فاطمه خیاط کاشانی

فاطمه خیاط کاشانی

@bongishi
عضویت

تیر 1404

3 دنبال شده

2 دنبال کننده

یادداشت‌ها

        بیلبو در ابتدای سفر نگاهی به افق می انداخت و به خانه ی گرم و نرمش در زیر تپه و احساس آرامش بخش صبر کردن برای کتریه بر روی آتش فکر میکرد و دلتنگ میشد. همانطور که تاکینگ بارها تکرار کرد این آخرین باری نبود که دل بیلبو به تنگ می آمد، میتوان گفت او همواره و تا آخر دلتنگ بود و گاه و بی گاه پشیمان میشد. جالب نیست؟ تصور اسطوره وار ما از ماجراجویی چیز دیگریست. تصور میکنیم که همان لحظه ای که پا در دل «ماجرا» بگذاریم مالامال از هیجان و یقینی استوار و نشکستنی میشویم و بعد از شکستن شاخ غول بالاخره خسته میشویم و گوشه ای تشک پهن کرده و به استراحت می پردازیم در حالی که روایت بیلبو بگینز به حقیقت نزدیک تر است. شما بار ها خسته میشوید،انواع گشنگی امانتان را میبرد، خطر به بیخ گوشتان میرسد، به خود لعنت می‌فرستید و بی تابیه خانه را میکنید تا نهایتا، با اسماوگ خودتان رو در رو میشوید.
اینجاست که مسئله ای تکراری پیش می آید؛ تکراری اما حیاتی: راه درست را انتخاب کنم، یا راه آسان را؟
      

8

        بی شک خواندن این کتاب لذتی بسیار فراتر از تماشا کردن فیلم داشت. در حال خواندن صفحات تا میتوانستم قوه ی تخلیم که قبل تر با صحنه های فیلم روبرو شده بود را تحت فشار قرار دادم تا بجای بازسازی سکانس ها برایم تصاویر جدیدی خلق کند، برگرفته از قلم رولینگ و ذهن خودم، و این تلاش های گاها طاقت فرسا دل چسب بودند.
با این وجود که به واسطه ی فیلم کاملا از همه ی اتفافات پیشرو اطلاعات داشتم اما نیمه ی دوم کتاب را تقریبا یکباره خواندم و دویست صفحه ی آخر وجودم را از هیجان و ترسی عمیق پر کرده بود.
 خیلی ها معتقدند هری پاتر هم یک کتاب فانتزیست دیگر! اینهمه کتاب فانتزی، اینهم روی بقیه. یا میگویند اگر فیلمی ساخته نمیشد همچین شهرتی کسب نمیکرد اما چطور میتوان نوشتار عمیق ودرگیر کننده رولینگ، این جهان گرم و سرد و واقعی نما، احساسات صادقانه ی خیر و شری که مبادله میشوند و پیچیدگی های غیرقابل انکاری انسانی، آنهم در قالب داستانی جادویی را توصیف کرد؟ او خوب میداند روزهایی ممکن است به کوتاهی چند لحظه و ثانیه هایی به بلندای چندین سال زمان ببرند و نتیجتا استادانه از این آگاهی استفاده میکند و شمارا صفحه ها در چند لحظه نگه میدارد و شما دست به دعا میشوید تا کمی بیشتر همینحا بمانید، تا چند سطر بیشتر در اینباره بخوانید زیرا او خوب میداند خواننده به تک تک این کلمات برای متصور شدن فضا، احساسات و غرق شدن در داستان نیاز دارد.
