی نزول نطفگان، سرخوشی سکرات مرگ هم هست..." 0 18 سید امیرحسین هاشمی 1404/5/16 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 104 همان غروب بود که [اقلیما] از یکی از دختر داییهایش صحبت کرد که به قول او، با مردی بیرون از امت ازدواج کرده و برای همین برایش مجلس ختم گرفته اند. سیاه پوشیده و گریه کرده اند و حتی سنگ گوری هم به نامش روی یک گور خالی گذاشته اند و گویا تاریخ مرگش را مطابق روزی که از دین خارج شده، روی سنگ حک میکنند. 0 15 مرتضی 7 روز پیش اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 30 0 5 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 62 رو به شاه می فرماید: ما یتیمی از بلاد کرمان بودیم که چون زلزله آمد و آن بلاد را کن فیکون کرد، نوخطی بودیم که هنوز حتی نرمه مویی بر عذار نداشتیم و بی اذن سر انگشتان مادر به خواب نمیرفتیم و اینک کاشف رشته ای از گیسوانش بودیم که از زیر تلی خاک پبچان بیرون مانده و صدای هیچ ذی روحی نمی آمد که مدد جوییم. 0 2 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 42 0 0 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 62 میگفت : شما هم مثل من تنهایید. گفتم : همه ی تنهایی ها به هم شبیه اند. 0 8 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 48 0 5
بریدههای کتاب اسفار کاتبان نرگس سلطانی 1403/11/12 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 35 0 2 محدثه مهری 1403/5/8 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 58 سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. پرسیدم: میخواهید گریه کنید؟ و لبخند زدم. گفت: به بعضی چیزها نمیشود فکر نکرد؛ حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل میکنند، برای همین چیزهاست که باید گریه کرد، گریه کردن هم ارادی نیست؛ گاهی حتی گریه باعث میشود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچکس با او نیست. 0 5 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 57 ولی من برداشت دیگری از عدالت داشتم. برایش گفتم شاید یکی از معناهای عدالت این باشد که انسان به همه ی اشیا حق بدهد که مفهوم خود را حفظ کنند. 0 4 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 47 0 3 حسین درویشخادم 1403/3/17 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 158 برای همین است که در غیاب آن تن خاکی باید تنی زوالناپذیر از جنس کلام برایش نوشت تا همچنان که شیخ یحیی کندری میگوید، به هنگام قرائت هر غایب یا که نیامدهای که شکل چشمان اقلیما را میخواند، آن هوشیاری در مردمکانش مثل آفتاب بدرخشد. تا در مجال بود و نبودِ شکل خاکی تنش، حضور زوالناپذیرش در کلمات سربی حلول کند و آن هوشیاری قرائت شود. 0 25 مرتضی 5 روز پیش اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 80 0 4 سید امیرحسین هاشمی 1404/5/15 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 84 و شاه مغفور میفرماید: "حیات عین مرگ است که نطفهٔ حیات همان علت مرگ نیز هست که آن سوی سکهی حیات، موت است که سرخوشی نزول نطفگان، سرخوشی سکرات مرگ هم هست..." 0 18 سید امیرحسین هاشمی 1404/5/16 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 104 همان غروب بود که [اقلیما] از یکی از دختر داییهایش صحبت کرد که به قول او، با مردی بیرون از امت ازدواج کرده و برای همین برایش مجلس ختم گرفته اند. سیاه پوشیده و گریه کرده اند و حتی سنگ گوری هم به نامش روی یک گور خالی گذاشته اند و گویا تاریخ مرگش را مطابق روزی که از دین خارج شده، روی سنگ حک میکنند. 0 15 مرتضی 7 روز پیش اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 30 0 5 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 62 رو به شاه می فرماید: ما یتیمی از بلاد کرمان بودیم که چون زلزله آمد و آن بلاد را کن فیکون کرد، نوخطی بودیم که هنوز حتی نرمه مویی بر عذار نداشتیم و بی اذن سر انگشتان مادر به خواب نمیرفتیم و اینک کاشف رشته ای از گیسوانش بودیم که از زیر تلی خاک پبچان بیرون مانده و صدای هیچ ذی روحی نمی آمد که مدد جوییم. 0 2 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 42 0 0 آقایِ چِ 1404/3/30 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 62 میگفت : شما هم مثل من تنهایید. گفتم : همه ی تنهایی ها به هم شبیه اند. 0 8 نرگس سلطانی 1403/11/13 اسفار کاتبان ابوتراب خسروی 4.2 23 صفحۀ 48 0 5