معرفی کتاب جنگ آخر زمان اثر ماریو بارگاس یوسا مترجم عبدالله کوثری

جنگ آخر زمان

جنگ آخر زمان

4.6
18 نفر |
8 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

2

خوانده‌ام

29

خواهم خواند

53

ناشر
آگه
شابک
9789643290139
تعداد صفحات
922
تاریخ انتشار
1399/8/7

توضیحات

        :
در اواخر قرن نوزدهم،زمانی که مستعمره نو استقلال برزیل غرق در شورناسیونالیستی اعلام
جمهوری می­کند و مردمان شهرنشین،خود را برای جهشی حماسی به سوی دنیای جدید و 
مدرنیته آماده می­کنند،در مناطق عقب افتاده صحرا جنبشی دیگر شکل می­گیرد.به­ناگاه مردی
غریب با سر و رویی غریب­تر از دل بیابان­های سوزان بیرون می­آید و روستا به روستا و واحه­واحه
پای پیاده می­رود و با موعظه­های آتشین خود مردمان را مجذوب و مرعوب می­کند.این مرد که
گویی از اعماق قرون برخاسته جمهوری را حکومت شیطان می­داند و با هر چیزی که نشان از
تجدد دارد خصومت می­ورزد.او آخر زمان را به مردم وعده می­دهد و می­کوشد تا آنان را با ایمانی
عتیق با هم متحد کند.و مردمان از پی او روان می­شوند و دیری نگذشته توده­ای عظیم از مردمان
فقیر و مفلوج و مطرود و عاصی چون موجی سهمگین بر خاک پرت افتاده «کانودوس» فرود
می­آید و جامعه­ای تشکیل می­دهد که به هیچ چیز جز خودش شبیه نیست.از آن پس نام
«کانودوس» کابوس جمهوری نوپا می­شود.
جنگ آخر زمان داستان برخورد دو بخش ا زجامعه است که سالیان سال از هم دور مانده و هر
یک در رویاهای بی­بنیاد خود فرو رفته بودند و اکنون در جنگی بی­امان با یکدیگر دیدار می­کنند.
ماریو بارگاس یوسا،برنده  جایزه نوبل ادبیات،این رمان را که چند سال وقف نوشتن آن کرد،
بلندپروازانه­ترین کار خود می­شمرد.­


      

بریدۀ کتاب‌های مرتبط به جنگ آخر زمان

نمایش همه

لیست‌های مرتبط به جنگ آخر زمان

یادداشت‌ها

کلیسا همیش
          کلیسا همیشه پشت در است

شاید تا به حال بارها به تعریف واژۀ روشنفکر اندیشیده باشید، به دغدغۀ این قشر و این که چه می‌خواهند. آسان‌ترین جواب شاید این باشد: «آدم‌هایی که به بی‌عدالتی حساسند». مگر برای بی‌عدالتی کاری هم می‌شود کرد؟ نه نمی‌شود. پس: «روشنفکری کارِ گِل است!» خب حالا بیایید برویم به قرن نوزدهم، به کشور برزیل و روشنفکرانی را تماشا کنیم که دهانشان از تعجب‌بازمانده و مات و مبهوت‌اند. چرا؟ چون وقتی داشتند برای برقراری جمهوری و ایجاد جامعۀ مدرن و از بین بردن بی‌عدالتی مبارزه می‌کردند، یادشان رفته بود کلیسا پشت در جا مانده است و مردمی که روشنفکران انقدر نگران حقوق ازدست‌رفته‌شان هستند، به ردای آن آویزان. البته خیلی ناراحت نشوید چون کلیسا جای جمهوری را در برزیل نگرفت. پس چه شد؟ قانون شکست خورد یا خرافات؟ عدالت فدای آزادی شد یا آزادی فدای عدالت؟ روشنفکران و نخبگان سیاسی ناامید شدند و دست کشیدند یا به مبارزه ادامه دادند؟ شاید هم با کلیسا ائتلاف کردند؟ با جواب به هر کدام از این سؤالات، شاید قصه‌ای باورپذیر و حتی ملموس به ذهنتان برسد. اما قصۀ عجیب مرشدی مؤمن با چشمانی «که در عین تابناکی سرد و بی‌احساس بود» چیز دیگری‌ست. مرشدی که آخرالزمان را اعلام می‌کند و جمهوری و قوانینش را شیطانی می‌خواند و برای برقراری دین، فقرا و دهقانان و جنایتکاران را دور خود جمع می‌کند. چه قصه‌ای! نه، این فقط قصه نیست، واقعیت است. کتاب «جنگ آخرزمان» بر اساس واقعیتی تاریخی نوشته شده است. واقعیتی خونبار به‌سرخی تاریخ و تلخ به‌سیاهی جنگ و حیرت‌انگیز به‌وسعت جهل. اما این گزندگی با شیرینی روایت و قصه‌پردازی دلنشین نویسنده‌ای چیره، چنان محو می‌شود که ندانسته با شخصیت‌هایی عجیب هم‌داستان می‌شوید و با راوی به دهکده‌ای دوردست، میان مردمی سهل‌اندیش و سخت‌ایمان، قدم می‌گذارید و صحرای محشر را زندگی می‌کنید و نمی‌فهمید چطور این نهصد صفحه را تمام کرده‌اید.
این رمان بزرگ را ماریو بارگاس یوسا نوشته است. نویسنده‌ای که قبل از هرچیز قصه‌گفتن در خونش است مثل «مردی که حرف می‌زند»، و عبداللّه کوثری به فارسی ترجمه‌اش کرده است؛ مردی که ترجمه‌ به خونش آمیخته است.
        

