فائزه جعفری

فائزه جعفری

@Fjafariv

64 دنبال شده

116 دنبال کننده

            نویسنده و تصویرگری ام که کرم کتابه, شایدم کتابیناسور! 
          
Fjafariv
Faezehjafariv

یادداشت‌ها

        هیچوقت دوست ندارم کتابی رو نصفه و نیمه بگذارم و داستان برایم ناقص بماند ، حتی وقتی کتاب بسیار کسل کننده است. تقریبا نصف کتاب را ورق زدم و و چشمم فقط روی کلمات گشت.راستش این است که انتظار بیشتری از میشاییل انده داشتم.
در مواجهه با اسم نویسنده و کتابی پرحجم و با طرح جلدی به این زیبایی منتظر یک شاهکار بودم اما فقط توانستم نصف کتاب را تحمل کنم. 
داستان میخواسته در ستایش کتاب و کتابخوانی و پرورش تخیل باشد اما تبدیل شده به اش شله قلمکاری از شخصیت های ساختگی که گاهی هیچ علت وجودی ای ندارند و بود و نبودشان تغییری ایجاد نمیکند.
شروع کتاب بد نیست: پسری بی دست و پا در حال فرار از دست قلدرهای مدرسه وارد کتابفروشی ای می شود که صاحب بداخلاقش بچه ها غیرقابل تحمل میداند و چنان برخورد تندی میکند که پسر دوباره فراری می شود اما قبلش کتابی را که مرد می خوانده می دزدد. پسر داستان که از قضا مادرش را از دست داده و پدرش هم افسرده شده تصمیم میگیرد برود گوشه ای و کتابش را بخواند، اخر شیفته ی کتاب است و بی خیال خانه و مدرسه شود. بعد می فهمد کتاب برای او نوشته شده و باید دو دنیای واقعیت و خیال را نجات دهد. 
همه چیز تا اینجا کلیشه ای و کهنه اما پذیرفتنی است. پسری تنها و بی عرضه، کتابی جادویی، پدری افسرده و بی توجه. 
پسر که چاق و بی دست و پاست در کتاب تبدیل به یک شاهزاده می شود و ترس هایش را کنار می گذارد و تبدیل به قهرمانی افسانه ای میشود. اینجا کلیشه های شکل و قیافه و قهرمان بازی در بدترین شکلش قرار دارد. جدای از اینکه شکل و قیافه و ویژگی های پسرک داستان رسماً توسط نویسنده مسخره شده.
بعد یک ملکه وجود دارد که در حال مرگ است و باید نجاتش داد، ان هم با یک اسم جدید. یک کلیشه ی دیگر که یعنی کلمات مهم اند. بقیه ی داستان پر است از مکان هایی عجیب مثل جنگلی که دائما در حال رشد است یا کویری که رنگ عوض می کند و شخصیت هایی عجیب تر مثل شیری به شکل کویر یا پیرمردی که سرنوشت را می نویسد یا اژدهای خوشبختی که انقدر مثبت اندیش است که حرفهایش حوصله ی ادم را سر می برد. همه هم وفادار و متعهد و ادم حسابی. پسرک، یعنی باستین از تمام این سرزمین ها می گذرد و قوی تر و شجاع تر و زیرک تر میشود و اسم جدیدی به ملکه می دهد، اما هنوز کارها نصفه مانده که میفهمد باید برگردد و کارها را می سپارد به قهرمان قبلی. این وسط دچار غرور و خودبرتربینی هم میشود و گول ظاهر دشمنانش را میخورد و به دوستانش پشت میکند اما اخر سر همین دوستان او را نجات می دهند‌.  پسرک داستان از اب چشمه ی حیات برای پدرش می اورد تا او را از افسردگی نجات دهد اما اب را از دست می دهد و همین تعریف ماجراهایش پدرش را به زندگی بر می گرداند‌.!!
باگ های داستان بیشتر از شمردن اینهاست. ملکه ی کوچک در قصری بزرگ بدون هیچ محافظی زندگی میکند چون تمام موجودات این سرزمین به ملکه و قوانینش پایبند اند، حتی بدجنس ترین انها، اما در جای جای کتاب به راحتی به قهرمان داستان خیانت کرده و برای نجات ملکه کمکش نمی کنند. ان هم بدون دلیل! درون داستان هم مدام داستان های دیگری تعریف می شود با این جمله که این داستان مال زمان دیگری است و به قصه ی ما ارتباطی ندارد! 
نمی دانم میشاییل انده این کتاب را در چه سالی نوشته و چندمین کارش است اما می توانست بسیار بسیار بهتر  باشد و این همه پرگویی و اضافه گویی نداشته باشد و تمام ان کلیشه ها خلاقانه تر در جای خودش بنشیند. 
و ایده ی ارتباط دنیای واقعیت و خیال و نجات هردو با هم هدر نمی رفت.
      

