بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

حسین

@hossein_m

15 دنبال شده

73 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                واقعا حسِ خواندنِ کتاب‌هایی اینقدر طولانی از یادم رفته بود. این حس که شروع می‌کنی و جهانی پرماجرا و عظیم پیش رویت هست و با تمام شدنش احساس غصه خواهی کرد و دلتنگِ شخصیت‌ها خواهی شد. خیلی دوستش داشتم. نه فقط به خاطر داستان، بلکه به خاطر روایت‌ فوق‌العاده و بدیع‌اش. با خواندنش راحت می‌شود فهمید که چطور این کتاب این‌قدر بر جریان‌های ادبیِ بعد خودش تاثیرگذار بوده و به عنوان اولین رمانِ مدرن شناخته شده. شکاف بین جهانِ خیال و جهانِ واقع برای دن‌کیشوت از بین رفته، و بارزترین جنبه‌ی کار سروانتس آنجاست که او کاری می‌کند تا مرزهای بین دنیای خواننده و جهانِ قهرمانِ داستان هم به چالش کشیده شود. او خواننده را مدام با این اندیشه مواجه می‌کند که شاید داستان‌هایی که بر دن‌کیشوت می‌گذرند، واقعا در جهانِ واقع و هم‌زمان با نوشته شدن کتاب رخ می‌دهند؛ چه آن‌که در جلد دوم می‌بینیم دن‌کیشوت مدام با آدم‌هایی مواجه می‌شود که جلد اول رمانِ سرگذشتِ خودش را که در دنیای واقعی و نه جهانِ داستان، چاپ شده را خوانده‌اند و از داستان‌هایش آگاهی دارند. حرکتِ مداومِ سروانتس بین دو جهان یک شکل ادبی خاص خلق کرده که ورای داستان، نبوغ و قدرت ادبی نویسنده را نشان می‌دهد.
        
                وقتی خیلی کوچک بودم، شیفته‌ی سری کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»ِ مهدی آذر یزدی بودم. بعضی از جلدهایش را بارها و بارها از کانون می‌گرفتم تا از نو بخوانم. از همه هم بیشتر از جلدهای «قصه‌های مثنوی» و «قصه‌های عطار» خوشم می‌آمد.
در این کتابی که این روزها خواندم، با زندگی آذر یزدی آشنا شدم. در زندگی‌اش هیچ‌وقت نه مدرسه رفت و نه دانشگاه. خودش شروع کرد و کتاب خواندن را یاد گرفت. وقتی جوان بود، به تهران رفت و در چند چاپخانه و دفتر نشر و کتابفروشی کار کرد و زندگی‌اش را با تمامِ وجود با کتاب و جهان نشر پیوند زد. به قول متنی که در مقدمه کتاب آمده بود،‌ به تمام معنا عاشقِ کتاب بود و نه چیز دیگر. هیچ‌وقت سراغ کار دولتی نرفت و ازدواج نکرد. هیچ‌وقت زندگی‌اش با آسایش و تمکن مالی همراه نشد. یک زندگی درویشانه داشت و بی‌تعلق. قانع بود به بودن در کنار کتاب‌ها و زیستن در هوای آن‌ها. 
خواندن مقاله‌ها و نامه‌هایش بیشتر از همه حسِ نوعی سادگیِ خالصانه می‌داد، حس انسانی که در کمال صداقت با باورهایش زندگی کرد و از دنیا رفت.
        
                جهانِ‌ شنیتسلر، جهانی تعیّن‌گرایانه است، هر معلولی علتی دارد و هر پدیده‌ای به پدیده‌ی بعدی ختم می‌شود. تقدیرِ هر چیزی مشخص است و ما به عنوان خواننده، صرفا آدم‌ها را تا رسیدن به سرنوشت محتوم‌شان همراهی می‌کنیم. این در مورد رخدادهای ذهنی هم صادق است و می‌توان تاثیرِ ارتباط شنیتسلر با فروید را در سرتاسر متن، در تلاش نویسنده برای موشکافیِ درونیاتِ آدم‌ها و گفتگوهای ذهنی‌شان مشاهده کرد. مثلا:

    «آیا حتی از نخستین ساعات تولدمان خاطرات مبهمی به جا می‌مانند، خاطراتی که نمی‌توانیم تعبیر و تفسیرشان کنیم و با وجود این کاملا از یادرفتنی نیستند؟ آیا آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد، نخستین علت خلق‌وخویی مسالمت‌جو به حساب نمی‌آید؟ و وقتی نخستین نگاه مادر با محبتی بی‌پایان ما را در بر می‌گیرد، در چشم‌های آبی کودکانه‌مان به‌گونه‌ای فراموش‌ناشدنی منعکس نمی‌شود؟ اما اگر این نخستین نگاه نگاهی ناامیدانه و کین‌توزانه باشد، آیا آتش سوزان آن با قدرتی ویرانگر در روح کودک رسوخ نمی‌کند، در روحی که هزاران تاثیر گوناگون را پذیرا می‌شود، مدت‌ها پیش از آن‌که بتواند به معنی و مفهوم آن‌ها پی ببرد؟ ... هیچ‌یک از ما نمی‌تواند بداند چه مقدار از خوبی‌ها و بدی‌هایی که در وجودمان نهفته است، از نخستین نفس گرم، نخستین تابش آفتاب و نخستین نگاه مادر مایه می‌گیرد... گمان می‌کنم هنوز به اندازه‌ی کافی روشن نیست که ما چه میزان اجازه داریم اراده کنیم و چه میزان ناگزیریم.»

خواندن چندتا از داستان‌ها کافی است تا نگاه شنیتسلر دستِ آدم بیاید: فضایی آمیخته با مرگ، عشق، خیانت، هنر، ثروت، طبیعت و اندیشه‌های ذهنی‌ای که انسان را به ورطه سقوط می‌رانند. با این حال نویسنده کمتر تکراری می‌شود و نسبت به مجموعه‌ای که قبلا از او خوانده بودم، داستان‌ها متنوع‌تر بودند. خلاقیت شنیتسلر را می‌توان در ایده‌های متفاوتش (داستانی که راوی آن یک پروانه است، داستان مواجهه با روح جهان، داستانی که با همراهیِ ملک‌الموت پیش می‌رود و ...) دید که داستان‌ها را در ذهن خواننده به‌یادماندنی می‌کنند.
        
                حس می‌کنم چیزی که داستایفسکی بیشتر از همه روی آن تاکید داشت، برجسته نشان دادن شکافِ بین نظر و عمل بود، یا شاید در بیان بهتر، چیزی که فکر می‌کنیم به آن اعتقاد داریم و چیزی که در واقع هستیم. از همان ابتدای داستان که ایوان ایلیچ می‌فهمد کالسکه‌رانش رفته و تنهایش گذاشته و عصبانی می‌شود، مایِ خواننده چیزی را متوجه می‌شویم که قهرمان داستان هنوز آن‌ را نمی‌داند و باید یک اتفاق مسخره رخ دهد تا به این خودآگاهی در او منجر شود که آن‌چه که در ابتدای داستان داعیه‌اش را داشت، صرفا یک آرمان بوده و از نظر تا عمل، راهْ بسیار است. 
اما یک جنبه دیگر، که برای من شخصی‌تر است، تلاش داستایفسکی برای نشان دادن یک احساس است. همه ما در موقعیت‌هایی بوده‌ایم که بی‌شباهت به موقعیت ایوان ایلیچ نیستند. بودن در زمان‌ها و مکان‌هایی که می‌بینیم چیزها آن‌گونه که پیش‌بینی می‌کردیم پیش نرفته‌اند و رفتارهایی از ما سر می‌زند که باعث شرمساریمان می‌شود. بعدتر که سعی می‌کنیم آن‌ها را اصلاح کنیم، اوضاع بدتر می‌شود و احساس شرمِ آن اتفاق مدت‌ها در ذهنمان می‌ماند. داستایفسکی در وسطِ شلوغیِ داستان که بی‌شباهت به صحنه‌ی نمایش نیست، ما را به درون سرِ قهرمانش می‌برد و می‌گذارد صدای افکارش را بشنویم:
«دوباره شرم در روحش چنگ می‌انداخت و وجودش را یکسره تسخیر می‌کرد، همه‌چیز را به آتش می‌کشید و به خروش درمی‌آورد. وقتی تصاویر مختلف از پیش چشمش می‌گذشت، قلبش از جا کنده می‌شد. درباره او چه می‌گفتند؟ چه فکری می‌کردند؟ با چه رویی می‌خواست پا به اداره‌اش بگذارد، وقتی می‌دانست تا یک سال دیگر هم چه پچپچه‌ها پشت سرش خواهند کرد، چه‌بسا تا ده سال دیگر، چه‌بسا تا پایان عمرش. حکایت او را مثل لطیفه‌ای نسل به نسل نقل می‌کردند. بی‌تردید خود را مقصر می‌دانست. هیچ توجیهی برای اعمالش پیدا نمی‌کرد و از آن‌ها شرمسار بود...»
 برای همین شاید خواندن «یک اتفاق مسخره»، تسلی خاطری باشد که مشفقانه‌تر به خود و دیگران نگاه کنیم.
        
