Hani

Hani

@hanieyh
عضویت

آبان 1401

68 دنبال شده

33 دنبال کننده

                یادگیرنده 

بنگر و بِشنو ، بُگذَر و بِه شو 🌱💕
              

یادداشت‌ها

Hani

Hani

1404/5/24

4

Hani

Hani

1404/5/22

        التماستان می‌کنم، بعد از آنکه اعترافاتِ مرا شنیدید، همه چیز را به همسرم بگویید، زیرا او نیز حق دارد بداند. بزرگترین تبهکاران نیز با نزدیک شدنِ مرگ، انسان‌های خوبی می‌شوند. فکر می‌کنم اگر بمیرم و به آن جنایتِ دیگر اعتراف نکنم...
۶ تا داستان کوتاه با تم جنایی/معمایی ژاپنی با فضایی تاریک.
ایده بعضی داستان‌ها خلاقانه ست (داستان صندلی انسانی)
ما در اکثر داستان‌ها با انحرافات ذهنی و چندگانگی شخصیت‌ها مواجه می‌شیم.
راوی با ذهن بیماری که داره از نیروی شر و نیمه تاریک و بیمار انسان‌ها استفاده میکنه.
نویسنده علاقه‌ای به کشف قتل و علتش نداره و به همین علت ما با ذهن جنایتکار جلو میریم و خیلی وقت‌ها شاهد عذاب وجدان نداشتن کارکترها هستیم.
چیزی که بیشتر از هر چیزی در کل داستان‌ها حس میشه : احساس ترس و وجود داشتن انسان‌هایی با ذهنیت‌های بیمارگونه‌ست.
▪️بدترین داستان کتاب داستان اوله و اگر خوشتون نیومد طبیعیه ولی ادامه بدید داستان دوم هیجان‌انگیز‌تره.
▫️حجم کتاب و هر داستان کمه اگر دوست دارید تجربه لذت بخش‌تری براتون بشه هر شب ۱ یا ۲ داستان رو بخونید.
▪️با این دید که کتاب از ادبیات ژاپنه پس شبیه آثار موراکامی خواهد بود وارد داستان نشید چون قطعا اینطور نیست و کاملا متفاوته.
.
امتیاز من: ۴از۵
      

11

Hani

Hani

1404/5/12

        یکی از بزرگترین سوال آدما اینه که در آینده هوش مصنوعی در خدمت ماست یا ما در خدمت هوش مصنوعی؟

راوی داستان کلارا یه رباته که منبع انرژیش خورشیده. ما از داخل فروشگاه با کلارا همراه می‌شیم و در فرایند یادگیری راجب زندگی و چالش‌ها و هیجاناتش کنارش هستم.

این کتاب یه رمان پادآرمانشهری که در آینده رخ می‌ده. فضاسازی داستان رو باید کم‌کم از بین مکالمات بین شخصیت‌ها و سرنخ‌ها دنبال کرد. 

توصیفات کتاب برای تخیل آزاد نوشته شده و همین باعث میشه درک متفاوتی از داستان برای هر خواننده به وجود بیاد. 

در سراسر داستان مفاهیمی مثل تنهایی، عشق، ایمان و امید وجود داره‌. 

▪️یک سوم اول کتاب معمولی و گاهی حتی خسته‌کننده میشه و اینجاست که باید صبوری کنید تا بخش جذاب ماجرا برسه.

▪️برای خیلی از ما تصور هوش مصنوعی، ربات‌ها و تکنولوژی در آینده با احساس منفی همراهه. خوندن این داستان در تعدیل هیجانات و احساس مثبت داشتن به تغییرات در آینده خیلی موثره.


این امید و عشق است که درنهایت نجات‌بخش خواهد بود.🌱🤍

      

7

Hani

Hani

1404/1/7

        ۳۰ داستان کوتاه که در حال و هوای دهه ۸۰ روایت می‌شوند. اولین بار کتاب در سال ۱۳۹۲ منتشر شد. در داستان‌ها نگاهی طنز به یک موقعیت اجتماعی هسته اصلی رو شکل میده. ایده داستان‌ها متفاوت بعضی‌ها ساده و پیش‌پاافتاده و بعضی‌ها ایده قوی در حدی که میتونن به رمان تبدیل بشن. داستان‌ها کوتاه و خیلی کوتاه هستن اما در برخی پرداخت ضعیفی اتفاق افتاده. پایان خیلی از داستان‌ها بازه و میتونه ادامه‌دار باشه.

من قبلا کتاب "قاشق چای‌خوری" رو خونده بودم و داستان‌هاش رو بیشتر از این کتاب دوست داشتم.

اگر به داستان‌های کوتاه طنز و موقعیت‌های اجتماعی علاقه‌ دارید به شما پیشنهاد میکنم.

بعضی داستان‌ها بین مرز واقعیت و تخیل جابه‌جا میشن که بسیار جذابن.
داستان مورد‌علاقه من: ته‌خیار 

امتیاز من: ⭐️⭐️⭐️

"+ زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.

- از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند. سروته خیار را اشتباه می‌گیرند. سر خیار آن جایی است که زندگیِ خیار آغاز می‌شود. یعنی از میان گُلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می‌آید و لبخند نمی‌زند. رشد می‌کند پیش می‌رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می‌ایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام‌. پایانِ زندگی خیار."
      

7

Hani

Hani

1403/11/8

        مجموعه داستان‌های کوتاه شامل ۸ داستان جذاب که همگی از دید اول شخص روایت می‌شن.
از خاطرات جوانی، موسیقی، عشق به بیسبال و زنانی که در گذری از روزها همراه او بودند.
گاهی اوقات راوی ممکنه خود "موراکامی" باشه اما این که داستان یک شرح حالِ یا داستان خیالی تصمیم با خواننده‌ست.
ریتم کتاب تا حدودی کنده و خاطره‌نویسی محسوب میشه‌.
دو عنصر اساسی کتاب که در اکثر داستان‌ها دیده میشن : موسیقی و زن 
داستان مورد علاقه من از این مجموعه : میمون شیناگاوا (این داستان سورئال بر اساس یک افسانه ژاپنی نوشته شده)

برای شروع آثار موراکامی انتخاب خوبی نیست و اگر یه پیش زمینه‌ای راجب موسیقی داشته باشین ممکنه دلنشین‌تر هم باشه براتون.

امتیاز من: ⭐️⭐️⭐️⭐️
پیشنهاد من اینه حین خوندن داستان "کارناوال" موسیقی "کارناوال اثر شومان" رو گوش بدید.
.
"وقتی نمی‌شد در جهان واقع به آن احساس دست یابم، خیلی راحت می‌گذاشتم تا خاطره‌ی آن احساس درونم بیدار شود. به این ترتیب، خاطره به یکی از ارزشمندترین ابزار احساسی من تبدیل شد، حتی به ابزار بقا؛ مثل بچه گربه‌ی گرمی که درون جیب بزرگ یک کت به‌آرامی حلقه بزند و سریعاً به خواب رود."
      

24

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.