7

        بدون تعارف

یادداشتی بر کتاب « سنگی بر گوری» اثر جلال آل احمد 

کتاب سنگی بر گوری که می توانیم آن را بهترین جستار فارسی بدانیم روایتی است از تلاش جلال آل احمد برای رسیدن به آرزوی پدری.از همان ابتدا می رود سراغ موضوع اصلی، بی تعارف و بدون حاشیه:
ما بچه نداریم. من و سیمین.
و ماجرا شروع می شود. می بینیم چطور چنین موضوعی که شاید در زمانه ی خودش بیشتر از امروز محل بحث بوده تمام زندگی دو نفره ی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد، البته به روایت تک نفره ی جلال. یک مونولوگ دور و درازِ دوستانه از افکار و خود خوری ها و جنگیدن های درون ذهن. انگار داری برای رفیقی از غم و غصه هایت حرف می زنی. می گویی من چه تلاش ها کرده ام و چه رنج ها برده ام اما بی نتیجه. از دعا و نذر و نیاز تا خرافات و تا علم پزشکی همه ی راه ها را رفته ام و دست خالی برگشته ام. 
حالا جلال فرهیخته از این مسیر می زند به دل تاریخ و سیاست و اجتماع. و خب مگر می شود انسان باشی و در جامعه زندگی کنی و بچه دار هم نشوی و آدمها باشند و بیایند و بروند و بگویند و این مهم هیچ اثری روی زندگی ات نداشته باشد. جلال هم مثل هر آدم معمولی دیگری دوست دارد پدر شود و برایش از هیچ کاری فروگذار نمی کند. 
نگاه تازه ی جلال به موضوع و نثر خلاق و روان اش پرده ها را کنار می زند تا بخشی شاید کوچک اما مهم، اگرچه در کتاب به غایت مهم است، از زندگی خصوصی جلال را ببینیم. جلال کتاب چندان با ادب نیست، از مذهب و روشن فکری هر دو را دارد و گاهی به تناقض می رسد، پر است از خشم و استیصال و از همین رو گاهی چیزهایی می گوید و حرف هایی می زند که مخاطب را میخکوب می کند. جلال آدمی است جسور، بی نهایت جسور. چون خودش را نمایان می کند. خود حقیقی اش را. چیزی که واقعا بوده. میگوید این منم. جلال حقیقی. نه جلالِ مدیر مدرسه، نه جلالِ غربزدگی. یک آدم معمولی با آرزوها و رویاهایی که هر آدمی می تواند داشته باشد، با همان فقدان ها و نرسیدن ها.
سنگی بر گوری نشان می دهد که جلال هم آدمی است مثل هزاران آدم دیگر.
و این همان چیزی است که جستار می خواهد بگوید. 
جستار که به زعم من نوشته ای است کاملا روانکاوانه می گردد و خودت را از درون خودت می کشد بیرون. یادت می دهد چطور از نو به خودت و مسئله ات نگاه کنی. نشانت می دهد چه کسی هستی. بدون سانسور و بی رودربایستی. جستار کارش این است که به تو بگوید نویسنده ها هم آدم هایی هستند شبیه به تو. با همان نقص ها، با همان اشتباهات، با همان تناقض ها. می گوید که تو تنها نیستی. اینجاست که می گویم نوشتن جستار کار آدم های جسور است. آدم هایی که توجهی به نقدها و قضاوت ها ندارند.  آدم هایی که انگار از بازی کردن نقش های تکراری و بی نقص خسته شده اند. میخواهند خودشان باشند و از تو هم می خواهند اگر می توانی این آدم تازه اما واقعی را بپذیری‌.
جستار آدم ها را با اشتباهات و خطاهاشان با تصمیمات درست و غلط شان، با هر چیزی که هستند می نشاند روبه رویت و می گوید : 
می توانی این آدم ها را دوست بداری.
      

13

        فابیان را خواندم و بیشتر از دیگر کارهای دیگر کستنر از آن لذت بردم. زبان طنز و هجوآمیز و کنایه هایش را دوست دارم. کستنر یکجورهایی برای من نماینده ی المان است. انگار نوشته های هیچ کس دیگری اینقدر المان را به من نمی شناساند. روایت کتاب جذاب و آرام ولی در درون طوفانی است. خلاصه گو است و بی تشریفات می رود سر اصل مطلب. ترجمه ی کتاب هم الحق فوق العاده است. 
فابیان ماجرای زندگی آدمی است اخلاق گرا در جامعه ای که به دلیل رکود اقتصادی، فساد و بی قانونی رو به نابودی است. یعنی سال های پیش از روی کار آمدن نازی ها. زمانی که آدمی برای حفظ زندگی اش هرکاری می کرده است. فابیان تحصیل کرده، در عنفوان جوانی، بدبین و منفی باف و افسرده است اما هرجا بتواند بی توجه به اینکه چه کسی باشد کمک میکند. حتی وقتی بچه ای دزدی می کند فابیان اخلاق گرا مقصر را دولت و جامعه می داند. البته که پر بیراه هم نیست. حتی گرایش های سیاسی هم برای فابیان چپ گرا بی اهمیت است، البته در ظاهر. چون راضی نمی شود به خاطر پول در روزنامه ی جناح راستی کار کند. فابیان اگرچه افسرده اما به اصولش پایبند است و به خاطر پول حاضر به انجام هر کاری نیست. اما دیگری را قضاوت نمی کند. کسی چه می داند برای حفظ زندگی مجبور به چه کارهایی می شود؟ 

