سارا

سارا

@sarahtoor

62 دنبال شده

67 دنبال کننده

یادداشت‌ها

سارا

سارا

1403/6/10

        «برگشتن به کتاب مثل برگشتن به شهرهایی است که فکر می‌کنیم شهر ما هستند ولی درواقع فراموششان کرده‌ایم و فراموشمان کرده‌اند.»

یه ماجرایی باعث شد دوباره برگردم سراغ این کتاب. وقتی که می‌آم سراغ کتاب‌هایی که از خوندنشون خیلی گذشته، حس سردرگمی عجیبی رو تجربه می‌کنم؛ انگار وسط یه کاسه‌ماست غوطه‌ور باشی: همه‌جا سفیده و تو می‌شناسی اون فضا رو، چون تا تهش رو قبلاً دیده‌ی، ولی همه‌چیز برات مبهمه. داری می‌گردی دنبال یه جمله‌ی خاص و می‌دونی توی ۵۰ صفحه‌ی اول کتاب بوده ولی دقیق نمی‌دونی کجاش. وقتی که پیداش می‌کنی هم می‌بینی با چیزی که توی ذهنت بوده زمین تا آسمون فرق داشته و جور دیگه‌ای می‌فهمی‌ش این‌بار: «محال است برگردیم به جایی و همان‌طوری بیابیمش که آخرین‌بار ترکش کرده بودیم. محال است در کتابی دقیقاً همان چیزی را کشف کنیم که اولین‌بار بین خطوطش خوانده بودیم.»

«اگر به خودم برگردم» والریا لوییزلی، اون کتاب تاریخیه که تاریخ رو روایت نمی‌کنه و کتاب جغرافی‌ایه که نقشه‌ای نداره. درباره‌ی شهر و توی شهر بودن و شهر رو دیدن و شهر رو چشیدنه؛ شهر به معنی آدم‌هاش، به معنی زنده‌ها و مرده‌هاش، به معنی زبانش، به معنی نه یک شهر خاص که شهرهای مختلف و مکان‌های مختلف، خیابون‌های مختلف و تفاوت‌هاشون و مهم‌تر از اون تفاوتی که درون خودمون احساس می‌کنیم توی هر کدوم از این مکان‌ها و زمان‌ها. 
عنوان کتاب هم ماجرای جالبی داره و این تعلیق و غوطه‌وری توی محیطی که شناختی نسبت بهش نداریم، تأثیرش رو روی اون هم گذاشته انگار: «این کتاب اولین‌بار سال ۲۰۱۲ در مکزیک با عنوان Papeles Falsos (اصطلاحی ایتالیایی به معنی برگه‌های جعلی) منتشر شد و یک‌ سال بعد در ترجمه‌ی انگلیسی عنوان Sidewalks (پیاده‌روها) را به خود گرفت.» امروز روز هم با اسم «اگر به خودم برگردم» از نشر اطراف و با ترجمه‌ی خوب کیوان سررشته می‌تونیم بخونیمش و بعد از قدم زدن‌های طولانی توی شهر و گم شدن میون صدای آدم‌ها و صداهایی که توی سرمون‌ان، به نقطه‌ی شروع برگردیم، نقطه‌ی شروعی که «همیشه خودش است. از خودش بیرون می‌آید و در جهان اطراف پرسه می‌زند. زمان می‌گذراند و وقتی به خودش برمی‌گردد، می‌بیند با کسی که شروع کرده فرق دارد. پس دوباره از اول شروع می‌کند.»
      

35

سارا

سارا

1403/2/30

        «من استاد حرف زدن در سکوت‌ام! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.»