                آرتور میلر مقاله‌ای داره با نام «تراژدی و انسان معمولی» و من خوش‌شانس بودم که مقاله رو قبل از خوندن نمایشنامه خوندم. با وجود کوتاه بودن نوشته، از اون‌هایی بود که با خوندنش هیجان‌زده شدم و قطعا زبان زیبای میلر در این حس من بی‌تاثیر نبود. برای همین دعوت می‌کنم که اصلِ خود مقاله‌ی میلر را بخوانید.
میلر  این‌طوری شروع می‌کنه که در زمانه ما تراژدی‌ها بسیار اندکند. دلیلی که دیگران برای این امر متصور شدن اغلب اینه که دیگه پادشاهان و انسان‌های بلندمرتبه‌ی بزرگی نداریم که حمله‌ی قهرمانانه‌ای به زندگی داشته باشند. با این حال در ادامه بیان میکنه که ما در عصرِ پساروانکاوی زندگی می‌کنیم. حالا در این عصر می‌دونیم که به افراد بلندمرتبه و قهرمانان اسطوره‌ای، دقیقا می‌تونیم همون فعل و انفعالات روانشناختی‌ای رو نسبت بدیم که به انسان‌های معمولی. تمامِ تحلیل‌های روانشناختیِ «ادیپوس» و «اورستس» و بقیه تراژدی‌ها را میشه به تمام نوع بشر تعمیم داد.
از طرفی میلر «احساس تراژیک» رو ناشی از برانگیخته شدن حس خاصی در ما میدونه، بودن در محضر شخصیتی که برای حفظِ شان و کرامت شخصی‌اش (یا به بیان خودش: his sense of personal dignity) حاضره کل زندگی‌اش رو فدا کنه. این رو میشه در «هملت»، «مده‌آ»، «مکبث» و .... دید که در پسِ زمینه این‌ها، شخص برای به دست آوردن جایگاهِ عادلانه‌اش در زندگی در تلاشه.
میلر در ادامه از این میگه که تراژدی میتونه چارچوبی از جهان بیرون رو به ما نشون بده که ما رو محدود میکنه و به نوعی آزادی ما رو در بند میکشه. تراژدی توانایی به پرسش کشیدن این حصار و محدودیت رو داره، توانایی پرسش از این‌که آیا حقیقتا جهان و جامعه‌ی اطرافمون چنان‌که فکر می‌کنیم غیرقابل تغییر هستن یا امکانی از تغییر وجود داره. در اعماق هر تراژدی چیزی نهفته است که باعث به لرزه در آمدن وجودمون در مواجهه با اون میشه: ترسِ روبرو شدن با فروپاشیدن باورهای به ظاهر مطلقی که برسازنده‌ی هویت ما در جهان هستند. تراژدی واقعی انسان رو وا می‌داره که به ارزیابی دوباره باورهاش بپردازه و به قول میلر، قهرمانانه انگشت اتهام را به سمت دشمنان آزادی انسان (چه درونی و چه بیرونی) نشانه میره. این همون عاملی هست که باعث میشه تراژدی روشنگر باشه و احتمالا به والایش (کاتارسیس) بینجامه.  
چه در تراژدی‌های یونان باستان، چه در کتاب ایوب و هر تراژدی دیگه‌ای، لحظه‌ای فرا میرسه که همه چیز در تعلیق قرار می‌گیره، لحظه‌ای که چیزی پذیرفته نمیشه و در این دوپاره شدن جهانِ باورها، قهرمان از حد خودش فراتر میره و به بزرگی میرسه. چنین چیزی میتونه در زمان ما بیشتر از همه برای انسان عادی رخ بده و این همون چیزیه که میلر ما رو به اون دعوت میکنه: ادامه دادن مسیرِ تاریخیِ تراژدی و یافتن اون در قلبِ انسان‌های معمولی.
        
