یادداشتهای پریا رادفر (6)
1404/5/12

ما سالهای زیادی از زندگیمان را در کنار پدربزرگم [بابا محمد] و مادربزرگم [مامان اعظم] زندگی کردیم. بابا محمد همهی این سالها بازیهای مختلف جدیدی یادمان میدادند که بعضیهایشان اصلاً وجود خارجی نداشتند! مثلاً وقتی دیدند آموزش شطرنج واقعی به من و خواهرم نتیجه نمیدهد، قانون بازی را عوض کردند و گفتند هرکس همهی مهرههای طرف مقابل را بزند برنده میشود [ما فقط حرکات مهرهها را بلدیم 🤟🕸]. [بابا محمد در دو بزنگاهِ آموزش شطرنج و آموزش خطاطی به شکل کامل از بهرهی هوشی من و کیمیا قطع امید کردند و از آنجا به بعد سطح سرگرمیها کمی پایینتر آمد]. بعضی بعد از ظهرها هم تا پارک پیادهروی میکردیم و گاهی هم فیلمهای شبکهی مستند را بیصدا تماشا میکردیم و هرکدام راجع به داستان فیلم برای خودمان حدسهایی میزدیم [داستان بابا محمد اکثراً به فیلم نزدیکتر بود]. ما هیچوقت با هم بازی [بازی را فراموش نکن] نکردیم! دلم هم نمیخواهد هیچوقت بازیاش کنیم. چون بابا محمد هیچوقت نباید خودش را یادش برود! اما فصل آخر کتاب باعث شد یاد تمام سرگرمیهایی که بابا محمد برایمان خلق میکرد و تمام آن سالهای عجیب و غریب زندگی در کنار مامان اعظم و بابا محمد بیافتم. کتاب خیلی لطیف و دل یکجوری کن.
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.
1404/3/5

خوابیدن یک معضل بزرگ است! چیزی شبیه به یک گره کور توی نخی که داریم باهاش چیزی را میدوزیم و همهی مدت اضطراب رسیدن بهش را داریم. [من همهی روز از بابت شب که باید تلاش کنم بخوابم دلشوره دارم!] برای همینهاست که هر شب چندینبار با خواهرم شببهخیر میکنیم تا مطمئن بشویم هر دو هنوز بیداریم و هیچکدام با <شب> و رنج تلاش برای <خوابیدن> تنها نشدیم. اکثراً هم بعد از شببهخیر، یکچیزی برای تعریف کردن پیدا میکنیم تا خواب طرف مقابل بپرد و مدت بیشتری در پیمودن شب همراهمان باشد! این کار را انقدر تکرار میکنیم که یکیمان [که اکثراً من نیستم] خوابش بگیرد و بگوید [شببهخیر واقعی]. و بعد از شببهخیر واقعی، من مجبور میشوم یک گوسفند را متقاعد کنم از این طرف تخت بپرد آن طرف! پ.ن:شب بهخیر خیلی انواع دیگر هم دارد ؛اما شب بهخیر واقعی با اختلاف دلگيرترین نوعش است!
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.