0

          
این کتاب یک داستان برآمده از تخیل یوسا بر اساس یک واقعه‌ی تاریخی در برزیله. زمانی که برزیل از نظام سلطنت به جمهوری رسید، یک فرد مذهبی در گوشه‌ای دور افتاده برای خودش یک استان مستقل تشکیل داد که جمهوری رو حکومت شیطان میدونست و این اتفاق به بحرانی تبدیل شد که در انتها به فاجعه‌ای منجر شد. اما این کتاب با توصیف فردی معروف به مرشد شروع میشه، در همون چند صفحه‌ی ابتدایی کتاب می‌خونیم: «بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیم‌رخش را می‌دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت و آتشی هماره در چشمانش می‌سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبود رنگی که پیکرش را می‌پوشانید، یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بیگاه به دهکده‌های پرت افتاده صحرا سر می‌زنند تا بر خیل کودکان نو زاد نام بگذارد و زنان و مردان را که با هم زندگی می‌کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی‌اش ناممکن بود، اما در خلق و خوی آرام، رفتار بی‌تکلف و وقار بر هم نخوردنی‌اش چیزی بود که حتی قبل از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می‌کشاند.» خب پس یک شخصیت مذهبی کاریزماتیک داریم که بسیاری جذب اون میشن. و بعد از اون این افراد به جایی به نام کانودوس میرن و شبه حکومتی زیر نظر مرشد تشکیل میدن در مخالفت با جمهوری. در یک چهارم ابتدایی کتاب به شخصیت‌های اصلی و تاثیرگذار همراه مرشد پرداخته شده و داستان زندگی اونها به طور خلاصه بیان شده. این قسمت برای من بسیار جذاب بود. بسیاری از این افراد به خاطر پذیرفته نشدن و درک نشدن توسط بقیه و یا ظلمی که بهشون شده بود جذب مرشد شدند تا یا از بقیه فرار کنند و یا از گذشته‌ی خودشون توبه کنند، افراد جنایتکار، علیل، ناقص‌الخلقه و ضعیف. در ادامه به دیدگاه اهالی سیاست به این اتفاق پرداخته و حتی به سواستفاده‌ای که برای برتری حزب مطبوع خودشون از این واقعه داشتند، دسیسه‌ها و دروغ‌ها و ... و بعد از این به چند جنگ بین اهالی کانودوس و نیروهای اعزامی جمهوری می‌رسیم تا اینکه سرنوشت افراد رو متوجه بشیم. بزرگترین نقطه‌ی قوت کتاب از نظر من اینه که تمام روایت رو از دید افراد مختلف و گروه‌های مخالف هم نقل می‌کنه و در هیچ بخشی هیچ سوگیری و قضاوتی در روایت نمی‌بینید گویا همه در این ماجرا محق بودن. نقطه‌ی قوت دیگه‌ای که میتونم بهش اشاره کنم به اندازه بودنه، با اینکه کتاب بیش از نهصد صفحه هست هیچ جایی نیست که شما پیش خودتون بگید اه! چقدر توضیح میده! قاعدتاً با توجه به روحیات هر فرد قسمت‌هایی از کتاب براش جذابیت بیشتری داره و قسمت‌هایی جذابیت کمتر اما به جرات میتونم بگم هیچ جایی از کتاب پر گویی نداره. نکته‌ی دیگه اینه که کتاب پر از درس‌های سیاسیه، مخصوصاً جایی که اشاره میشه حکومت جمهوری برزیل هم مثل خیلی از حکومت‌های دیگه وقتی ریشه‌ی اتفاق رو پیدا نمیکنه فوراً میگه کار کار انگلیسیاست! کار سلطنت‌طلباست! به جز موضوع کلی که در واقع همون جنگ آخر زمان هست، خرده داستانهای کتاب برای من خیلی جذاب بود. ماجراهای افراد نزدیک به مرشد، مادر مردمان، شیر ناتوبا، کوچولوی مقدس و ... و همچنین قسمت‌های مربوط به گالیلئوگال و ژورما و اتفاقاتی که براشون میفته. این کتاب واقعا ارزشمند بود و خوشحالم که خوندمش. اما در نهایت بگم اینکه اسم و رسم حکومت چیه خیلی مهم نیست، وقتی حکومت دست آدمهای درست نباشه، خواه اسمش جمهوری باشه خواه سلطنت، اون حکومت شیطانه! چه بسا ما جمهوری‌های سراغ داریم که شاگرد اول کلاس شیطان هستند، دیگه با دست اشاره نکنم کیا. ه
        

