بریدههای کتاب خوبی خدا فاطمه شاهواری 1404/1/19 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 37 هیج میدانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی میکنند؟ آنقدر زیادند که نمیشود شمرد. 0 26 نفیسه نوری 1404/1/4 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 99 پیش از اینکه سوار ماشین بشوم، برای آخرین لحظه ایستادم.حس میکردم اتفاق بدی میخواهد بیفتد. با این همه نمیتوانستم به چیزی غیر از زیبایی فلامینگو فکر کنم که در آسمان نیمه تاریک تابستان برق میزد. گردن باریک و کشیدهاش کمی به طرف پایین خم شده بود و به جایی نگاه میکرد که لیبی خوابیده بود. چندتا شبتاب خودشان را قاطی نورهای رنگی کرده بودند؛ انگار داشتند عاشق میشدند. احساس کردم باید بگویم «خداحافظ» ولی در عوض دستم را به حالتی که انگار میخواهم به سلامتی فلامینگو چیزی بنوشم، بالا آوردم و بی صدا گفتم: « ازت متشکرم.» و گفتم دلم برایش تنگ میشود؛ برای خودش و برای شبهایی که خیالم راحت بود سر جای همیشگیاش توی انباری ایستاده. حتی میخواستم بروم دستهام را دورش حلقه کنم، ولی لورتا داشت ماشین را روشن میکرد، مادرم هم روی صندلی عقب دستش را به طرفم دراز کرده بود و اشاره میکرد که سوار بشوم. 2 20 بهاره بالغنژاد 1404/5/24 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 19 - «مسخرهست، نه؟» - «چی مسخرهست؟» - «اینکه ما رنگیها داریم دخل همدیگر را درمیآریم تا سفیدها آزاد باشند.» 0 14 علی عقیلی نسب 1402/5/24 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 29 ((خوشمزهترین جماعتی که تو عمرم دیدم، سرخپوستها و جهودها هستند. فکر کنم این به آدم نشان میدهد تو ذات نسل کشی، اساسا یک جور خوشمزگی خوابیده.)) 1 2 maedeh rahmdel 1404/1/29 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 37 هیچ می دانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی می کنند؟ آن قدر زیادند که نمی شود شمرد. 2 1
بریدههای کتاب خوبی خدا فاطمه شاهواری 1404/1/19 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 37 هیج میدانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی میکنند؟ آنقدر زیادند که نمیشود شمرد. 0 26 نفیسه نوری 1404/1/4 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 99 پیش از اینکه سوار ماشین بشوم، برای آخرین لحظه ایستادم.حس میکردم اتفاق بدی میخواهد بیفتد. با این همه نمیتوانستم به چیزی غیر از زیبایی فلامینگو فکر کنم که در آسمان نیمه تاریک تابستان برق میزد. گردن باریک و کشیدهاش کمی به طرف پایین خم شده بود و به جایی نگاه میکرد که لیبی خوابیده بود. چندتا شبتاب خودشان را قاطی نورهای رنگی کرده بودند؛ انگار داشتند عاشق میشدند. احساس کردم باید بگویم «خداحافظ» ولی در عوض دستم را به حالتی که انگار میخواهم به سلامتی فلامینگو چیزی بنوشم، بالا آوردم و بی صدا گفتم: « ازت متشکرم.» و گفتم دلم برایش تنگ میشود؛ برای خودش و برای شبهایی که خیالم راحت بود سر جای همیشگیاش توی انباری ایستاده. حتی میخواستم بروم دستهام را دورش حلقه کنم، ولی لورتا داشت ماشین را روشن میکرد، مادرم هم روی صندلی عقب دستش را به طرفم دراز کرده بود و اشاره میکرد که سوار بشوم. 2 20 بهاره بالغنژاد 1404/5/24 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 19 - «مسخرهست، نه؟» - «چی مسخرهست؟» - «اینکه ما رنگیها داریم دخل همدیگر را درمیآریم تا سفیدها آزاد باشند.» 0 14 علی عقیلی نسب 1402/5/24 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 29 ((خوشمزهترین جماعتی که تو عمرم دیدم، سرخپوستها و جهودها هستند. فکر کنم این به آدم نشان میدهد تو ذات نسل کشی، اساسا یک جور خوشمزگی خوابیده.)) 1 2 maedeh rahmdel 1404/1/29 خوبی خدا الکساندر همن 3.8 25 صفحۀ 37 هیچ می دانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی می کنند؟ آن قدر زیادند که نمی شود شمرد. 2 1