احسان رضایی
تصویر پروفایل

احسان رضایی

نویسنده کتابدار بلاگر
@ehsaanrezaei
                    
                  
esaanrezaei
ehsanname
درآمدی بر مبانی مشروعیت در دولت ساسانی:  نظریه و روش در دوره بندی تاریخ آخرین شاهنشاهی باستانی ایرانپیر پرنیان اندیششوالیه های بدنامآذربایجان و شاهنامه: تحقیقی درباره جایگاه آذربایجان، ترکان و زبان ترکی در شاهنامه و پایگاه هزار ساله شاهنامه در آذربایجان

خوانده‌ام

109 کتاب

در حال خواندن

0 کتاب

می‌خواهم بخوانم

0 کتاب

یادداشت‌ها

نمایش همه
3
          ▪️کتاب  چنان که از زیرعنوانش یعنی «در صحبت سایه» پیداست، بیشتر از آن که گفتگو و مصاحبه باشد، صحبت و مصاحبتی چندین ساله است: از خرداد ۱۳۸۵ تا فروردین ۱۳۹۱. میلاد عظیمی و عاطفه طیه، زوجی ادبیاتی به معرفی دکتر شفیعی‌کدکنی با سایه مربوط می‌شوند و اجازه می‌گیرند در دیدارهایشان ضبط‌صوتی هم روشن کنند. بعد هم از مجموع دیدارهای تهران و رشت و کلن، مطالبی را استخراج کرده و کنار هم می‌چینند و می‌شود دو جلد کتاب قطور با ۱۲۷۰ صفحه متن.

▪️کتاب با توجه به حضور سایه در ماجراهای سیاسی و هنری مختلف، و نیز شامل بودن مطالبی دربارۀ بیشتر چهره‌های معاصر، از شهریار و اخوان و دکتر زریاب و ایرج افشار و دیگر ادیبان، تا لطفی و شجریان و فرامورز پایور و باقی هنرمندها، غلامرضا تختی (ص ۴۰۶) و دیگران اثر مهمی است. با این حال تنظیم کتاب، می‌توانست خیلی بهتر از اینی باشد که هست. کتاب فقط متن حرفهای سایه نیست و اتفاقات حین صحبت را هم آورده که خیلی وقتها برای خواننده اهمیتی ندارد. مثلاً «میلاد [عظیمی] می‌گوید فلان» یا «سایه تلویزیون می‌بیند». (البته که بعضی از توصیفات کتاب از حالات چهره یا لحن سایه در وقت گفتن حرفی خاص، جالب است.)

▪️نیمه و جلد دوم کتاب انسجام جلد اول را ندارد و مطالب پراکنده‌ای است که به‌راحتی می‌شد از بین آنها انتخاب و حجم را کم کرد. کتاب، با سیر خطی شروع می‌شود: از سابقه خانوادگی و دوران کودکی، به ایام مدرسه و آغاز شاعری و ماجراهای جوانی (چنان که افتد و دانی) و آمدن به تهران و آشنایی با شهریار و مرتضی کیوان. بعد هم ازدواج و کار که دو دورۀ متفاوت دارد، اول در کارخانه سیمان عمویش (که از آن به «کار گل» تعبیر شده) و بعد سال‌های رادیو (که «کار دل» است) و تشکیل گروه شیدا با لطفی و  استعفای دسته‌جمعی از رادیو در اعتراض به کشتار ۱۷ شهریور و بعد هم سال‌های انقلاب و گروه چاووش و گرفتاری سال ۱۳۶۲ به واسطه ارتباط با حزب توده که «شهریار یه نامه‌ای به آقای خامنه‌ای نوشت که من با سایه زندگی کردم، این اله است، بله است، عارفه ...» (ص ۳۰۸) که موثر واقع می‌شود، اما سر همین، زنش تصمیم به مهاجرت می‌گیرد. تصمیمی که خود سایه با آن مخالف بوده، آن هم علیرغم علاقه شدید به همسرش (سایه در تمام عمر به زنش نگفته «دوستت دارم» چون به نظرش این حرف نوعی حقه‌بازی است – ص ۳۲۹). بعد از این بخش است که ترتیب منطقی حرفها از دست می‌رود. باز بخش خاطرات پراکنده‌ سایه از شاعران خوب است اما جلد دوم دیگر به گمانم اضافه‌کاری است.

▪️علیرغم پراکندگی مطالب (در فصل انتهایی کتاب، از ذکر فواید تنبلی می‌خوانیم تا اینکه سایه دوست دارد هر بار یک گجت جدید، مثل یک پرینتر بخرد، حتی اگر از آن استفاده نکند - ص ۱۱۴۶) جای برخی حرفهای مهم در کتاب خالی است مثل تصحیح سایه از حافظ. آن بخشی از کتاب هم که اصلاً دوست ندارم، مطالب مربوط به شهریار است (صفحات ۱۲۱ تا ۱۵۳) که با وجود اینکه سایه بارها تاکید می‌کند شهریار برایش «پناهگاه» بوده و او را به شدت دوست دارد، اما باز هم به اعتیاد شهریار، مفصل - و به گمانم - بدون دلیل پرداخته است.

▪️توی کتاب، فقط دربارۀ بعضی از شعرهای سایه حرف زده شده. اطلاعاتی که بیشتر از جنس خاطره‌نگاری است. مثل اینکه پدرش، برعکس مادر، مدام نگران بوده مبادا این پسر شاعر شود. «پدرم با شعر و شاعری مخالف بود. اصلا از افتخارات خودش می‌دونست که یک بیت شعر نگفته.» (ص ۷۹) سال‌ها بعد، وقتی شبی از کنسرت لطفی سایه بیرون می‌آید و مردم برایش ابراز احساسات می‌کنند، هنوز یاد پدرش است که «کاش بود و می دید که پسرش خیلی هم وضع بدی ندارد.» (ص ۳۲۸) در مورد اینکه چرا تخلص سایه را انتخاب کرده توضیحی ندارد، جز اینکه «رنگ حروفش را دوست دارم» (ص ۸۱).و خاطرۀ غریبی که از شعر معروف «کاروان» دارد که برای دختری سروده که واقعاً اسمش گالیا بوده و به قول خودش: «جنایت کردم در حق این دختر! بدبخت شد طفلک! تو شهر که راه می‌رفت، مردم تا می‌دیدنش، داد می‌زدن: دیر است گالیا! زود است گالیا!» (ص ۳۸۵)

▪️از خلال سطرهای کتاب، می‌شود حرفهای مهمی بیرون کشید. مثلاً در مورد کودکی سایه می‌خوانیم: «در خانوادۀ ما یک مکالمۀ خیلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام. مادرم با پدرم گیلکی حرف می‌زد، پدرم بهش فارسی جواب می‌داد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف می‌زد، با مادر خودش گیلکی حرف می‌زد و مادرش بهش فارسی جواب می‌داد؛ یعنی مادربزرگم به پسرش به‌عنوان مردِ خونه احترام می‌کرد. از این‌ور پدرم با مادرم با احترام حرف می‌زد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب می‌داد. بعد همۀ اهل خونه با ما فارسی حرف می‌زدند، با ما بچه‌ها.» (ص ۱۳ و ۱۴) و همینجا می‌شود فکر کرد که آقای شاعر از همان کودکی به اهمیت کلمه پی برده‌است.

▪️ کتاب لحنی شوخ و شنگ دارد، اما این خنده‌ها خیلی زود به بغض می‌رسد. روایت آخرین دیدار با شهریار را ببینید: «شروع کردند به عکس انداختن. شفیعی [کدکنی] گفت سایه بیا و میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو اون سولاخی جا نمی‌گرفتم! نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار با یه التماسی نگاه می‌کنه. رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم ... جا نمی‌شدم آخه! به اندازه هفت هشت‌تا شفیعی کدکنی جا می‌خواد تا من با جثه‌ام بشینم.... خلاصه تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت رو شونه من. عکسش هست. تا عکس‌ها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف می‌زنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... شهریار با یه حالت بغض‌کرده، اصلاً از وقتی که سرش رو شونه‌ام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس. خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟...»» (ص ۱۵۱)
      
3
          دکتر سجاد آیدنلو، زاده، اهل و ساکن ارومیه است و از مهمترین شاهنامه‌پژوهان روزگار ما. او در این کتاب، به این ادعا که آیا در شاهنامه به هموطنان عزیز آذربایجانی بی‌احترامی شده، پرداخته است. اول مواردی که در شاهنامه و در سایر منظومه‌های حماسی دنبالۀ کار فردوسی به شهرهای آذربایجان را آورده، لغات ترکی موجود در شاهنامه را معرفی کرده، بحث ترک/تورانی را موشکافی کرده، بعد در قسمت دومحضور تاریخی «شاهنامه» در آذربایجان را بررسی کرده. از علاقه شاعران آذربایجانی به شاهنامه، نقال‌های معروف در آن خطه، ترجمه‌های ترکی شاهنامه، رواج اسامی شاهنامه‌های در آن دیار، شاهنامه‌پژوهان آذربایجانی، ... یک بخش جالب کتاب هم فصل هفتم آن است که به ۷۶ ایراد و نقدی که منتقدان آذربایجانی شاهنامه (عمدتاً در فضای مجازی) مطرح کرده‌اند، پاسخ علمی داده شده. کتاب بسیار بسیار مهمی است
      
3
          تفسیر علیه تفسیر
«علیه تفسیر» مشهورترین مقاله‌ی سوزان سانتاگ است و از زمان نگارش آن (1964) به بعد، کم‌تر کتاب تئوریک سینمایی یا ادبی‌ای را می‌توان یافت که به آن ارجاع نداده باشد. نام این مقاله بر روی اولین مجموعه مقالات سانتاگ هم نشسته و به نوعی شناسنامه‌ی او به حساب می‌آید.
سانتاگ در این مقاله، ابتدا به بیان سیری از تاریخ هنر می‌پردازد که «نخستین تجربه‌های هنری قاعدتا می‌باید راز آلود و سحرآمیز بوده باشند». بعدها «فیلسوفان یونانی پیشنهادشان این بود که هنر امری تقلیدی است». بعدها هنر واقع‌گرا پدید آمد. و «ما به وظیفه دفاع از هنر سنجاق شدیم»؛ تئوری‌ها و نظریه‌ها پدید آمدند و «فرض هم‌چنان این است که اثر هنری یعنی محتوای آن». سانتاگ سپس به نظریه تفسیر هنر می‌پردازد: «تفسیر در هنر یعنی بیرون کشیدن مجموعه‌ای از عناصر (X، Y، Z و الی آخر) از کل اثر، کار تفسیرگر تقریبا مثل ترجمه است. تفسیرگر می‌گوید ببین، نمی‌بینی X درواقع همان A، و Y درواقع همان B است؟» و اینکه؛ «تفسیر در دوران ما حتی پیچیده‌تر هم هست». و بعد، سانتاگ به تفسیرگرانی که کارشان ترجمه آثار هنری است و دیگر نمی‌گذارند ما از خود اثر لذت ببریم، بی‌محابا حمله می‌کند: «فوران تفسیرهای هنر، امروزه حواس ما را مسموم می‌کند» و حتی حملات شدیدتر: «تفسیر، انتقام خرد است از هنر.»
در انتها سانتاگ خود برای برخورد و نقد آثار هنری راه‌کاری ارائه می‌دهد: نقد فرمالیستی؛ «من نمی‌گویم آثار هنری وصف ناپذیرند و نمی‌شود آن‌ها را توصیف کرد و یا درباره‌شان توضیح داد. می‌شود. مساله این است که چه‌طور؟... چیز‌ی‌که در وهله اول موردنیاز است، توجه بیشتر به فرم است... بهترین نقد، که چیز نادری است، از نوعی است که ملاحظات محتوایی را در ملاحظات فرمی حل کند.»
مقاله «علیه تفسیر» امروزه و چهل سال بعد از نگارش هم‌چنان کاربردی و تازه است. با همان شجاعت همیشگی سانتاگ. و البته با جملاتی زیبا و به یاد ماندنی نظیر این: «هیچ کدام از ما نمی‌توانیم معصومیت پیش از آمدن تئوری‌ها را بازگردانیم.»