12

          جنگ آخرالزمان 
"مصائب تاریخی یک سوتفاهم ملی"
از ابتدای مطالعه این رمان ٩٠٠ صفحه ای یقین داشتم که هیچ چیزی راجع به آن نخواهم نوشت! اصلا و ابدا! اما توضیح پایانی نویسنده در انتهای کتاب مرا مجاب کرد که چند خطی درباره آن قلم فرسایی کنم.

۴٠٠ صفحه پایانی را در طول ۴ روز مطالعه کردم. الان که این متن را با سری سنگینی و پلک هایی خسته می نویسم، حس تشویش و اضطراب تمام وجودم را دربرگرفته است. آخرین بار طعم گس این احساس را از تماشای فروریختن بمب های ناپالم ارتش ایالات متحده بر سر روستاییان بدبخت ویتنامی چشیده بودم. بمب هایی که همچون مواد مذاب پوست و گوشت زن و مرد و کودک را به همراه تمام درختان و خانه های ساده شان درهم می بلعید. جنگ آخرالزمان برای من"کلافه کننده" بود.

«سو تفاهم» اولین واژه ای است که با توضیحات یوسا در انتهای کتاب به ذهن تان خطور می کند و اتفاقا نویسنده یا مترجم خوب این اثر -عبدالله کوثری- نیز از آن بهره برده است.

تغییر نظام سلطنتی برزیل به جمهوری تقریبا بدون خونریزی بود. نظامیان با حمایت روشنفکران و به طور خاص پیروان مکتب پوزیتیویسم توانستند نظام سلطنتی را ساقط و جمهوری را برپا کنند. ایده جمهوری خواهان برخلاف تصور اولیه شان در همه جا طرفدار نیافت و در مناطق  دور از ساحل باهیا که به طور خاص بومیان و فقیرترین مردم برزیل زندگی می کردند شورش آغاز شد. شورشیان به رهبری کونسولیرو کشیشی مرموز و افسانه ای بر ضد نظام جمهوری قیام کردند و آن را ضد مسیح خواندند. اگر تا اینجا گمان کردین که این شورش صرفا یک اختلاف ساده مذهبی یا افراطی گری دینی بوده باید عرض کنم که شاید مساله به این سادگی نباشد. نظام کلیسا آن کشیش را رد کرد اما شخصیت خاص و جذاب او سایر کشیش های کاتولیک مسلک منطقه و حتی جانیان و شرور ترین افراد را به دور خود جمع کرد. کشیش تبدیل به منجی و محبوب قلب های بسیاری شد. مردم از دورترین نقاط برای دیدن او سفر می کردند و انسان های زیادی زندگی خود را تحت تاثیر او تغییر دادند. در هر صورت نظام جمهوری، خودمختار شدن منطقه کانودوس را برنمی تابد و چهار بار به این منطقه لشکر کشی می کند تا در نهایت آتش این به اصطلاح فتنه را بخواباند. این کتاب روایت این جنگ و صحنه هنرمندی نویسنده در به تفصیل کشیدن نبردی است که بیش از یک قرن قبل از او به وقوع پیوسته است.