زن های قصه ی فابیان جز مادرش چندان دلچسب نیستند. خائن اند، تن فروشند، طمع کارند و گرچه شاید به نظر برسد که داستان نظر خوبی به آنها ندارد اما من به شخصه چنین چیزی را در کتاب ندیدم. هر کدام از زن ها برای رفتارش دلیلی دارد، موجه یا ناموجه. اما همراهی با فابیان کمک می کند نسبت به آنها بی طرف باشی. فابیان قضاوت نمی کند، حتی در صحبت های گاه و بیگاه با خودش. شاید ناامیدی به شرایط موجود از او چنین آدمی ساخته. با این حال فابیان ننشسته و دست روی دست نگذاشته تا ارامش به سراغش بیاید. زورش را می زند تا مانند بقیه برای سرو سامان بگیرد.  خودش معتقد است بی هدفی زندگی را بی ارزش می کند. 

می شود گفت یاکوب فابیان همان اریش کستنر است و فابیان به نوعی زندگی نامه ی اوست. از خاطرات و اتفاقات زندگی اش در داستان حسابی بهره برده و تقریبا بی کم و کاست تعریف شان کرده. کستنر با آمدن نازی ها در برلین می ماند تا برای نوشتن از آلمان آن دوره همه چیز را با چشم خودش ببیند. نقد می شود، قضاوت می شود، کتاب هایش ممنوع می شود و جز اولین کسانی است که کتابهایش در ملا عام سوزانده می شود، آن هم در مقابل چشمان خودش.اما همچنان در برلین می ماند و می گذارد کتاب ها در ان سوی مرزهای آلمان راهشان را پیدا کنند. انگار می داند کلمه و کتاب و ادبیات هر کجا باشند راهی به سوی آزادی پیدا خواهند کرد. همان طور که در طال های بعد از سقوط رایش و نازی ها اریش کستنر در مقام ریاست انجمن پن آلمان به نوشتن ادامه می دهد. 
      

54

        برای حس خاص بودن باید برای تمام نبردها آماده باشی و احساس آمادگی کنی نه فقط برای یک نبرد.

از واقعیت نترسید! 
این مهمترین پیام این کتاب است.‌ همه ی ما آدم ها ، دقیقا چون آدم هستیم، یک روزهایی میخواهیم خودمان نباشیم، شکل بهتری داشته باشیم، محبوب تر باشیم، دیگران دنبال مان باشند و برایمان کف بزنند. اصلا گاهی خود آدم مان از خودمان بدش می آید. گاهی دوست داریم سر به تن خودمان نباشد. این وقت ها بخواهی و نخواهی هستند. اما علت شان را می دانیم؟ معلوم است. یا دلمان گرفته، یا دوستی چیزی گفته که باب دلمان نبوده، یا آنی که می خواستیم رای نیاورده و یا سریال مورد علاقه مان خیلی افتضاح تمام شده. اینها دلایل مهمی است اما نه چندان. دلیل مهمترش جایی درون خود ماست. جایی آن ته ‌و توها که نمی رویم سراغش. ازش می ترسیم ، فراری هستیم. می گذاریم آن کنج بپوسد و دم نزند. چون چیزی را به ما نشان می دهد که نمی خواهیم : واقعیت را. واقعیت خودمان و زندگی مان. سفت و سخت انگشت سبابه اش را فرو می کند توی چشم مان و می گوید : اگر زندگی ات گند است چون خودت گندی. هر چه عیب و ایراد داریم به رویمان می آورد. هر چه بدی داریم از هفت نسل قبل می آورد جلوی چشم مان. برای همین نمی خواهیمش. 
این کتاب همین را می خواهد بگوید. با هر ورق واقعیت را می کوبد توی صورت مان: به خودت بیا و آدم زندگی خودت باش. مسئولیت انتخاب هایت را قبول کن. قبول کن هر چه هستی از خودت است. همه چیز توی خودت است و بس. 
پس نترس و گند زدن به زندگی و افکارت را بگذار کنار. درست زندگی کن تا درباره ی خودت درست فکر کنی. 

البته این تمام پیام کتاب نیست، اما مهم‌ترینش است.  این را که درست کردی می رود سراغ بقیه آدمها و انتخاب ها و تصمیم ها و فکر و خیال ها. چون خودت را که نجات دادی بقیه اش مثل آب خوردن می شود.
      

26

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.