بریده‌ای از کتاب خوبی خدا اثر الکساندر همن

بریدۀ کتاب

صفحۀ 99

پیش از اینکه سوار ماشین بشوم، برای آخرین لحظه ایستادم.حس می‌کردم اتفاق بدی می‌خواهد بیفتد. با این همه نمی‌توانستم به چیزی غیر از زیبایی فلامینگو فکر کنم که در آسمان نیمه تاریک تابستان برق می‌زد. گردن باریک و کشیده‌اش کمی به طرف پایین خم شده بود و به جایی نگاه می‌کرد که لیبی خوابیده بود. چندتا شب‌تاب خودشان را قاطی نورهای رنگی کرده بودند؛ انگار داشتند عاشق می‌شدند. احساس کردم باید بگویم «خداحافظ» ولی در عوض دستم را به حالتی که انگار می‌خواهم به سلامتی فلامینگو چیزی بنوشم، بالا آوردم و بی صدا گفتم: « ازت متشکرم.» و گفتم دلم برایش تنگ می‌شود؛ برای خودش و برای شب‌هایی که خیالم راحت بود سر جای همیشگی‌اش توی انباری ایستاده. حتی می‌خواستم بروم دست‌هام را دورش حلقه کنم، ولی لورتا داشت ماشین را روشن می‌کرد، مادرم هم روی صندلی عقب دستش را به طرفم دراز کرده بود و اشاره می‌کرد که سوار بشوم.

پیش از اینکه سوار ماشین بشوم، برای آخرین لحظه ایستادم.حس می‌کردم اتفاق بدی می‌خواهد بیفتد. با این همه نمی‌توانستم به چیزی غیر از زیبایی فلامینگو فکر کنم که در آسمان نیمه تاریک تابستان برق می‌زد. گردن باریک و کشیده‌اش کمی به طرف پایین خم شده بود و به جایی نگاه می‌کرد که لیبی خوابیده بود. چندتا شب‌تاب خودشان را قاطی نورهای رنگی کرده بودند؛ انگار داشتند عاشق می‌شدند. احساس کردم باید بگویم «خداحافظ» ولی در عوض دستم را به حالتی که انگار می‌خواهم به سلامتی فلامینگو چیزی بنوشم، بالا آوردم و بی صدا گفتم: « ازت متشکرم.» و گفتم دلم برایش تنگ می‌شود؛ برای خودش و برای شب‌هایی که خیالم راحت بود سر جای همیشگی‌اش توی انباری ایستاده. حتی می‌خواستم بروم دست‌هام را دورش حلقه کنم، ولی لورتا داشت ماشین را روشن می‌کرد، مادرم هم روی صندلی عقب دستش را به طرفم دراز کرده بود و اشاره می‌کرد که سوار بشوم.

155

12

(0/1000)

نظرات

تا به حال همه‌ی بریده‌هایی که منتشر کردم، برای دیگران بودند...
این یک صحنه را برای خودم کنار می‌گذارم تا گم نشود، فراموشش نکنم...
1

3

داستان تکان‌دهنده‌ای که هیچ‌وقت نتوانستم دوباره بخوانمش... 

1