به خاطر دارم که در کتاب تعلیمات اجتماعی قدیم انقلاب و تغییر نظام سیاسی کشور را جزو تغییرات سخت و دشوار در تاریخ یک کشور دسته بندی می کردند. تغییر نظام سیاسی برزیل و کوتاه شدن دست سرمایه داران محلی از قدرت نیز اگر چه در ابتدا نوید پیشرفت کشور برای تبدیل شدن به پاریس یا آمریکایی جدی را سر می داد اما قضیه کانودوس نقطه سیاه و دمل چرکینی بود که بنابر شهادت نویسنده تا زمان حاضر در خاطر بومیان و مردم محلی آن منطقه سینه به سینه نقل می شود. کشته شدن ۴٠ هزار نفر در یک منطقه دور از دسترس و در استانی به ‌ظاهر کم اهمیت حادثه کوچکی نبود، به خصوص اگر زاویه گرفتن مردم این منطقه با جمهوری خواهان همراه شود با تیترهای درشت و احساسی جریده نویسانی که سوار بر فضای مطبوعاتی کشور بر آتش التهابات امنیتی و سیاسی بیافزایند و قدرت طلبان تازه به تخت ریاست رسیده را به سوی نبردی با مخالفان جمهوری سوق دهد.

برخلاف نقدها و معرفی ‌هایی که از این رمان ملاحظه کردم من از "جنگ آخر الزمان" خوشم نیامد. دلیل این مساله هم صرفا بیان خشونت عریان و لجام گسیخته ای که مو را برتن سیخ می کند نیست بلکه حجم کتاب و تفصیل جزئیاتی است که شاید سهم عمده ای در فضاسازی این شورش نداشته اند. بیان زمینه های درونی افراد، معرفی شخصیت ها، ترسیم فضای حاکم بر مطبوعات، نظامیان و بومیان منطقه و تمام نکاتی که یوسا را بر آن داشت تا این تراژدی را به رشته تحریر درآورد می توانست در حجمی کمتر نوشته شود تا برای خواننده ملال آور نباشد.
در مورد هر یک از شخصیت های کتاب می توان زیاد نوشت و سخن گفت اما من به طور کلی خیلی با آنها ارتباط برقرار نکردم
        

1

سامان

سامان

1404/1/12

          خلاصه داستان:

یوسای بزرگ در این کتاب واقعه‌ای تلخ و خونین بار در اواخر قرن نوزدهم میلادی در کشور برزیل رو روایت می‌کنه.. نظام سلطنتی سرنگون شده و حکومت جمهوری نوپایی شکل می‌گیره. اما این اتفاق برای همه جامعه خوشایند نیست. یک مبلغ مذهبی به نام آنتونیو کونسولیرو که در کتاب ما او رو بیشتر با عنوان مرشد می‌خوانیم، نظام جدید رو ضدمسیج می‌دونه و با سفر به نقاط مختلف برزیل مواضع خودش رو بیان می‌کنه و مخالفت خودش رو از این طریق ابراز می‌کنه. مرشد در سخنان خودش نوید این رو میده که به زودی آخر زمان تشکیل میشه و همه باید آماده باشند. اندک اندک جمع مستان می‌رسد و مرشد هواداران جان برکف زیادی جذب می‌کنه. قاتلان، بچه دزدها، راهزنان، بعضی کشیش‌ها و هر کسی که به زعم خودش فراموش شده و دیده نمیشه محو شخصیت کاریزماتیک مرشد و کلام نافذ او می‌شه. این جماعت در کانودوس جمع می‌شند و گرد هم میان.نظام جمهوری تصمیم می‌گیره به جنگ این گروه بره و نابودشون کنه و زمین رو از وجود مرشد و مریدانش پاک کنه. این جنگ در چهار مرحله انجام میشه. شرح نبردهای چندگانه نظام جدید و مرشد بدنه اصلی داستان رو تشکیل میده. اما خرده روایت‌ها و شاخ و برگ‌های مختلفی در داستان وجود داره که رنگ و لعاب جذابی و به پیشبرد داستان می‌بخشه و باعث میشه صفحات زیاد شرح جنگ و نبرد تعدیل بشه. مثلا شخصیتی به نام گال با پیشنهاد روزنامه نگاری تصمیم می‌گیره سلاح قاچاق کنه و به دست معترضان برسونه.خود این شاخه از داستان جذابیت و فراز و فرود و اتفاقات مختلفی رو در برمیگیره. یا خبرنگار نزدیک بین که یکی دیگه از شخصیت‌های داستان هست و در بیشتر قسمت‌های ماجرا حضور داره و نقش او و اقدامات و تصمیماتی که میگیره جذاب و خواندنی است. برادران ویلانوا هم در داستان حضور دارند که اسم این دو منو یاد تیتو ویلانوا سرمربی فقید بارسا می‌انداخت که متاسفانه در سال 2014 به دلیل سرطان درگذشت.روح تیتوی عزیز شاد و امیدوارم از آسمان‌ها امسال شاهد سه گانه گرفتن بارسای عزیز باشه...

