سید طاها فرجادی

سید طاها فرجادی

@Sayyed

190 دنبال شده

101 دنبال کننده

            ...قيل:فمتی عبد یجد الراحة؟
قال عليه السلام:"عند أول يوم يصير في الجنه"
          
پیشنهاد کاربر برای شما

یادداشت‌ها

        نمونه یک فانتزی سالم ایرانی.تقلیدی از نمونه های غربی این ژانر نبود و سعی نمی کرد برای اینکه خونده بشه از زبان سخیفی استفاده کنه؛در کتاب خبری از روابط ناسالم یا سطحی نبود و تعلیق داستان آنقدر زیاد بود که به یک ساعت و خرده ای تمام شد.
حضور چنین کتاب های فانتزی سالمی لازمه تا ما رو از فانتزی هایی که با فرهنگ مون سازگاری ندارند یا ناسالم اند،بی نیاز کنه.
پ.ن:کتاب در طاقچه موجود هست و البته داستان کتاب توی این جلد پایان پیدا نمی کنه..
هشدار:میخوام به صورت ناپسندی نکته ای پنهان و تعلیق آور از داستان رو آشکار کنم تا نشون بدم که وقتی از فانتزی ایرانی صحبت می کنم منظورم چیه؛پس در صورتی که مایل به خوندن کتاب هستید،این بخش رو به بعد از کتاب واگذار کنید.
وقتی مشخص شد که باغ یک زندان و یک جور آزمایشگاه محسوب میشه،یک لحظه دلم لرزید که نکنه باز پای چند دانشمند در میونه که اونها رو در باغ حبس کردند،پیرنگی که حداقل من ندیدم در فرهنگ ما سابقه و ریشه ای داشته باشه،اما نویسنده زیرکانه پای دیوان و اجنه ای رو در میان کشید که تحت حکومت مُلک و مَلِک قرار دارند و به دلیلی که نمیگم اش سر مردم بلایی آوردند که باز هم زیاد نمیگم اش.این طرح چیزی بود که ما اون رو می پذیریم و از کودکی باهاش آشناییم.
      

17

        اگر بخواهیم به اثبات تناسخ بوسیله هیپنوتیزم از نظر تجربی بپردازیم،پرونده "بردی مورفی" مشخص کرد که به هیج وجه این تجربه ها دلیل محکمی برای ما فراهم نمی کنند.
ویرجینا تای زنی بود که طی یک جلسه هیپنوتیزم با لهجه ایرلندی خود را بردی مورفی،متولد ۱۷۸۹ و متوفای ۱۸۶۴ در شهر کورک ایرلند معرفی کرد.انهم در سال ۱۹۵۲.او با جزئیات تمام اطرافیان و محل زندگی را تعریف می کرد و توضیحات اش قانع کننده بود،تا جایی که برن استین(هیپنوتیزم کننده)کتابی در این باره نوشت؛اما پس از آمدن محققان و روزنامه نگاران داستان کم کم شروع به فروپاشی کرد.اینکه هیچ اسنادی مبنی بر تولد و مرگ بردی و اطرافیان او نبود و اینکه این لهجه ایرلندی و جزئیات،همه به همسایه ایرلندی ویرجینا تای،به نام بردی مورفی بر می گردد..
امروزه روانشناسان این تجربه بازیافته حین هیپنوتیزم را،مربوط به خطاهای حافظه می دانند.نتیجه آنکه این تجربه ها حتی از نظر تجربی نیز کارآمدی لازم را ندارند.چه برسد به آنکه از نظر معرفت شناختی کارآمد باشد.
............................
گرایش به تناسخ در طول تاریخ اندیشه در جهان اسلام،اتفاق تازه ای نیست و حتی در عصر امامان هم سابقه دارد.امامان نیز همواره در مقابل تناسخ مخالفت می ورزیدند،بطوری که در منابع شیعی،مانند عيون اخبار الرضا چنین روایاتی نقل شده است:
مَنْ قَالَ بِالتَّنَاسُخِ فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مُکذِّبٌ بِالْجَنَّةِ وَ النَّارِ
هرکس معتقد به تناسخ باشد به خدای بزرگ کافر شده و بهشت  و جهنم را تکذیب کرده است