قبل از شروع این جلد و حتی تا حدود صفحات ۴۰۰ با خود میگفتم چطور است که جام آتشین انقدر طویل است در حالی که در ادامه دیوانه وار می‌خواندم و نمیدانستم چطور ساعت ها سپری میشوند و چرا انقدر زود به خط آخر رسیدم.
وقتی زمان انتخاب بین کار درست و کار راحت میرسد، شما چه کار میکنید؟
آیا هری پاتر پسریست خاص و استثنائی؟ پسری که زنده ماند و تافته ای جدا بافته؟ و یا اینکه هری هم مثل من و شما میترسد و خجالت میکشد و معذب میشود؟ گاهی میخواهد پا به فرار بگذارد و گاهی با سن کمی که دارد میخواهد اشکش را فرو بخورد تا کسی را نگران نکند؟ او هم درد هایش را پنهان میکند چون مثل من و مثل شما از باری اضافه بودن واهمه دارد. گاهی فراموش میکنم او ۱۴ سال بیشتر ندارد. اگر از نزدیک میدیدیمش یک بغل گرم طلب او میبود مثل همان آغوش پر عشقی که در بیمارستان از خانم ویزلی دریافت کرد و برای اولین بار دست هایی مادرانه اورا در برگرفته بودند.
شاید برای شما این داستانی باشد کودکانه. عیبی هم ندارد، این ابدا توهین آمیز نیست. آیا شما میتوانید کودکانه ذهنتان را به دست تخیلاتتان وام دهید و در تالار های مرمر هاگوارتز قدم بزنید و سنگینی و وحشت بازگشت لرد ولدمورت را در سرداب های یخ زده ی قلبتان احساس کنید؟
نمیدانم رولینگ دقیقا چه زندگی ای داشته اما، فصول آخر این کتاب و روانشناسی و فهم عمیقش از شرایط در آن، باعث شدند احترام و همدلیه جدیدی نسبت به او پیدا کردم. تجربه ها هستند که انسان هارا به هم متصل میکنند و تجربه ها اینکار را به واسطه ی احساسات انجام میدهند؛ من هم به وسیله ی احساسات او که مشخصا از طریق تجارب خودش بر صفحات ریخته بود بصورتی عجیب و غیرقابل توصیف، در وجودم اتصالی با او احساس میکنم.
اگر هنوز این جلد را مطالعه نکردید بهتر است از خیر این نقل قول پایانی بگذرید.
"Remember Cedric. Remember, If the time should come when you have to make a choice between what is right and what is easy, remember what happened to a boy who was good, and kind and brave, because he strayed across the path of Lord Voldemort. Remember Cedric Diggory."
-Albus Dumbledore 
      