وقتی اسم داستان روسی می‌آد، ناخودآگاه توی ذهنمون چندتا پیش‌فرض تیک می‌خوره: اسم‌های عجیب‌غریب و شخصیت‌های فراوون، روایت‌های طولانی و آدم‌هایی که خیلی زیاد حرف می‌زنن، خیلی زیاد. «نازنین» ولی کتاب متفاوتی بود از این نظر و تقریباً همه‌ی اون پیش‌فرض‌هایی که از داستان‌های روسی توی ذهنم داشتم رو زیر سؤال برد: توی این داستان، نه خبری از شخصیت‌های فراوون هست، نه آدم‌هایی با اسم‌های عجیب‌و‌غریب. حتی با یه داستان طولانی و حرف‌های تموم‌نشدنی هم سروکار نداریم؛ چون‌که داستان و مقدمه‌ی داستایوفسکی روی‌هم‌رفته ۷۴ صفحه‌ن. ما حتی دغدغه‌ی اسپویل شدن رو هم قرار نیست داشته باشیم و توی مقدمه و صفحه‌ی اول داستان، ماجرای خودکشی کردن شخصیت اصلی زن رو متوجه می‌شیم؛ همین موضوع بهمون این فرصت رو می‌ده که تمرکزمون رو بذاریم روی جزئیات ماجرا و علت اتفاق افتادنش.
داستان‌هایی که اسم شخصیت‌های اصلی‌شون رو هیچ‌وقت متوجه نمی‌شیم، یه جور دیگه‌ای جذابیت دارن برام. ما با روایت افراد همراه می‌شیم اون هم بدون دونستن هویت کامل راوی: یه جور ارتباط مستقیم و بی‌واسطه با روایت. «آدمی که اسم نداره، نامرئیه دیگه. اصلاً نیست.» (سه‌جلسه‌ی تراپی، نغمه ثمینی) شخصیت‌های داستان ما هم همین‌طور‌ن؛ البته نه برای ما، که برای هم.
«نازنین» به نظرم داستانِ «سکوت»ه. روایت آدمی که عاشق می‌شه، ولی سکوت می‌کنه و بزرگ‌ترین دروغی که به خودش می‌گه اینه که طرف مقابلش می‌تونه سکوتش رو بخونه و متوجه این علاقه بشه. ما با آدمی مواجه‌ایم که با خودش حرف می‌زنه، با معشوقه‌ش درددل می‌کنه، گذشته‌ش رو مرور می‌کنه، به آینده فکر می‌کنه و از پشیمونی‌ها و پریشونی‌هاش بهمون می‌گه و همه‌ی این‌ها رو فقط و فقط توی ذهنش انجام می‌ده. با روایت سیال‌ذهنی سروکار داریم که طی اون شخصیت اصلی ما سعی داره خاطرات و اتفاقاتی که افتاده‌ن رو مرور کنه تا علت خودکشی همسرش رو پیدا کنه. داستان ریتم تندی داره و این سرعت، تنش و اضطراب راوی و موقعیت رو بهمون منتقل می‌کنه.
داستایوفسکی توی مقدمه‌ی کتاب از این حرف می‌زنه که داستانش از لحاظ فرمی تاحدّی شبیه به داستان «آخرین روز یک محکوم» ویکتور هوگوئه. این ارتباط هم خیلی برام جالبه و امیدوارم بعد از خوندن کتاب هوگو بهتر درکش کنم. بااین‌حال، به نظرم رسید که توی خود داستان هم ارجاعاتی به کتاب هوگو هست: «معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند‌. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت.» (فصل دوم، صفحه‌ی ۶۵)
«نازنین» کتاب خوش‌خوانیه و نثر روونی داره. کوتاه هم هست و توی یک نشست خونده می‌شه. اقتباس‌های سینمایی زیادی هم ازش وجود داره که یکی‌شون فیلم روبرت برسون به اسم Une Femme Douce (1969)ه. دیدن اون فیلم هم می‌تونه تجربه‌ی خوبی باشه بعد از خوندن داستان. :)
      

39

سارا

سارا

1403/1/31

        «به باور من، زندگی بهتر از مرگ است حتی فقط به همین دلیل ساده که زندگی کمتر از مرگ ملال‌آور است و تازه هلو هم دارد.»