در مورد داستان:
جنگ آخر زمان مثل اکثر کارهای یوسا اثر سخت خوانی بود اما جذابیت‌های خاص خودش رو داشت. تقریبا صد، صد و پنجاه صفحه ابتدایی گیج بودم که به مرور این گیجی برطرف شد.این اتفاقی ناآشنا در مواجهه با آثار یوسا برام نبود و چون می‌دونستم یک مساله روتین در آثار اوست، به خوبی باهاش کنار اومدم. وقتی داستان رو می‌خوندم مدام این حس رو دریافت می‌کردم که دارم یک اثر قوی مستحکم از یک نویسنده مسلط کاربلد می‌خونم. داستان از نظر زمان روایت هم پس و پیش میشه اما خیلی ناواضح نیست و از این طریق مشکل خاصی رو ایجاد نمی‌کنه. داستان از شخصیت های زیادی با اسامی سخت برزیلی تشکیل شده که زمان می‌بره آدم باهاشون آشنا بشه. یوسا پس از تحقیقات و مطالعات گسترده در مورد جنگ داخلی کانودوس تصمیم می‌گیره این کتاب رو بنویسه و خودش این اثرش رو بلندپروازانه ترین کار خودش می‌دونه. در طی این نبرد و جنگ چهار مرحله ای متاسفانه حدود چهل هزار نفر کشته میشند. یکی از غم انگیزترین و البته قابل تامل ترین نکته‌ها در مورد این جنگ داخلی، فقدان گفت‌وگو است. دقیقا هر دو طرف ماجرا هیچ ارتباطی با هم برقرار نمی‌کنند. هیچ مسیری رو باز نمیذارن و تمامی درها رو از ابتدای راه به روی همدیگه می‌بندند.همین قضیه به نظرم ضربه مهلکی میزنه و شد آنچه نباید میشد و یک قتل عام گسترده خروجی این تصمیم پرهزینه و اشتباه میشه. هر دو طرف درگیر جنگ فقط به یک چیز فکر می‌کردند و اون هم نابودی کامل طرف مقابل بود. زمانی که سرهنگ سزار وارد عملیات میشه که یکی از نظامیان چیره دست و خبره اون زمان بوده، یکی از تئوری های او اینه که کار، کار انگلیسی‌هاست! و نقش دشمن رو در ایجاد و تشکیل این فتنه بسیار پررنگ می‌دونه!! خود این قضیه و طرز فکر جدای از درستی یا نادرستی‌اش برای افرادی که این مسائل رو فقط مختص کشور ما می‌دونند، به نظرم می‌تونه قابل توجه و تامل باشه. یوسا در این اثر روایت خودش رو با بی طرفی نوشته.که به نظرم نوشتن نهصد صفحه و حفظ این روند کار دشواری است و البته ارزشمند.تعداد بالای صفحات شرح نبرد و جنگ خوندنش برای من سخت بود.نمیخوام بگم حوصله بر، نه، ولی جذابیت زیادی نداشت هر چند خالی از لطف نبود.این رو نمیتونم به عنوان ایراد حساب کنم چون بیشتر بحث سلیقه مطرحه. توی بعضی ریویوها دیدم این قسمت ها رو با جنگ و صلح تولستوی مقایسه کردند که برام جالب بود! شاید اگر رهبرهای سیاسی و دینی این کتاب رو بخونند،قسمتی که غبطه بخورند، این امرپذیری بینظیر یاران مرشد از اوست. به نظرم هر رهبری همچین اتفاقی رو به عنوان یک دلخواه خودش مدنظر داره. یاران مرشد ایمانی قلبی و آهنین به او پیدا کرده بودند و روحا و جسما در اختیار او بودند و تا آخرین نفس هم جنگیدند. سال 2010 که یوسا نوبل گرفت در بخشی از متن نوشته شده : برای نمایش ساختار قدرت و تصویرهای بُرّنده از مقاومت‌ها، شورش‌ها و شکست‌های فردی... این جمله رو شما با تمام وجودتون در جنگ اخرزمان حس می‌کنید.درسته یک روایت ادبی با درون مایه تاریخ و سیاست عنصر پرتکراری در کارهای یوساست ولی جنگ آخر زمان به خوبی و در سطح کمال این جمله رو به مخاطب اثبات می‌کنه. اگر با داستانهایی با این مضامین علاقه دارید، یوسا در صدر لیست پیشنهادی مطالعه قرار بدید، به نظرم ضرر نخواهید کرد.
جنگ آخر زمان کتابی بود بسیار جذاب و خواندنی که با یک روایت پرفراز و نشیب باعث شده بود در پی این فرازها و نشیب‌ها ما با داستان همراه بشیم. یوسا نویسنده مورد علاقمه و این چندمین کاری بود که از او میخوندم و بسیار خوشحالم به سنت هر ساله، اولین کتاب سال جدید رو اختصاص دادم به اثری که مدتها قصد و میل خوندنش رو دارم. البته این نکته رو هم اضافه کنم که به نظرم داستان می‌تونست در صفحات کمتری جمع و جور بشه . انتهای این نوشته رو میخوام به پاراگراف ابتدایی کتاب اختصاص بدم که توصیف به غایت زیبایی در مورد مرشد بود.این پاراگراف ابتدایی رفت کنار دو کتابی که پیش از این، پاراگراف‌های ابتداییشون رو بسیار دوست داشتم.. کتاب با این جملات آغاز میشه:
بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می‌دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت، و آتشی هماره در چشمانش می‌سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبودرنگی که پیکرش را می‌پوشانید یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بی‌گاه به دهکده‌های پرت افتاده صحرا سر می‌زند تا بر خیل کودکان نو زاد نام بگذارد و زنان و مردان را که با هم زندگی می‌کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی‌اش ناممکن بود، اما در خلق و خوی آرام، رفتار بی‌تکلف و وقار برهم نخوردنی‌اش چیزی بود که حتی از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می‌کشاند.