      

10

        بسم الله الرحمن الرحیم 
معتقدم که شاید چند_هیچ از "کلیدر" جلوتر باشد.اگر کلیدر داستان یک نسل بود،آتش بدون دود نادر(که خدایش بیامرزد) روایت بلند رنج های سه نسل است که گاهی از کینه های دل ساده روستایی رنج می برند ،گاه از جفای شاهزاده ای قجری و تهاجم تزار روسی.گاهی هم از ظلم های شاه پهلوی
کتاب نادر،داستان چند شخصیت ساده نیست،طرح های فرعی با طرح های اصلی درهم می تنند تا داستان مردم را به تصویر بکشند.شاید علت ندیده شدن اش،ترجمه نکردن اش باشد.
....
کتاب اول با داستان دو برادر شروع می شود،برادر هایی که بعد مرگ پدر،طبق وصیت ارث ناچیزی به یکی می رسد و برادر کم بهره،عطای ناچیز را به برادر می بخشد و می رود تا "ایری بوغوز" را بنا بگذارد.
اما این تنها داستان شروع مرکز "یموت" نشین صحراست.ان سوی رود قره چای قوم دیگری است که "گوکلان" نامیده می شود.یموت ها مسیر رود را عوض می کنند و آب به گوکلان نمی رسد.گوکلان نیز آتشی می افرازد و قیر های سد یموتی را اب می کند و این گونه است آغاز داستان "یموت" و "گوکلان".دعوایی که کشیده می شود بین نسل ها تا جایی که سرانجام در کتاب سوم "النی اوجا" نوه گالان(گوکلان کُش ترین مرد یموت) از بین شان دشمنی می زداید.
البته این بین پر است از روایت های گوناگون،از یک کوچ بزرگ گرفته تا داستان انزوا و طرد شدن خانواده ای که روزی نام شان در صحرا می درخشید.
نمکی هم که در کل داستان جاری است،عشق هایی است که گاه و بی گاه رخ می نماید و روایت اش بعضا فرق می کند با روایت های شهری.
.....
 قبل از نوشتن روایت داستان های بعد باید ابتدا بگویم که نادر هیچ وقت تاریخ نویس حکومت نبود.همواره در تمام کتاب هایی که در نظرش می کشیدند بد می گفت از کسانی که به قول خودش،تاریخ نویسان تریاکی درباری بودند.گواه این ماجرا که نادر هیچ گاه حقیقت را برای منفعت تغییر نداد،داستان مبارزه اش با تاریخ نگاری رسمی درباره "میرمهنا دغابی" است.
......
داستان کتاب های بعد که چهار عدد هستند،داستان زندگی ترکمن است که با مبارزه با استبداد درهم امیخته،نه فقط ترکمن که این میان داستان های دیگری نیز خواهی شنید
......
آتش بدون دود را شده یکبار بخوانید،احتمالا ضرر نخواهید کرد


      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

7

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

فعالیت‌ها

سلام و احترام این مقایسه بیشتر حاصل دوره ای بود که دبیر ادبیات کلاس نهم ما "کلیدر" رو به عنوان یکی از بهترین ها معرفی می کرد و من که صرفا تجربه "آتش بدون دود" رو داشتم بین این دو پیش خودم مقایسه می کردم

7

عصر همان روز اول، جمعه، شروع کردم به خواندن دیوارنوشت‌های سلول. یک جایی نزدیک در نوشته بود: «اطلب مصحف» یا چیزی شبیه این. همان لحظه، دکمه میکروفون سلول را زدم و گفتم مصحف می‌خواهم. گفت اجابت هیچ مطالبه‌ای مقدور نیست، مگر با اذن رقیب [مراقب] که یکشنبه می‌آید، یوم الاحد.

یکشنبه اما مراقبی نیامد و من چند باری باز درخواست کردم. روز بعدش هم و روز بعدش. به مسئول پخش غذا، به مسئول کانتر از طریق میکروفون و به هرکس که می‌توانستم با او حرف بزنم. صدبار: مصحف، مصحف، مصحف! 