2

        بی شک خواندن این کتاب لذتی بسیار فراتر از تماشا کردن فیلم داشت. در حال خواندن صفحات تا میتوانستم قوه ی تخلیم که قبل تر با صحنه های فیلم روبرو شده بود را تحت فشار قرار دادم تا بجای بازسازی سکانس ها برایم تصاویر جدیدی خلق کند، برگرفته از قلم رولینگ و ذهن خودم، و این تلاش های گاها طاقت فرسا دل چسب بودند.
با این وجود که به واسطه ی فیلم کاملا از همه ی اتفافات پیشرو اطلاعات داشتم اما نیمه ی دوم کتاب را تقریبا یکباره خواندم و دویست صفحه ی آخر وجودم را از هیجان و ترسی عمیق پر کرده بود.
 خیلی ها معتقدند هری پاتر هم یک کتاب فانتزیست دیگر! اینهمه کتاب فانتزی، اینهم روی بقیه. یا میگویند اگر فیلمی ساخته نمیشد همچین شهرتی کسب نمیکرد اما چطور میتوان نوشتار عمیق ودرگیر کننده رولینگ، این جهان گرم و سرد و واقعی نما، احساسات صادقانه ی خیر و شری که مبادله میشوند و پیچیدگی های غیرقابل انکاری انسانی، آنهم در قالب داستانی جادویی را توصیف کرد؟ او خوب میداند روزهایی ممکن است به کوتاهی چند لحظه و ثانیه هایی به بلندای چندین سال زمان ببرند و نتیجتا استادانه از این آگاهی استفاده میکند و شمارا صفحه ها در چند لحظه نگه میدارد و شما دست به دعا میشوید تا کمی بیشتر همینحا بمانید، تا چند سطر بیشتر در اینباره بخوانید زیرا او خوب میداند خواننده به تک تک این کلمات برای متصور شدن فضا، احساسات و غرق شدن در داستان نیاز دارد.
قبل از شروع این جلد و حتی تا حدود صفحات ۴۰۰ با خود میگفتم چطور است که جام آتشین انقدر طویل است در حالی که در ادامه دیوانه وار می‌خواندم و نمیدانستم چطور ساعت ها سپری میشوند و چرا انقدر زود به خط آخر رسیدم.
وقتی زمان انتخاب بین کار درست و کار راحت میرسد، شما چه کار میکنید؟
آیا هری پاتر پسریست خاص و استثنائی؟ پسری که زنده ماند و تافته ای جدا بافته؟ و یا اینکه هری هم مثل من و شما میترسد و خجالت میکشد و معذب میشود؟ گاهی میخواهد پا به فرار بگذارد و گاهی با سن کمی که دارد میخواهد اشکش را فرو بخورد تا کسی را نگران نکند؟ او هم درد هایش را پنهان میکند چون مثل من و مثل شما از باری اضافه بودن واهمه دارد. گاهی فراموش میکنم او ۱۴ سال بیشتر ندارد. اگر از نزدیک میدیدیمش یک بغل گرم طلب او میبود مثل همان آغوش پر عشقی که در بیمارستان از خانم ویزلی دریافت کرد و برای اولین بار دست هایی مادرانه اورا در برگرفته بودند.
شاید برای شما این داستانی باشد کودکانه. عیبی هم ندارد، این ابدا توهین آمیز نیست. آیا شما میتوانید کودکانه ذهنتان را به دست تخیلاتتان وام دهید و در تالار های مرمر هاگوارتز قدم بزنید و سنگینی و وحشت بازگشت لرد ولدمورت را در سرداب های یخ زده ی قلبتان احساس کنید؟
نمیدانم رولینگ دقیقا چه زندگی ای داشته اما، فصول آخر این کتاب و روانشناسی و فهم عمیقش از شرایط در آن، باعث شدند احترام و همدلیه جدیدی نسبت به او پیدا کردم. تجربه ها هستند که انسان هارا به هم متصل میکنند و تجربه ها اینکار را به واسطه ی احساسات انجام میدهند؛ من هم به وسیله ی احساسات او که مشخصا از طریق تجارب خودش بر صفحات ریخته بود بصورتی عجیب و غیرقابل توصیف، در وجودم اتصالی با او احساس میکنم.
اگر هنوز این جلد را مطالعه نکردید بهتر است از خیر این نقل قول پایانی بگذرید.
"Remember Cedric. Remember, If the time should come when you have to make a choice between what is right and what is easy, remember what happened to a boy who was good, and kind and brave, because he strayed across the path of Lord Voldemort. Remember Cedric Diggory."
-Albus Dumbledore 
      

2

        «بسیار خوب، تا وقتی هنوز این جاست همه چیز خوب است. مدام میروم جلو و نگاهش میکنم. فردا می‌برندش و این یعنی تنها میمانم؟»
حق با راوی داستان بود، خیلی از افکار ما مادامی که چیزی بیش از ابر و غبار فکر نیستند بی آزارند، اما به کلمات که بدل میشوند پلید و نجس بنظر می آیند. شما هم نمی توانید طفره بروید. آیا اگر تندنویسی جریان سیال ذهن شما را به کلمات ترجمه کند، هیولایی فلس دار بنظر نمی آیید؟ 
می توانیم راوی را زیر بار نقد بگیریم و تا خود صبح شماتت کردنش را ادامه دهیم زیرا به راستی که گاهی لایقش بود ولی مسئله ای که مطرح است چیز دیگریست؛ خواننده به سختی میتواند حتی نیات خیر این مرد را به خوبی تعبیر کند در حالی که شاید عمیقا عاری از شر بودند. این نفرین ترجمه کردن پنداره هاتان به کلمات است. دیوی که با آنها از شما ترسیم میشود، تصویریست که از ذهن شنونده و خواننده و داننده پاک نخواهد شد.
از این کتاب متنفر هستم. احساس میکنم به راز نفرتم به بازگو کردن بعضی افکارم یک قدم نزدیک شدم و به همین دلیل تکرار میکنم؛ از این کتاب متنفرم.
      

5

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.