پ.ن: دو سه شب پیش فیلم the girl with the needle رو دیدم که خیلی دوست داشتم.شاید بپرسید چه ربطی به کتاب داشت ؟درست حدس زدید؛هیچ ربطی!  فقط دوست داشتم اینجا هم بهش اشاره کنم.همین :)....
        

11

          ***هشدار اسپویل***
جنگ آخر زمان رمانی‌ست رئال از یک واقعه‌ی تاریخی در کشور سامبا و قهوه! 
در بین سال‌های ۱۸۹۶ لغایت ۱۸۹۷ جنگی موسوم به کانودوس به وقوع می‌پیوندد. 
در مناطق فقیر نشین ایالت باهیا در برزیل، یک واعظ که دارای خصوصیات کاریزماتیک بوده و در بین مردم به مرشد معروف،  از شهری به شهر دیگر سفر می‌کند و پیشبینی می‌کند که دنیا در سال ۱۹۰۰ به پایان خواهد رسید!
به هر جایی که می‌رود پیروانی جمع می‌کند که بسیاری از آن‌ها با پیوستن به او نام‌های جدیدی پیدا می کنند. آن‌ها از میان بدبخت‌ترین طبقات جامعه می‌آیند: بردگان سابق، هندی‌ها، دهقان‌های دورگه و ... یک راهزن وحشی، شیطان جوائو، ابوت ژوائو می‌شود! توبه‌کاری که نوزادش را به قتل رساند، مادر مردان می‌شود. و...

