بریدههای کتاب mehranehm mehranehm 1404/5/5 آس و پاس در پاریس و لندن جورج اورول 3.8 23 صفحۀ 51 بگذار بگویم که یهودی چگونه موجودی است. یک بار در ماههای اول جنگ ، ما رهسپار جبهه بودیم شب در یک دهکده ای منزل کردیم . یک یهودی پیر با ریش قرمز ، مانند یهودا اسکاریوت دزدانه و آهسته به طرف من آمد . گفتم: " چه می خواهی ؟" جواب داد: " عالی جناب " یک دختر ۱۷ ساله برایتان آورده ام . از این بابت فقط پنجاه فرانک بدهید . گفتم "متشکرم " او را با خود برگردان نمی خواهم دچار مرض شوم . پیر مرد فریاد زد : مرض؟ جناب سروان هیچ نترسید . او دختر خود من است . این است خصوصیت ملی یهودی آیا به تو گفته ام تف انداختن به روی یک یهودی در ارتش روس یک عمل مکروه است ؟. بلی. زیرا ما معتقدیم که آب دهان افسر روسی با ارزش تر از آن است که به روی یک نفر یهودی انداخته شود... 0 2 mehranehm 1404/4/27 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 80 مطالعات روانشناختی گسترده نشان می دهد که بین سن و عزت نفس رابطه متقابل وجود دارد. این ، تفاوت چشمگیری است. آمریکاییان در مطالعات خود به این نتیجه رسیده اند که از دهه ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ عزت نفس بین دانشجویان به میزان ۸۰ درصد افزایش یافته است. 0 1 mehranehm 1404/4/26 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 62 ما سعی می کنیم نفع کوتاه مدت را بر خطر دراز مدت ترجیح بدهیم . گاهی تصمیم درست می گیریم اما خودشیفتگان این گونه رفتار نمی کنند . آنها در لحظه تصمیم می گیرند . آن کاری را که دوست دارند فورا انجام می دهند.نتیجه رفتار کوتاه مدت غیر اخلاقی برایشان اهمیت دارد. برایشان مهم نیست دیگران ناراحت شوند. اهمیت ندارد کسی آسیب ببیند، خشمگین شود و در نتیجه رفتار آنها تاثیر منفی احساس کند . 0 0 mehranehm 1404/4/25 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 47 جهنم خالی است و همه شیاطین اینجا هستند "ویلیام شکسپیر" خودشیفتگی تنها اختلال شخصیتی دردسر سار در اطراف ما نیست . عارضه ها و اختلالات دیگری هم وجود دارد که خطرناک تر از خود شیفتگی است . 0 0 mehranehm 1404/4/12 دیگران ابوذر هدایتی 3.8 1 صفحۀ 58 مادر با رفتن فریدون، خانه نشین شد. اگر کسی ما را دعوت می کرد ، مادر از ما می خواست با بابا به مهمانی برویم واگر کسی پرسید : " چرا مادرتون بیومد؟ " بگوییم : " مادر کمی حال ندار بود " تو این مدت هم ، هیچ کس مادر را توی مراسم عقد و عروسی دوست و آشنا ندید 0 0 mehranehm 1404/4/6 کافکا در کرانه هاروکی موراکامی 3.9 106 صفحۀ 101 چشم هایم در آینه به سردی چشم های سوسمار است و حالت چهره ام ثابت و نفوذناپذیر . یادم نمی آید آخرین بار کی خندیدم یا حتی سایه لبخندی را به کسی نشان دادم حتی به خودم 0 2 mehranehm 1404/4/6 یک فنجان آرامش عرفان خزایی 0.0 صفحۀ 123 نظر دیگران ، نظر دیگران است !تاکنون کسی در جایی که من اکنون در آن ایستاده ام نایستاده است ! عبارتی زیبا می گوید: اگر با دریا آشنا باشی ، توفان را نیز می شناسی. 0 1 mehranehm 1404/4/6 یک فنجان آرامش عرفان خزایی 0.0 صفحۀ 45 دانا دانایی را به من نسبت میدهد و احمق حماقت را ، و به نظر می رسد که هر دو به حق هستند! خداوندا مرا شکار شیر قرار بده ، قبل از آنکه خرگوش را شکار من قرار دهی ! 0 1 mehranehm 1404/4/3 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 104 بابا گفت " بهش بگو اگر هزار تا گلوله هم نثارم کند اجازه نمیدهم " ذهنم رفت به شش سال قبل .به آن روز زمستانی که از کنج کوچه نگاه می کردم .کمال و ولی حسن را نگه داشته بودند.آصف را دیدم که مثل حیوان به جان حسن افتاده بود.قهرمانی که من بودم نگران بادبادک بود .خودم هم گاهی می ماندم که واقعا پسر بابا هستم؟ بولداگ روسی تفنگش را بالا برد . 