بریده‌های کتاب زن آقا

nikooharf

nikooharf

1404/5/21

بریدۀ کتاب

صفحۀ 33

مهناز با همان خنده ای که جلوی در تحویلم داده بود به فارسی گفت: «بگم، زن آقا می پرسه چرا در خونه تون شبا بازه چرا ما می آیم و پیشت میشینیم." چروک های صورت بگم باز شد. خندید. رسم داریم زن آقا کسی که عزیزش فوت میکنه تا چهل روز همسایه ها میآن و کنارش میمونن. بهش دلداری میدن براش غذا و حلوا میآرن تنهاش نمیذارن که غصه بخوره. حتی اجازه نمیدن بریم خرید خودشون برامون از مغازه خرید میکنن. خنده ام گرفت بابا که دو سال پیش فوت کرده بود میان گریه و زاری و دردسرهای کفن و دفن داشتیم به غذای مهمانها فکر می کردیم. هنوز قیمت نجومی قبر از ذهنمان پایین نرفته بود که هزینه های پذیرایی و ناهار و هزار جور مصیبت دیگر به سرمان آوار شد. وقتی مراسم تمام شد به مهمانها گفتیم: «بیایید خونه ما. دلمان نمیخواست با واقعیت رفتن بابا تنها بمانیم با تختی که گوشه خانه خالی بود در و دیواری که تا همین چند روز پیش دستش را به آنها گرفته بود و رفته بود حمام. مهمانها گفتند: بیاییم خونه شما چی کار؟ بگم میخواست حلوایی را که مهناز آورده بود با کارد قسمت کند. از همان جا که نشسته بود داد زد: «دختر» سه تا سر از توی آشپزخانه بیرون آمدند و نگاهش کردند. فکر کردم چقدر ما شهری ها تنهاییم!» کتاب "زن آقا" ؛ ص ۳۳ نوشته ی زهرا کاردانی انتشارات سوره مهر

0