معرفی کتاب Powerful اثر Lauren Roberts

Powerful

Powerful

4.2
8 نفر |
6 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

0

خوانده‌ام

10

خواهم خواند

9

شابک
9781665966306
تعداد صفحات
256
تاریخ انتشار
_

توضیحات

کتاب Powerful، پدیدآور Lauren Roberts.

لیست‌های مرتبط به Powerful

یادداشت‌ها

        من فکر نمی‌کردم که لورن رابرتس بتونه کتابی  با این ادبیات سطحی  بنویسه. ناتوان معرکه بود و نمیدونم شایدم ترجمه خوبی نخوندم.
ولی شخصیت ماکاتو معرکه بود و اینهمه شباهت به کای؟ یکم عجیبه برام.
و واقعا بی‌اندازه دلم برای آدنا فشرده‌‌س...
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

9

        هعی
خب میخوام یه اسپویل مختصر از این جلد بکنم..
همونطور که از جلدش معلومه این کتاب از زبان آدنا، دوست پیدینه
آدنا بعد از اینکه پیدین میره، با یک نفر آشنا میشه به اسم ماکوتو که پسر عموی"هرا"ست و خب ایشون مثل کای یه نفوذ کننده‌ست(نیروی مخرب داره)
البته تا وقتی که پیدین میاد دنبال آدنا، آدنا خبردار نمیشه که اون نفوذ کننده ست چون از قدرت آدنا(رد شدن از اجسام جامد) استفاده میکنه و بهش میگه که اونم این قدرتو داره..
حالا هدف ماکوتو چیه؟ میخواد یواشکی با لباس مامورای سلطنتی بره به قصر و با هرا فرار کنه و از ایلیا بره تا نجات پیدا کنن، و از آدنا میخواد یه لباس براش بدوزه؛
البته خب همونطور که معلومه این اتفاق نمی افته چون هرا توی آزمون اول میمیره..
 جزئیاتو حذف میکنم.. آدنا و ماکوتو عاشق هم میشن و آدنا هر شب از قصر میره به قلعه ی خودش و پیدین که ماکوتو رو اونجا ببینه
شب مجلس رقص آخر، وقتی آدنا میخواد از قلعه بره یه خدمتکار بهش میگه پادشاه میخواد ببینتش؛
فکر میکنین بعد از این آدنا سر از کجا در میاره؟
خب، سیاه چال.
توی آزمون آخر که آدنا رو میبرن مرکز میدون، اون هنوز نمیدونه که قراره بمیره چون از اونجا صدای پادشاهو نمیشنید؛
ولی ماکوتو از سکوی تماشاچیان اونو توی مرکز میدون دید‌.
فکر کنم خودتون بتونین حدس بزنین ماکوتو بعد اینکه آدنا رو کشتن چه حالی شد.
فکر نکنم اتفاق مهمی رو جا انداخته باشم؛
در کل بگم، بد نبود، ولی خیلی هم خوب نبود،
انگار لورن دیگه چیزی واسه ارائه نداشته..
همین.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

7

        «و آن بالا کنارم می‌مانی؟»
«اگر خیلی خوش‌شانس باشم.»
با جدیت زمزمه می‌کند: «به من قول بده، نمی‌خواهم تنها باشم.»
سرم را به موهایش تکیه می‌دهم. «قول می‌دهم، آدنا.»

این کتاب باعث شد ساعت ۳ صبح در خلأ جیغ بزنم، چون چطور جرات می‌کنی لورن! چطور جرات می‌کنی: (این کتاب به زیباترین شکل ممکن نوشته شده است، من به راحتی عاشق آدنا و به خصوص مک شدم که جای تعجب دارد زیرا فقط ۱۸۰ صفحه بود، اما خب وندی هیس هم این کار را کرد، بنابراین بالاخره برای رمان‌های کوتاه امیدی هست. من عاشق این بودم که چطور همه چیز به خوبی پیش می‌رفت، ما می‌دانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما نمی‌دانستیم که این موضوع من را مجذوب خود نگه داشته است

«اینو نگو.» محکم‌تر به خودم فشارش می‌دهم و با هر نفس لرزش بدنش را حس می‌کنم. «بهت نیاز دارم.» زیر لب زمزمه می‌کند: «اینو نگو. فقط ناامیدت می‌کنم.»

