معرفی کتاب Powerful اثر Lauren Roberts

در حال خواندن
0
خواندهام
10
خواهم خواند
9
توضیحات
کتاب Powerful، پدیدآور Lauren Roberts.
بریدۀ کتابهای مرتبط به Powerful
لیستهای مرتبط به Powerful
یادداشتها
1404/4/4
1404/3/28
1404/5/17
هعی خب میخوام یه اسپویل مختصر از این جلد بکنم.. همونطور که از جلدش معلومه این کتاب از زبان آدنا، دوست پیدینه آدنا بعد از اینکه پیدین میره، با یک نفر آشنا میشه به اسم ماکوتو که پسر عموی"هرا"ست و خب ایشون مثل کای یه نفوذ کنندهست(نیروی مخرب داره) البته تا وقتی که پیدین میاد دنبال آدنا، آدنا خبردار نمیشه که اون نفوذ کننده ست چون از قدرت آدنا(رد شدن از اجسام جامد) استفاده میکنه و بهش میگه که اونم این قدرتو داره.. حالا هدف ماکوتو چیه؟ میخواد یواشکی با لباس مامورای سلطنتی بره به قصر و با هرا فرار کنه و از ایلیا بره تا نجات پیدا کنن، و از آدنا میخواد یه لباس براش بدوزه؛ البته خب همونطور که معلومه این اتفاق نمی افته چون هرا توی آزمون اول میمیره.. جزئیاتو حذف میکنم.. آدنا و ماکوتو عاشق هم میشن و آدنا هر شب از قصر میره به قلعه ی خودش و پیدین که ماکوتو رو اونجا ببینه شب مجلس رقص آخر، وقتی آدنا میخواد از قلعه بره یه خدمتکار بهش میگه پادشاه میخواد ببینتش؛ فکر میکنین بعد از این آدنا سر از کجا در میاره؟ خب، سیاه چال. توی آزمون آخر که آدنا رو میبرن مرکز میدون، اون هنوز نمیدونه که قراره بمیره چون از اونجا صدای پادشاهو نمیشنید؛ ولی ماکوتو از سکوی تماشاچیان اونو توی مرکز میدون دید. فکر کنم خودتون بتونین حدس بزنین ماکوتو بعد اینکه آدنا رو کشتن چه حالی شد. فکر نکنم اتفاق مهمی رو جا انداخته باشم؛ در کل بگم، بد نبود، ولی خیلی هم خوب نبود، انگار لورن دیگه چیزی واسه ارائه نداشته.. همین.
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.
1404/5/23
«و آن بالا کنارم میمانی؟» «اگر خیلی خوششانس باشم.» با جدیت زمزمه میکند: «به من قول بده، نمیخواهم تنها باشم.» سرم را به موهایش تکیه میدهم. «قول میدهم، آدنا.» این کتاب باعث شد ساعت ۳ صبح در خلأ جیغ بزنم، چون چطور جرات میکنی لورن! چطور جرات میکنی: (این کتاب به زیباترین شکل ممکن نوشته شده است، من به راحتی عاشق آدنا و به خصوص مک شدم که جای تعجب دارد زیرا فقط ۱۸۰ صفحه بود، اما خب وندی هیس هم این کار را کرد، بنابراین بالاخره برای رمانهای کوتاه امیدی هست. من عاشق این بودم که چطور همه چیز به خوبی پیش میرفت، ما میدانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما نمیدانستیم که این موضوع من را مجذوب خود نگه داشته است «اینو نگو.» محکمتر به خودم فشارش میدهم و با هر نفس لرزش بدنش را حس میکنم. «بهت نیاز دارم.» زیر لب زمزمه میکند: «اینو نگو. فقط ناامیدت میکنم.» آدنا خالصترین شخصیت تاریخ بود! او تعریف آفتاب بود. فکر نمیکنم تا به حال کسی را به مهربانی، عشق و اشتیاق آدنا دیده باشم، چون خیلی راحت میشد دوستش داشت و خیلی راحت میشد در موردش خواند. لحظاتی بود که فقط میخواستم بروم و بغلش کنم. او خیلی شیرین بود و رابطهاش با پای هم خیلی شیرین بود. من خیلی دوستش داشتم و طوری که او در مورد نانهای چسبناک وحشی بود، آرزو میکردم که کاش من هم نانهای چسبناک داشتم. او خیلی بامزه و دوستداشتنی بود و من این را در شخصیتهای زیادی، به خصوص در کتابهای فانتزی، نمیبینم. مک یک آدم غرغرو و غمخوار بود که از هر کسی به جز آدنا متنفر بود و من عاشق این بودم که چقدر او را دوست داشت و چقدر به او توجه میکرد و کارهایی که آدنا انجام میداد و چقدر خوب از او مراقبت میکرد، و دلم برایش خیلی میسوزد چون لیاقتش را نداشت!!! او لیاقت خیلی بهتر از اینها را داشت، اما من همچنین هیجانزدهام که ببینم داستانش با خط اصلی داستان کجا ترکیب میشود، چون حالا که لورن او را معرفی کرده، نمیتواند همینطوری ناپدید شود. «فکر میکنم تو تکهی کوچک کمال من هستی.» این عاشقانه خیلی بامزه، سالم، صمیمانه و دلخراش بود! میدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما باز هم تصمیم گرفتم طور دیگری فکر کنم، چون عاشقانهی آنها داشت شیمی مغزم را تغییر میداد، آنها خیلی بامزه بودند و هر کاری که میکردند *در بالش فریاد میزد* باعث میشد احساس تنهایی کنم، اما راستش را بخواهید، من عاشقشان بودم. نزدیکی اجباری، نحوهی ارتباطشان. نحوهی لمس کردن یکدیگر با این شدت و عشق. زیبا بود. همین حالا بخوانیدش! من آدنا را به عنوان یک شخصیت فرعی خیلی دوست داشتم و فکر میکنم او واقعاً لیاقت یک داستان از دیدگاه خودش را دارد، اما نه یک کتاب کامل، پس این واقعاً عالی است؟ مک هم بیصبرانه منتظر اوست!!
با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش میشود.