انقلاب های ۱۸۴۸ در اروپا که سردمدار آنها، فرانسه بود مرهون نارضایتی های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود که اکثر طبقات در وقوع آنها نقش داشتند که البته در مجموع به شکست انجامید.
عده ای از مورخان معتقدند که انقلابیون قدر فرصت ها را ندانستند، چون بیش از اندازه خیالباف و ناوارد به امور بودند.
اما دستاوردهای بزرگی هم داشت: اتحاد آلمان و ایتالیا و تشکیل حکومت جمهوری در فرانسه.
بعد از انقلاب ۱۸۳۰ نیروهای تازه نفسی در اروپا قد علم کردند:
لیبرالیسم، دموکراسی، سوسیالیسم و ناسیونالیسم
لیبرالها معتقد به حاکمیت پارلمان بودند ولی دموکراتها مردم را صاحب حق حاکمیت میدانستند.
اولین بار رابرت اوون، مرد نیکوکار انگلیسی بود که لفظ سوسیالیست را در ۱۸۳۷ بکار برد. او خود تحت تاثیر آدام اسمیت بود و پس از او مارکس این اصطلاح را توسعه داد و مانیفست کمونیسم را ارائه کرد. البته منظور مارکس، انقلاب و حکومت پرولتاریا بود.
سوسیالیسم از آرا و مفاهیم دموکراسی بهره گرفت.
ناسیونالیسم مدرن ریشه در قرن ۱۸ داشت که ناپلئون به مرکز و جنوب اروپا برد. یوهان هردر از مفهوم روح ملی سخن آورد که زمینه ساز ملی گرایی و نهایتا نژادپرستی شد.
در دولتهای آلمانی، ناسیونالیسم کاملا به لیبرالیسم گره خورد و در دانشگاهها تمرکز یافت. در ۱۸۵۵ آلفرد گوبینو کتاب خود را درباره نابرابری نژادها را منتشر کرد و به ملی گرایی نژادی عمق تازه ای بخشید.
در ادامه ناسیونالیسم محافظه کار و زهرآگینی جای لیبرالیسم را گرفت که نفرت آلمانی ها از اسلاویسم و یهودیان تباه ترین جلوه آن بود.
انقلاب های ۱۸۴۸ تقریبا در تمام اروپا ظهور کرد بجز کشورهای بریتانیا و بلژیک که بخاطر رشد اقتصادی و صنعتی و البته اعطای آزادیهای مشروع خود را از قبل ایمن کرده بودند و کشور روسیه که بخاطر اقتدار آهنین تزار از بروز انقلاب جلوگیری کرد هرچند که روسیه حدود ۷۰ سال بعد براحتی در گرداب سوسیالیسم علمی مارکس غرق شد.