0 1 mehranehm 1404/4/3 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 44 هر سال اولین برف که می بارد این کار را می کنم : صبح زود با پیژامه از خانه بیرون می روم و از سرما بازوهایم را زیر بغل می زنم راه ماشین رو ماشین بابا دیوارها درخت ها پشت بام ها و تپه هایی که زیر خروارها برف مدفون شده اند را تماشا می کنم لبخند می زنم. آسمان یکدست آبی است و برف آنقدر سفید است که چشم هایم را می زند. مشتی برف تازه می گذارم توی دهانم و به سکوت مطلقی که غار غار کلاغ ها آن را بر هم می زند گوش می کنم پا برهنه از پله های جلو پایین می روم و حسن را صدا می زنم که بیاید بیرون و تماشا کند. 0 1 mehranehm 1402/12/28 "می دانم که هیچ نمی دانم" گفت و گوهایی در باب: سیاست، فیزیک و فلسفه کارل ریموند پوپر 4.0 0 صفحۀ 20 0 3 mehranehm 1402/12/23 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 80 بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اشک. چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ 0 7 mehranehm 1402/10/17 بلور، دخت ایرانی مهیار رساطلب 4.6 7 صفحۀ 20 0 4 mehranehm 1402/10/11 جستارهایی در باب عشق آلن دوباتن 3.7 42 صفحۀ 10 عقل و هوشیاری، زمانی آغاز میشود که دریابیم با این علم زاده نشدهایم که بدانیم چگونه باید زندگی کنیم، بلکه زندگی یک مهارت است که باید کسب شود، مثل دوچرخهسواری یا نواختن یک پیانو. جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن 0 4 mehranehm 1402/10/4 مجموعه آثار آنتوان پاولویچ چخوف: داستان های کوتاه 1 جلد 1 آنتون چخوف 4.6 3 صفحۀ 524 کتاب را به دوستداران آثار نویسندهٔ شهیر، چخوف پیشنهاد میکنم طرفدارا ن داستان کوتاه از این کتاب بسیار لذت خواهند برد. عالی است سبک و قلم روسی برای دوستداران ادبیات روس عالی است جلد اول) «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دوتا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی میکردند. کریوگر استعدادهای فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آنکه با هوش باشد محجوب و سر به زیر و ضعیفالنفس بود - اولی حراف و خوش بیان، دومی، آرام و کم سخن. روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را بهدام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود مدام زبانبازی میکرد و یکبند قربان صدقه او میرفت اما اسمیرنف که مهر سکوت بر لب زده بود مدام پلک میزد و از سر حرص و حسرت، لبهای خود را میلیسید. کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. وقتی هم که باز آمد چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی درآورد که شبیه به بشکن بود. اسمیرنف، با حقد و حسد پرسید: - تو برادر، در این جور کارها مهارت عجیبی داری! راستی چطور از عهدهاش برمیآیی؟ تا پهلویش نشستی، فوری ترتیب کار را دادی... تو آدم خوش شانسی هستی! - تو هم میخواستی بیکار ننشینی! سه ساعت تمام همانجا نشستی و لام تا کام نگفتی و بِر و بِر نگاهش کردی - مثل سنگ، لال شده بودی. نه برادر، در دنیای امروز از سکوت، چیزی عاید انسان نمیشود! آدم، باید حراف و سرزباندار باشد! میدانی چرا از عهده هیچ کاری برنمیآیی؟ برای اینکه آدم شل و ولی هستی! اسمیرنف، منطق دوست را پذیرا شد و تصمیم گرفت اخلاق خود را تغییر دهد. بعد از ساعتی بر حجب و کمرویی فایق آمد، رفت و کنار مردی که کت و شلوار سرمهای رنگ به تن داشت نشست و جسورانه باب گفتوگو گشود. همصحبت او مردی بس خوش سخن و اهل مجامله از آب در آمد و در دم بارانی از سوالهای مختلف، به ویژه در زمینه مسایل علمی، بر سر او بارید. میپرسید که آیا اسمیرنف از زمین و از آسمان خوشش میآید یا از قوانین طبیعت و از زندگی مشترک جامعه بشری احساس رضایت میکند؟ به طور ضمنی در باره آزاد اندیشی اروپاییان و وضع زنان امریکایی نیز سوالهایی کرد. اسمیرنف که بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عین حال با شور و هیجان، پاسخهای منطقی میداد. اما - باور کنید - هنگامی که مرد سرمهای پوش در یکی از ایستگاهها بازوی او را گرفت و با لبخندی موذیانه گفت: «همراه من بیایید!» سخت دچار بهت و حیرت شد.» 0 2