این رو آلیس واکر توی دوازدهمین جستار این کتاب، «فقط عدالت می‌تواند»، نوشته. این مفهومیه که سراسر کتاب موج می‌زنه: تلاش انسان‌ها برای زندگی کردن، آزادانه و برابر کنار هم زندگی کردن.
«من سرگذشت یأسم و امید»، مثل اسمش، سرگذشت آدم‌هاییه که توی تاریک‌ترین روزهاشون امیدوار موندن؛ برای رسیدن به آرمان‌هاشون، برای تجربه کردن انسان‌ها در بهترین حالتشون؛ یعنی زمانی که رو به سوی کمال دارن: «انسان نمی‌تواند در این جهان زندگی کند، مگر آنکه باور داشته باشد امیدی هست.»
یه سری از کتاب‌ها هستن که موقع خوندنشون دلمون می‌خواد تک‌تک کلماتشون رو مزه‌مزه کنیم و هر جمله رو چندین و چندبار بخونیم. این کتاب برای من اون شکلی بود: کتابی که زیاد بهش رجوع می‌کنم درآینده. می‌تونستم با یه سرچ ساده ردّ به‌ جا مونده از تلاش آدم‌هایی که اون جستار رو نوشته بودن یا اسمشون می‌اومد رو هم میون اخباری که اون زمان منتشر شده بوده پیدا کنم و نتیجه‌‌ی اون تلاش‌ها رو، که زمان خودشون به نظر بی‌فایده می‌اومدن، ببینم.
بیشتر از همه با جستار «ما همه خالد سعیدیم» احساس نزدیکی کردم. دنبال صفحه‌‌ی فیسبوکی که نویسنده‌ی جستار، وائل غنیم، بعد از کشته شدن خالد سعید ساخته بوده هم گشتم‌. پیدا نکردم خودِ اون صفحه رو ولی اثری که به جا گذاشته رو تونستم ببینم. نمی‌دونم اون صفحه هنوزم وجود داره یا نه، ولی حتی وجود نداشتنش هم برام نشونه‌ای از زندگیه: حس همدردی و خشم، انجام دادن یه کار با وجود ترسی که توی وجودمونه، تلاش کردن، تلاش کردن و تلاش کردن برای رسیدن به آرمان‌هامون و در نهایت به جا گذاشتن ردّی از اون تلاش‌ها حتی اگه دیگه خودمون نباشیم.
عنوان کتاب هم کاملاً درخور و مناسبه. «من سرگذشت یأسم و امید» سطر اول یکی از «شبانه»های دفتر «هوای تازه»‌ی احمد شاملوئه. شعری ‌که از عطش می‌گه توی جایی که آبی نیست و از نیاز به شعله توی شبی که هیچ نشونه‌ای از روشنایی نداره. و توی قعر ناامیدی و تاریکی و بی‌آبی، خورشید شروع می‌کنه به درخشیدن. درنهایت، شاعر که قبل‌تر یأس رو متعلق به خودش می‌دونست، به امیدش احساس تعلق می‌کنه: «من سرگذشت یأس و امیدم»؛ مثل این کتاب و پایان‌بندی‌ش: «دیگر هیچ‌کس هیچ مشکلی را در هیچ‌کجای دنیا حل‌ناشدنی نمی‌پندارد. برای شما هم امیدی هست». 
مترجم کتاب، آزاده کامیار، هم آدم جالبیه برام. بیشتر کتاب‌هایی که ترجمه کرده، کتاب‌های کودک و نوجوان‌ان. مثل خود این کتاب، برام نمادیه از همون چراغ، همون امیدی که توی تاریک‌ترین و سخت‌ترین شرایط هم حضورش رو می‌شه حس کرد. ممنونم ازش. :)

«من سرگذشت یأسم و امید» تهِ دلم جزو کتاباییه که باید پنج‌تا ستاره داشته باشن. با این وجود ستاره‌ی آخر رو پیش خودم نگه می‌دارم. نگهش می‌دارم برای روزی که اون ۳۷تا جستار دیگه هم تونسته‌ن چاپ بشن و اون چراغی که شب‌ها کشته می‌شد، برافروخته شده و همه‌جا رو روشن کرده.
      

32

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.