آدنا خالص‌ترین شخصیت تاریخ بود! او تعریف آفتاب بود. فکر نمی‌کنم تا به حال کسی را به مهربانی، عشق و اشتیاق آدنا دیده باشم، چون خیلی راحت می‌شد دوستش داشت و خیلی راحت می‌شد در موردش خواند. لحظاتی بود که فقط می‌خواستم بروم و بغلش کنم. او خیلی شیرین بود و رابطه‌اش با پای هم خیلی شیرین بود. من خیلی دوستش داشتم و طوری که او در مورد نان‌های چسبناک وحشی بود، آرزو می‌کردم که کاش من هم نان‌های چسبناک داشتم. او خیلی بامزه و دوست‌داشتنی بود و من این را در شخصیت‌های زیادی، به خصوص در کتاب‌های فانتزی، نمی‌بینم.
مک یک آدم غرغرو و غمخوار بود که از هر کسی به جز آدنا متنفر بود و من عاشق این بودم که چقدر او را دوست داشت و چقدر به او توجه می‌کرد و کارهایی که آدنا انجام می‌داد و چقدر خوب از او مراقبت می‌کرد، و دلم برایش خیلی می‌سوزد چون لیاقتش را نداشت!!! او لیاقت خیلی بهتر از این‌ها را داشت، اما من همچنین هیجان‌زده‌ام که ببینم داستانش با خط اصلی داستان کجا ترکیب می‌شود، چون حالا که لورن او را معرفی کرده، نمی‌تواند همین‌طوری ناپدید شود.

«فکر می‌کنم تو تکه‌ی کوچک کمال من هستی.»

این عاشقانه خیلی بامزه، سالم، صمیمانه و دلخراش بود! می‌دانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما باز هم تصمیم گرفتم طور دیگری فکر کنم، چون عاشقانه‌ی آنها داشت شیمی مغزم را تغییر می‌داد، آنها خیلی بامزه بودند و هر کاری که می‌کردند *در بالش فریاد می‌زد* باعث می‌شد احساس تنهایی کنم، اما راستش را بخواهید، من عاشقشان بودم. نزدیکی اجباری، نحوه‌ی ارتباطشان. نحوه‌ی لمس کردن یکدیگر با این شدت و عشق. زیبا بود.

همین حالا بخوانیدش!

من آدنا را به عنوان یک شخصیت فرعی خیلی دوست داشتم و فکر می‌کنم او واقعاً لیاقت یک داستان از دیدگاه خودش را دارد، اما نه یک کتاب کامل، پس این واقعاً عالی است؟ مک هم بی‌صبرانه منتظر اوست!!
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

39

به نام خدا
          به نام خدای رنگین کمان هفت رنگ:)
کتاب قدرتمند:
جلد ۱/۵ از مجموعه ناتوان نوشته لورن رابرتس:  پیدین، برای مسابقات پاکسازی رفته و بهترین دوست اون ، آدنا، مجبوره  تو خرابه های زاغه در ایلیا تنهایی زنده بمونه؛ ناچار میشه دزدی بکنه ، اما با مردی برگزیده رو به رو میشه : ماکوتو ملقب به مک. 
ماکوتو برای رفتن به مسابقات و دیدن فامیلش هرا ، مجبور میشه به شکل سربازان سلطنتی دربیاید تا شناسایی نشه و برای این کار ، نیازمند خیاطی لباس توسط آدنا میشه ، اما در عوض  باید به آدنا کمک بکنه؛ اما به مرور با هم بیشتر آشنا می شوند و همه چیز عوض میشه.... آیا میتونن به وظایف خود پایبند باشن؟ چه اتفاقاتی می افته؟

اول در مورد آدنا : دختری که با خیاطی و به کمک دزدی، مجبوره زندگی ش رو در محله های فقیر ادامه بده ؛ و این کار، نیازمند خشونتی هست که اون نداره؛ ولی با ماکوتو دیدن می کنه و تقدیرش عوض میشه؛ به ماکوتو کمک می‌کنه و در عوض پیدین رو میبینه و زنده میمونه....

و ماکوتو ملقب به مک: اون قدرتی داره که در اون سرزمین، فقط باید شاهزاده کای داشته باشه، و اگر رازش فاش بشه، ممکنه کشته بشه؛ ولی اون میخواد تنها خانواده ش ، هرا رو نجات بده که مجبور شده در آزمون پاکسازی شرکت بکنه ؛ برای این کار نیازمند خیاطی و مهارت آدناست ؛ اما باید کمکش بکنه و بعد از ملاقات هایشان با همدیگر ؛ همه چیز عوض میشه....

امتیاز من به کتاب پنج از پنج بود؛ چون خیلی زیبا بود و با اینکه آدنا کشته شد،خیلی رابطه زیبایی با همدیگه داشتن و فقط حیف شد فرصت این زندگی در کنار همدیگه، کم بود.

امیدوارم اون دنیا، آدنای عزیزم، بلاخره ماکوتو رو در آسمان ببینی و شانس زندگی طولانی تر در کنارش رو داشته باشی؛ کاش بازی سرنوشت با شما این نبود... کاش فرصت نشون دادن هنر خیاطی بی نظیرت رو به دنیا داشتی ؛ فرصت زندگی مورد علاقه ات رو در کنار کسی که عاشقش بودی، داشتی؛ و بتونی یک بار دیگه،پیدین رو ببینی....🥹🥲
        

37