امپراطور برزیل از سلطنت خلع و یک جمهوری سر بر آورده است. قانون اساسی جمهوری نوظهور، کلیسا و سیاست را از هم جدا می‌کند و مالیات‌های جدید، سرشماری و سیستم متریک را وضع می‌کند. وقتی مرشد در مورد این تغییرات آگاه می‌شود، اعلام می‌کند که جمهوری برزیل دجال است. پس از درگیری با نیروهای پلیس به دلیل پاره پاره کردن پوسترهای دولتی، مشاور تصمیم می‌گیرد که او و پیروانش در یک مکان مستقر شوند، محله‌ی متروکه کانودوس، متعلق به بارون کانابراوا.

یک آنارشیست اسکاتلندی به نام گال، در طول یک دهه تلاش می‌کند آگهی حمایت از کانودوس را در روزنامه‌ی متعلق به سیاستمدار جمهوری‌خواه یعنی گونسالوز چاپ کند. گونسالوز که فرصتی برای افزایش قدرت جناح خود و تضعیف سلطنت‌طلبان فراهم می‌بیند، تصمیم می‌گیرد یک بازی سیاسی راه بیندازد. او گال را به یک جلسه‌ی مخفی دعوت می‌کند و در آن پیشنهاد قاچاق سلاح به کانودوس را برای کمک به شورشیان برای مقاومت در برابر نیروهای نظامی که برای سرکوب آن راهپیمایی می‌کنند، مطرح می‌کند. شورشیان قبلا یکی از تیپ‌های ارتش را شکست داده بودند که این تبدیل به مایه‌ی شرمساری دولت گشته بود. دولت فدرال حالا مصمم به سرکوب آن شده بود. اگرچه گال از مذهب متنفر است اما معتقد است جامعه کانودوس روح انقلابی مردم را علیه دولت تجسم می‌بخشد. او مصمم است به آن‌جا سفر کند، زیرا در طول سال‌های مبارزات انقلابی خود در اروپا تنها شاهد شکست بوده است و این بود که با پیشنهاد گونسالوز موافقت می‌کند.

 وقتی گال با محموله‌ی سلاح منتظر روفینو که راهنمایش برای حمل محموله بود، مورد حمله‌ی سارقان مسلح قرار می‌گیرد. بار سلاح توسط یک نفر به سرقت می‌رود اما گال تمام سارقان را می‌کشد و به همسر روفینو تجاوز می‌کند و پس از آن، آن زن، آنارشیست زخمی را در جنگل همراهی می‌کند.

در این میان حزب جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب‌ها را متهم می‌کند که با انگلیسی‌ها توطئه کرده‌اند تا ساکنان فقیر کاندوس را برای سرنگونی جمهوری بشوراند. گونسالوز در تلاش برای شکل دادن به افکار عمومی به نفع خود بود و مقاله‌ای را در حمایت از این ادعاها در روزنامه منتشر می‌کند که توسط یک روزنامه‌نگار نزدیک‌بین نوشته شده است.

حمله‌ای دیگر برای سرکوب انجام می‌شود اما دومین تیپ ارتش نیز شکست می‌خورد و تحت فشار جناح جمهوری‌خواه، دولت فدرال یک هنگ کامل را به فرماندهی قهرمان جنگ، سرهنگ موریرا سزار اعزام می کند تا شورشیان را یکبار برای همیشه در هم بکوبد. در این میان در حالی‌که گال به دلیل جراحاتش به شدت ضعیف شده است، یکی از دوستان روفینو از راه می‌رسد و موهای قرمز متمایزش را می‌تراشد. وقتی از او سوال می‌پرسند که چرا گال را نمی‌کشد می‌گوید این وظیفه‌ی روفینو است که انتقام توهین ناموسش را از او بگیرد. کمی بعد، به همراه یک جسد سوخته‌ی ناشناس و تفنگ‌های دزدیده شده، این تکه موی قرمز و متمایز توسط گونسالوز برای اثبات استفاده می‌شود که گال مامور قاچاق سلاح به کانودوس از طرف پادشاهی بریتانیا بوده و در نتیجه‌ی این ادعا حمایت بیشتر جمهوری‌خواهان را جلب می‌کند.

