یادداشت فاطمه خیاط کاشانی

        بیلبو در ابتدای سفر نگاهی به افق می انداخت و به خانه ی گرم و نرمش در زیر تپه و احساس آرامش بخش صبر کردن برای کتریه بر روی آتش فکر میکرد و دلتنگ میشد. همانطور که تاکینگ بارها تکرار کرد این آخرین باری نبود که دل بیلبو به تنگ می آمد، میتوان گفت او همواره و تا آخر دلتنگ بود و گاه و بی گاه پشیمان میشد. جالب نیست؟ تصور اسطوره وار ما از ماجراجویی چیز دیگریست. تصور میکنیم که همان لحظه ای که پا در دل «ماجرا» بگذاریم مالامال از هیجان و یقینی استوار و نشکستنی میشویم و بعد از شکستن شاخ غول بالاخره خسته میشویم و گوشه ای تشک پهن کرده و به استراحت می پردازیم در حالی که روایت بیلبو بگینز به حقیقت نزدیک تر است. شما بار ها خسته میشوید،انواع گشنگی امانتان را میبرد، خطر به بیخ گوشتان میرسد، به خود لعنت می‌فرستید و بی تابیه خانه را میکنید تا نهایتا، با اسماوگ خودتان رو در رو میشوید.
اینجاست که مسئله ای تکراری پیش می آید؛ تکراری اما حیاتی: راه درست را انتخاب کنم، یا راه آسان را؟
      
21

8

(0/1000)

نظرات

زینب خدابخش

زینب خدابخش

5 روز پیش

سوالی که آدم رو وادار به تکرار مسئله و تعویض جواب می‌کنه🚶🏻‍♀️

1