                «مهدکودک‌ها و کودکستان‌ها، مدرسه، رادیو، تلویزیون، کتاب‌های شامل همه‌چیز، گویی با هم رقابت دارند که همه چیز را به جوان‌ترها توضیح بدهند. به نظر می‌رسد که در این کار مبارزه و مسابقه‌ای در جریان است که چه کسی می‌تواند در کوتاه‌ترین مدت بیشترین توضیح را بدهد. فیزیکدان‌ها، مهندسین، اپراتورهای کامپیوتر یا مدیران آینده معتقد شده‌اند که نیازی به شکسپیر یا پوشکین نخواهند داشت. بنابراین معتقدند برای کودکانشان به‌جای اشک حسرت ریختن برای تراژدی‌ها، یا به رویا فرو رفتن درباره داستان‌های فانتزی، مطالعه کتابی که حاوی اطلاعات سودمند باشد مفیدتر خواهد بود.»

خیلی یاد گرفتم از کتاب. نه فقط درباره ادبیات کودک، که حتی درباره ادبیات در معنای عام آن و حتی بینش‌هایی درباره زندگی. واقعا جهان ادبیات خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کنیم، چیز برای یاد دادن دارد. کاش قدرش را بدانیم و در این جهان پرشتاب، اجازه بدهیم کودکانمان هم از ظرفیت‌های آن استفاده کنند.
پ.ن: به نظرم با این‌که حرف‌های کتاب دل‌انگیز بود، باید آن را انتقادی خواند. کاش ظرفیت این فراهم بود که محتوا و ایده‌های این کتاب‌ها به نقد و بحث گذاشته می‌شد. اما مشکل اینجاست که کتاب اصلا تجدید چاپ نشده و پیدا هم نمی‌شود.
        
                «...برای دفاع از موجودیت کشور، ناگزیر از اقدامات استثنایی و تصویب قوانین ویژه‌ی مرحله گذار شدیم که از هر نظر با اهداف انقلاب منافات دارد. سطح زندگی مردم از قبل از انقلاب پایین‌تر است؛ شرایطِ کار سخت‌تر، ضوابط و قوانینْ غیرانسانی‌تر، و بهره‌کشی از نیروی کارِ کارمزدی از شرایط کار باربرهای بومی در مستعمرات بدتر است، ما سن مجازات اعدام را پایین آوردیم و به دوازده سال رساندیم. قوانین جنسی ما از قوانین جنسی انگلستان هم سفت‌تر و سخت‌تر است. پرستش رهبر در کشور ما از حکومت‌های دیکتاتوری ارتجاعیِ بیزانس هم شدیدتر است. مطبوعات و مدارس ما میهن‌پرستی کورکورانه، نظامی‌گری، جزم‌اندیشی، کنفورمیسم و جهل را پرورش می‌دهند. قدرت مطلقه‌ی حکومت نامحدود است و در تاریخ نظیر ندارد. آزادی مطبوعات، آزادی عقیده و آزادی فعالیت سیاسی چنان ریشه‌کن شده که انگار اعلامیه‌ی حقوق بشر هرگز وجود نداشته. ما توده‌های ناراضی کشور را به ضرب شلاق به سوی سعادت انتزاعیِ آینده می‌بریم که هیچ‌کس غیر از خودمان نمی‌تواند آن را ببیند. چون نیروی این نسل به پایان رسیده، در جریان انقلاب به پایان رسیده بود؛ چون خون این نسل را مکیده‌اند و غیر از یک تکه گوشتِ قربانیِ نالان و کرخت و دل‌مرده چیزی از آن باقی نمانده... این‌ها نتایج کارهای نتیجه‌بخش ماست...»

فوق‌العاده بود. فوق‌العاده. پر از عناصر و ایده‌ها و نمادهایی که می‌شود ساعت‌ها روی آن تامل کرد.
        