روزنامه نگار نزدیک‌بین مامور گزارش حمله‌ی قهرمان جنگ می‌شود و شخصا فرمانده را همراهی می‌کند. در مسیر سرهنگ سزار بیمار می‌شود و مجبور می‌شود بر خلاف میل باطنی خود در املاک بارون استراحت کند تا بهبود یابد.  

روفینو به سراغش استاد سابقش رفت تا جهت جدایی از ژورما رخصت بگیرد تا بتواند برای انتقامش از گال اقدام کند اما با تعجب بارون از زنده بودن گال به شدت غافلگیر می‌شود و بارون را هدایت می‌کند تا نقشه گونسالوز را اجرا کند. وقتی که با سرهنگ روبرو می شود، سرهنگ فاش می‌کند که او یکی از طرفین توطئه‌ی گونسالوز است و هدف او ایجاد یک جمهوری دیکاتوری و مدرنیزه کردن برزیل است.

روفینو در حالی‌که مقدمات حمله در کانودوس فراهم آمده بود، در جستجوی گال متوجه می‌شود که گروهی به دستور بارون، گال رو دزدیده اند و به کلومبی برده‌اند. بارون در تلاش بود تا مانند سرهنگ، گال را متقاعد کند تا از نظر سیاسی او را یاری رساند. او می‌خواست گال زنده بودنش و همچنین توطئه‌ی گونسالوز را افشا کند اما گال نمی‌پذیرد و بارون او را رها می‌کند. مدتی بعد گال و روفینو با یکدیگر رو برو می‌شوند و همدیگر را می‌کشند.

با وجود حمله‌ی ویرانگر و سنگین تیپ قهرمان جنگ،  این حمله نیز برای ارتش یک فاجعه به حساب می‌آید. سرهنگ سزار، قهرمان جنگ کشته می‌شود و اردوگاه زیر و  رو می‌شود. دولت در پایتخت ارتش دیگری را برای انتقام از شکست قهرمان جنگ اعزام می‌کند.

روزنامه نگار نزدیک‌بین  که عمیقا تحت تاثیر دوران حضورش در کانودوس است تصمیم می‌گیرد کتابی بنویسد و وقایع آن را تحلیل کند چون معتقد است همه چیز پیچیده و مرموز بوده است.

در میانه‌ی جنگ مرشد می‌میرد و هنگامی که ارتش به پیروزی نزدیک می‌شود و آماده‌ی فتح کانودوس است، ژوائو کوچیکه پیشنهاد آتش‌بس را می‌دهد اما ژوائو گندهه از بیم اینکه ارتش گلویشان را می‌برد به هر که از راه می‌رسد شلیک می‌کند. 

در نهایت وقتی که بارون پایان گزارش روزنامه‌نگار را می‌خواند به اتاق همسرش می‌رود و او را خفته در بغل خدمتکارش می‌بیند. افسرده و در اثر انفجار شهوت به خدمتکارش تجاوز می‌کند در حالیکه همسرش او را تماشا می‌کرد. 

در نهایت این رمان با انفجار دینامیتی برای سرنگون کردن آخرین ساختمان‌ برافراشته دپر کانودوس به پایان می‌رسد و در حالی‌که یک سارق سابق به دنبال ابوت ژوائو می‌گشت، توسط یک زن مسن مطلع می‌شود که او را دیده که توسط فرشتگان به آسمان صعود کرده است.

حرف آخر
این کتاب برخلاف دوستان عزیزم که آن را بهترین کتاب یوسا می‌دانند برای من بهترین نبود. دلیلش را همراه معرفی مفصل‌تری در یک ویدئو ضبط، در یوتوب آپلود کرده‌ام و امشب از ساعت ۲۰ به وقت تهران منتشر خواهد شد. در این‌جا فقط به این نکته بسنده می‌کنم که این کتاب اصلا در حد و اندازه‌های «گفتگو در کاتدرال» نبود و آن کتاب با فاصله بهترین اثر یوسا (از دید من) به شمار می‌رود.
        

20

        تصور مرگ یک نفر آسان‌تر است تا مرگ صد نفر،یا هزار نفر .مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می شود .آدم از چیزهای انتزاعی کمتر ناراحت می شود
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

0