بریدههای کتاب mehranehm mehranehm 1404/5/5 آس و پاس در پاریس و لندن جورج اورول 3.8 23 صفحۀ 51 بگذار بگویم که یهودی چگونه موجودی است. یک بار در ماههای اول جنگ ، ما رهسپار جبهه بودیم شب در یک دهکده ای منزل کردیم . یک یهودی پیر با ریش قرمز ، مانند یهودا اسکاریوت دزدانه و آهسته به طرف من آمد . گفتم: " چه می خواهی ؟" جواب داد: " عالی جناب " یک دختر ۱۷ ساله برایتان آورده ام . از این بابت فقط پنجاه فرانک بدهید . گفتم "متشکرم " او را با خود برگردان نمی خواهم دچار مرض شوم . پیر مرد فریاد زد : مرض؟ جناب سروان هیچ نترسید . او دختر خود من است . این است خصوصیت ملی یهودی آیا به تو گفته ام تف انداختن به روی یک یهودی در ارتش روس یک عمل مکروه است ؟. بلی. زیرا ما معتقدیم که آب دهان افسر روسی با ارزش تر از آن است که به روی یک نفر یهودی انداخته شود... 0 2 mehranehm 1404/4/27 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 80 مطالعات روانشناختی گسترده نشان می دهد که بین سن و عزت نفس رابطه متقابل وجود دارد. این ، تفاوت چشمگیری است. آمریکاییان در مطالعات خود به این نتیجه رسیده اند که از دهه ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ عزت نفس بین دانشجویان به میزان ۸۰ درصد افزایش یافته است. 0 1 mehranehm 1404/4/26 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 62 ما سعی می کنیم نفع کوتاه مدت را بر خطر دراز مدت ترجیح بدهیم . گاهی تصمیم درست می گیریم اما خودشیفتگان این گونه رفتار نمی کنند . آنها در لحظه تصمیم می گیرند . آن کاری را که دوست دارند فورا انجام می دهند.نتیجه رفتار کوتاه مدت غیر اخلاقی برایشان اهمیت دارد. برایشان مهم نیست دیگران ناراحت شوند. اهمیت ندارد کسی آسیب ببیند، خشمگین شود و در نتیجه رفتار آنها تاثیر منفی احساس کند . 0 0 mehranehm 1404/4/25 در محاصره خودشیفتگان توماس اریکسون 4.0 1 صفحۀ 47 جهنم خالی است و همه شیاطین اینجا هستند "ویلیام شکسپیر" خودشیفتگی تنها اختلال شخصیتی دردسر سار در اطراف ما نیست . عارضه ها و اختلالات دیگری هم وجود دارد که خطرناک تر از خود شیفتگی است . 0 0 mehranehm 1404/4/12 دیگران ابوذر هدایتی 3.8 1 صفحۀ 58 مادر با رفتن فریدون، خانه نشین شد. اگر کسی ما را دعوت می کرد ، مادر از ما می خواست با بابا به مهمانی برویم واگر کسی پرسید : " چرا مادرتون بیومد؟ " بگوییم : " مادر کمی حال ندار بود " تو این مدت هم ، هیچ کس مادر را توی مراسم عقد و عروسی دوست و آشنا ندید 0 0 mehranehm 1404/4/6 کافکا در کرانه هاروکی موراکامی 3.9 106 صفحۀ 101 چشم هایم در آینه به سردی چشم های سوسمار است و حالت چهره ام ثابت و نفوذناپذیر . یادم نمی آید آخرین بار کی خندیدم یا حتی سایه لبخندی را به کسی نشان دادم حتی به خودم 0 2 mehranehm 1404/4/6 یک فنجان آرامش عرفان خزایی 0.0 صفحۀ 123 نظر دیگران ، نظر دیگران است !تاکنون کسی در جایی که من اکنون در آن ایستاده ام نایستاده است ! عبارتی زیبا می گوید: اگر با دریا آشنا باشی ، توفان را نیز می شناسی. 0 1 mehranehm 1404/4/6 یک فنجان آرامش عرفان خزایی 0.0 صفحۀ 45 دانا دانایی را به من نسبت میدهد و احمق حماقت را ، و به نظر می رسد که هر دو به حق هستند! خداوندا مرا شکار شیر قرار بده ، قبل از آنکه خرگوش را شکار من قرار دهی ! 0 1 mehranehm 1404/4/3 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 104 بابا گفت " بهش بگو اگر هزار تا گلوله هم نثارم کند اجازه نمیدهم " ذهنم رفت به شش سال قبل .به آن روز زمستانی که از کنج کوچه نگاه می کردم .کمال و ولی حسن را نگه داشته بودند.آصف را دیدم که مثل حیوان به جان حسن افتاده بود.قهرمانی که من بودم نگران بادبادک بود .خودم هم گاهی می ماندم که واقعا پسر بابا هستم؟ بولداگ روسی تفنگش را بالا برد . 0 1 mehranehm 1404/4/3 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 44 هر سال اولین برف که می بارد این کار را می کنم : صبح زود با پیژامه از خانه بیرون می روم و از سرما بازوهایم را زیر بغل می زنم راه ماشین رو ماشین بابا دیوارها درخت ها پشت بام ها و تپه هایی که زیر خروارها برف مدفون شده اند را تماشا می کنم لبخند می زنم. آسمان یکدست آبی است و برف آنقدر سفید است که چشم هایم را می زند. مشتی برف تازه می گذارم توی دهانم و به سکوت مطلقی که غار غار کلاغ ها آن را بر هم می زند گوش می کنم پا برهنه از پله های جلو پایین می روم و حسن را صدا می زنم که بیاید بیرون و تماشا کند. 0 1 mehranehm 1402/12/28 "می دانم که هیچ نمی دانم" گفت و گوهایی در باب: سیاست، فیزیک و فلسفه کارل ریموند پوپر 4.0 0 صفحۀ 20 0 3 mehranehm 1402/12/23 جز از کل استیو تولتز 4.1 223 صفحۀ 80 بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اشک. چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟ 0 7 mehranehm 1402/10/17 بلور، دخت ایرانی مهیار رساطلب 4.6 7 صفحۀ 20 0 4 mehranehm 1402/10/11 جستارهایی در باب عشق آلن دوباتن 3.7 42 صفحۀ 10 عقل و هوشیاری، زمانی آغاز میشود که دریابیم با این علم زاده نشدهایم که بدانیم چگونه باید زندگی کنیم، بلکه زندگی یک مهارت است که باید کسب شود، مثل دوچرخهسواری یا نواختن یک پیانو. جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن 0 4 mehranehm 1402/10/4 مجموعه آثار آنتوان پاولویچ چخوف: داستان های کوتاه 1 جلد 1 آنتون چخوف 4.6 3 صفحۀ 524 کتاب را به دوستداران آثار نویسندهٔ شهیر، چخوف پیشنهاد میکنم طرفدارا ن داستان کوتاه از این کتاب بسیار لذت خواهند برد. عالی است سبک و قلم روسی برای دوستداران ادبیات روس عالی است جلد اول) «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دوتا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی میکردند. کریوگر استعدادهای فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آنکه با هوش باشد محجوب و سر به زیر و ضعیفالنفس بود - اولی حراف و خوش بیان، دومی، آرام و کم سخن. روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را بهدام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود مدام زبانبازی میکرد و یکبند قربان صدقه او میرفت اما اسمیرنف که مهر سکوت بر لب زده بود مدام پلک میزد و از سر حرص و حسرت، لبهای خود را میلیسید. کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. وقتی هم که باز آمد چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی درآورد که شبیه به بشکن بود. اسمیرنف، با حقد و حسد پرسید: - تو برادر، در این جور کارها مهارت عجیبی داری! راستی چطور از عهدهاش برمیآیی؟ تا پهلویش نشستی، فوری ترتیب کار را دادی... تو آدم خوش شانسی هستی! - تو هم میخواستی بیکار ننشینی! سه ساعت تمام همانجا نشستی و لام تا کام نگفتی و بِر و بِر نگاهش کردی - مثل سنگ، لال شده بودی. نه برادر، در دنیای امروز از سکوت، چیزی عاید انسان نمیشود! آدم، باید حراف و سرزباندار باشد! میدانی چرا از عهده هیچ کاری برنمیآیی؟ برای اینکه آدم شل و ولی هستی! اسمیرنف، منطق دوست را پذیرا شد و تصمیم گرفت اخلاق خود را تغییر دهد. بعد از ساعتی بر حجب و کمرویی فایق آمد، رفت و کنار مردی که کت و شلوار سرمهای رنگ به تن داشت نشست و جسورانه باب گفتوگو گشود. همصحبت او مردی بس خوش سخن و اهل مجامله از آب در آمد و در دم بارانی از سوالهای مختلف، به ویژه در زمینه مسایل علمی، بر سر او بارید. میپرسید که آیا اسمیرنف از زمین و از آسمان خوشش میآید یا از قوانین طبیعت و از زندگی مشترک جامعه بشری احساس رضایت میکند؟ به طور ضمنی در باره آزاد اندیشی اروپاییان و وضع زنان امریکایی نیز سوالهایی کرد. اسمیرنف که بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عین حال با شور و هیجان، پاسخهای منطقی میداد. اما - باور کنید - هنگامی که مرد سرمهای پوش در یکی از ایستگاهها بازوی او را گرفت و با لبخندی موذیانه گفت: «همراه من بیایید!» سخت دچار بهت و حیرت شد.» 0 2