                کتاب را مدت‌ها پیش تمام کردم و از آن موقع تا همین امروز، مدام به این فکر می‌کردم که چه چیزی درباره‌اش بنویسم. رعنا توصیه‌اش کرده بود و اگر یک نفر در جهان باشد که سلیقه‌ی کتابی‌ام را خوب بشناسد، رعناست. ولی با شرمندگی باید بگویم که لذت نبردم از خواندنش. میخکوبم نکرد. با این‌که یک جاهایی توصیف‌های زیبایی از کتاب‌ها و کتابفروشی داشت، دلم را نبرد. اصلا نمی‌توانم روی چنین اثری اسم «ادبیات» بگذارم. این‌جور کتاب‌ها را در زمره آن دسته کتاب‌هایی می‌گذارم که به یک تقلیدِ خیلی سطحی از آثار بزرگِ همان ژانر می‌مانند.
بیایید ایده نامه نوشتن را در نظر بگیریم. از همان زمان کتابفروشی می‌دیدم که آدم‌ها چقدررر شیفته‌ی کتاب‌های نامه‌ای هستند، حتی برای خود من هم ایده جذابی است. اصلا کتابِ نامه‌ای به کنار، خود «نامه» و این‌که از یک «دیگری» متن مکتوبی دریافت کنی، تصور شیرینی‌ست برای همه. اما نکته آنجاست که این جذاب بودن، بیشتر مواقع در مرحله‌ی نظری می‌ماند. آدم‌های جهان مدرن اصلا حوصله نوشتن را ندارند. خروارها نامه هست که خود من نوشته‌ام و اصلا جوابی نگرفته‌ام. اگر هم جوابی بوده، صرفا برای یکی دو نامه‌ی اول بوده و بعدها، نوشتن برای طرف مقابل تبدیل شده به عملی از روی اجبار و ملال و از آن شور و شوقی که با شنیدن کلمه «نامه» در ذهنشان می‌آمده، اثری نمانده. برای همین است که انگار نامه نوشتن در زمانه ما، صرفا تبدیل شده به امری تجملی. این در حالی است که نامه‌ها در قرون گذشته کارکردی داشته که دیگر آن را ندارد. آن زمان‌ها، نامه‌ها یکی‌ از اصلی‌ترین بسترهای ارتباطی بودند. خیلی از حرف‌های مهم را می‌شد در نامه‌ها نوشت و آن را برای دیگری فرستاد. برای همین است که گاهی نامه‌های مثلا نویسندگان یا فلاسفه‌ی قدیم، دست کمی از نوشته‌هایِ در قالب کتاب‌هایشان نداشته‌اند. کم هم نداریم از این دست نامه‌ها. خیلی از ایده‌های مهم این آدم‌ها را می‌توان در نامه‌هایشان پیدا کرد. گاهی بهترین کمک برای فهمیدن آثار یک فیلسوف نامه‌هایش است و گاهی هم روشن‌کننده‌ی خیلی چیزها که حتی از چشم خواننده‌ی دقیق هم جا می‌ماند. (یک مثال برای خودم که این روزها با آن درگیر بودم، کتابِ «تاملات در فلسفه اولی» دکارت بود. کتاب کاملا متدیّنانه به نظر می‌رسد. با این‌حال نامه‌ی دکارت به مرسن را که بخوانیم، می‌بینیم که این تدیّن، فقط در سطح ظاهری است و باطن‌اش بسیااار دور است از مذهب رایج آن زمانه.) 
این وسط آثار کلاسیکی هم بوده‌اند در قالب نامه. پدیده تازه‌ای هم نیست و از تقریبا از همان سده‌های پایانی قرون وسطی بین مردم رواج یافت. آثاری که معروف بودند به epistolary books یا همان کتاب‌های نامه‌ای. با این‌حال، یکی از وجوه تمایز این کتاب‌های کلاسیک و نمونه‌های مدرن‌شان این است که آن‌ها در همان بستری نوشته شده‌اند که پدیده‌ی نوشتن نامه و ریختن عواطف و احساسات و اندیشه‌ها در نامه، جزئی کلیدی از زندگی بوده و در زمانه‌ی ما این‌گونه نیست. این شده که حداقل در نظر من، کتابی مثل «رنج‌های ورتر جوان»ِ گوته یا «بیچارگان» داستایفسکی اصلا قابل مقایسه نباشد با کتاب «انجمن ادبی». به نظرم کافی‌ست یک نفر حداقل چند نامه در زندگی‌اش نوشته باشد تا متوجه شود که نامه در جهان واقعی، شبیه نامه‌های این کتاب نیست. حرفم این نیست که نباید در این زمانه کتاب نامه‌ای داشت، بلکه این است که باید خیلی مراقب بود که تا نوشتن کتابی بر پایه نامه تصنعی به نظر نیاید.

یک نکته هم درباره ترجمه‌ی نشر میلکانِ کتاب: متن ترجمه روان است و خیلی نمی‌توان به ترجمه جمله‌ها و عبارت‌ها ایرادی گرفت. با این‌حال نمی‌توان کتاب را خواند و از شکلِ ترجمه‌ی اسامی خاص ناامید نشد. یک جاهایی هم بود که بدون مراجعه به متن اصلی معلوم بود که مترجم اشتباه کرده. بارزترین نمونه‌اش این بود که در مورد سنکا، رومی را ترجمه کرده بود رومانیایی. خلاصه که اگر خواستید بخوانید، بدانید و آگاه باشید که ترجمه‌ی میلکان، ترجمه‌ای دم دستی و معمولی است.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها