''Gndom''

''Gndom''

@gndom_89
عضویت

تیر 1404

5 دنبال شده

16 دنبال کننده

                -و او آنقدر درد ها،غم ها، ناراحتی ها و دلتنگی هایش را به کسی نگفته بود دیگر معنی درک نشدن را میفهمید..
پس او همانی شد که می‌تواند  بدون جویا شدن حال،درد کسی را حس کند
و همانقدر درد آن فرد برایش عزیز و محم باشد!
              

یادداشت‌ها

''Gndom''

''Gndom''

دیروز

        از همون صفحه‌های اول، کتاب من رو کشوند توی فضای سرد و مرموز یه جزیره‌ی دورافتاده. نویسنده خیلی خوب تونسته اون حس گیر افتادن و تعلیق رو بسازه، جوری که هر لحظه فکر می‌کنی اتفاق بدی در راهه. چیزی که بیش‌تر از همه برام جذاب بود، این بود که تقریباً همه‌ی شخصیت‌ها یه راز یا انگیزه برای قتلی که در آخر اتفاق میفته داشتن و همین باعث می‌شد مدام ذهنم درگیر حدس زدن بشه.
روند روایت چندصدایی خیلی به کشش داستان کمک کرده؛ هر شخصیت یه زاویه‌ی تازه بهت نشون می‌ده و تیکه‌تیکه پازل داستان رو کامل می‌کنه. این ساختار باعث شد هیچ وقت خسته نشم و همیشه کنجکاو باشم ببینم در فصل بعدی چه چیزی آشکار می‌شه ولی متاسفانه در آخر  کتاب وقتی که همه چی اتفاق افتاد و مشخص شد کاملا یک حس خنثی داشتم نه متعجب بودم نه ناراحت 
هیچ حسی نداشتم اصلا آخرش رو حدس نزدم ولی وقتی هم مشخص شد یه حس خنثی داشتم  که خب این باعث نمیشه روند خوب داستان رو فراموش کنم
از بین شخصیت‌ها، من بیشتر با «هانّا» ارتباط گرفتم؛ چون نگاهش ساده‌تر، انسانی‌تر و واقعی‌تر بود. در حالی که بقیه‌ی مهمان‌ها پر از ظاهرسازی و نقاب بودن، هانّا انگار تنها کسی بود که حس می‌کردم می‌تونم کنارش نفس بکشم.
در کل، لیست مهمانان برای من  یک کتاب با فضایی متفاوت و شخصیت‌هایی چندلایه بود 
کتاب جالبیه ارزش خوندن رو داره

      

4

''Gndom''

''Gndom''

1404/5/14

        کتاب جالب و تاثیر گذاری بود ولی خب بزارید نظر شخصی مو بگم 
از اونجایی که شروع کتاب از سیصد سال پیش بود یک سری چیزا تو کتاب ممکنه قابل درک نباشه برای بعضیا ولی خب به هر حال باز هم نویسنده سعی کرده بود خیلی گمراه نکنه خواننده رو 
از شخصیت های کتاب  بخام بگم 
من عمیقاً با شخصیت ادی ارتباط گرفتم. اینکه همه رو بشناسی اما همه تو رو از یاد ببرن، اینکه تو تمام جزئیات رو یادت بمونه ولی برای دیگران هیچ‌وقت وجود نداشته باشی این یه درد غیرقابل توصیفه.
ادی تنهایی رو نه فقط تجربه می‌کرد، بلکه زندگیش شده بود تجسم تنهایی.
از طرفی هنری، شخصیتی بود که خیلی درکش کردم. همیشه تلاش برای دیده شدن، برای "کافی" بودن...
آدمی که خودش رو کوچیک می‌کرد تا تو دل بقیه جا شه، اما باز هم احساس بی‌ارزشی رهاش نمی‌کرد.
در مورد قلم نویسنده هم باید بگم که واقعاً جذاب و روون بود. اصلاً حس نمی‌کردم دارم یه داستان تکراری یا خسته‌کننده می‌خونم. نویسنده خیلی خوب بین گذشته و حال جا‌به‌جا می‌شد و اصلاً گیج‌کننده نبود...
تا آخرش! 
پایان داستان برام یه کم مبهم بود. مخصوصاً جمله‌ای که ادی درباره لوک گفت، برام سوال‌برانگیز شد. من فکر می‌کردم واقعاً عاشق لوکه، ولی اون جمله آخر انگار یه‌جورایی تلخ و شاید از روی دلخوری بود.
در کل این کتاب هم منو ناراحت کرد، هم خوشحال، هم به فکر فرو برد.
برای کسایی که دنبال یه کتاب فانتزی متفاوت هستن قطعا پیشنهاد میشه 
و صددرصد ارزش یک بار خوندن رو داره  از نظر  -من-
      

10

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.