صبح روز ششم، چهارشنبه، رقیب دریچه کوچک میان در آهنی آبی رنگ سلول را باز کرد و گفت: «ایرانی، مصحف! تفهم عربی؟» و یک قرآن قطع رقعی، چاپ مرکز طبع قرآن ملک فهد را روی دریچه گذاشت. رویش نوشته بود «هدیه خادم حرمین شریفین، ملک عبدالله بن عبدالعزیز، لایجوز بیعه». با شوق برداشتمش و بوسیدمش. خوش‌حال‌ترین بودم بین آن روزهای تنهایی. همان لحظه شروع کردم به خواندن و خواندم و خواندم. نشسته، ایستاده، دراز کشیده بر تشک. بیش از هر وقت دیگری می‌فهمیدم و آیات بر قلبم می‌نشست. یک روزه کل قرآن ختم شد و بعد از آن هم ۵ باری دیگر.

قرآن در ۷۰ روز زندان ذهبان رفیقم بود و چه خوش رفیقی. با آن به وجد آمدم، ترسیدم، اشک ریختم و خوشحال شدم. چیزهایی از قرآن فهمیدم که هیچ وقت پیش از آن متوجه‌شان نبودم و حالا امیدوارم توفیق رفاقت با این کتاب باشکوه برایم ادامه‌دار باشد. بیشتر از آن بخوانم و بیشتر درباره‌اش بنویسم. ان شاء الله.

پ.ن: عکس، قرآنی شبیه همان است که در زندان بود. البته هدیه ملک سلمان بن عبدالعزیز به مادرم در انتهای سفر حج و تازه چاپ.
          عصر همان روز اول، جمعه، شروع کردم به خواندن دیوارنوشت‌های سلول. یک جایی نزدیک در نوشته بود: «اطلب مصحف» یا چیزی شبیه این. همان لحظه، دکمه میکروفون سلول را زدم و گفتم مصحف می‌خواهم. گفت اجابت هیچ مطالبه‌ای مقدور نیست، مگر با اذن رقیب [مراقب] که یکشنبه می‌آید، یوم الاحد.

یکشنبه اما مراقبی نیامد و من چند باری باز درخواست کردم. روز بعدش هم و روز بعدش. به مسئول پخش غذا، به مسئول کانتر از طریق میکروفون و به هرکس که می‌توانستم با او حرف بزنم. صدبار: مصحف، مصحف، مصحف! 

صبح روز ششم، چهارشنبه، رقیب دریچه کوچک میان در آهنی آبی رنگ سلول را باز کرد و گفت: «ایرانی، مصحف! تفهم عربی؟» و یک قرآن قطع رقعی، چاپ مرکز طبع قرآن ملک فهد را روی دریچه گذاشت. رویش نوشته بود «هدیه خادم حرمین شریفین، ملک عبدالله بن عبدالعزیز، لایجوز بیعه». با شوق برداشتمش و بوسیدمش. خوش‌حال‌ترین بودم بین آن روزهای تنهایی. همان لحظه شروع کردم به خواندن و خواندم و خواندم. نشسته، ایستاده، دراز کشیده بر تشک. بیش از هر وقت دیگری می‌فهمیدم و آیات بر قلبم می‌نشست. یک روزه کل قرآن ختم شد و بعد از آن هم ۵ باری دیگر.

قرآن در ۷۰ روز زندان ذهبان رفیقم بود و چه خوش رفیقی. با آن به وجد آمدم، ترسیدم، اشک ریختم و خوشحال شدم. چیزهایی از قرآن فهمیدم که هیچ وقت پیش از آن متوجه‌شان نبودم و حالا امیدوارم توفیق رفاقت با این کتاب باشکوه برایم ادامه‌دار باشد. بیشتر از آن بخوانم و بیشتر درباره‌اش بنویسم. ان شاء الله.

پ.ن: عکس، قرآنی شبیه همان است که در زندان بود. البته هدیه ملک سلمان بن عبدالعزیز به مادرم در انتهای سفر حج و تازه چاپ.
        

117

24

40

4