احسان رضایی، هفته‌نامه‌ی همشهری جوان، شماره‌ی 4، 26 دی 1383.
      
5
          می‌دانم کتاب مدتی است تجدید چاپ نشده، اما باز هم می‌ارزد که بروید و از کتابخانه یا از دوستان قرضش بگیرید و بخوانید. بورخس، این دانای آرژانتینی، با اینکه نیمی از عمرش را در تاریکی گذراند و نابینا شد، اما اسطوره کتابخوانی است. او چندین زبان می‌دانست و با ادبیات بیشتر ملتها آشنا بود و این غور مداوم او در ادبیات ملل، باعث شده تا داستانهایش چندفرهنگی باشد. مثلا در همین مجموعه «هزارتوهای بورخس»، یک داستان درباره ابن‌رشد، فیلسوف مسلمان داریم، یک داستان با عنوان «تقرّب به درگاه المعتصم»، یعنی خلیفه عباسی و یک داستان هم با الهام از یک آیه قرآن (داستان «ابن‌حقان بُخاری و مرگ او در هزارتوی خود»). بورخس در این داستانهای کوتاه، درباره همه مشغله‌های ذهنی بشر حرف زده است، چیزهایی مثل زمان، سرنوشت و کم‌ارزشی زندگی. بازی‌های ذهنی او در این داستانها، هر خواننده‌ای را حیرتزده و شیفته می‌کند. داستان مردی که گذشته‌اش را تغییر می‌دهد (داستان «مرگ دیگر»)، مردی که عمر جاودان پیدا می‌کند و از آن خسته می‌شود («جاودانگان»)، مردی که در خواب جوانی را می‌آفریند و بعد می‌فهمد که خودش هم مخلوق یک رویاست («ویرانه‌های مدوّر»)، ... همگی از نوعی هستند که بعد از خواندنشان هم توی سر خواننده ادامه پیدا می‌کنند. بخصوص که مرحوم احمد میرعلایی هم با هنرمندی تمام همه این ماجراها را ترجمه کرده و انگار متنی کاملا آشنا و ایرانی در پیش رویمان هست. اما این همه ماجرا نیست، هنرمندی بورخس جایی است که در داستانهایش به کتابها و نویسندگان محبوبش ارجاع می‌دهد. بورخس طوری درباره کتابهایی که خوانده حرف می‌زند، که می‌خواهید از غصۀ نخواندن آن کتابها بمیرید. این، کتابی است در ستایش کتابها.

https://t.me/ehsanname/2195
      

لیست ها

نمایش همه
ماجراهای تام سایرسرگذشت هکلبری فینشاهزاده و گدا

کتاب‌هایی که حالمان را خوش می‌کنند

22 کتاب

این کتابها سه نوع و گروه هستند: اولین گروه، آنهایی هستند که نویسنده‌شان لحن طناز و سرخوشی دارد. آنهایی که از یک موقعیت معمولی، طنزی درخشان درمی‌آورند و می‌توانند هر جمله عادی را طور دیگری بنویسند. مثلاً جای اینکه بگویند چرا ناراحت هستید؟ بگویند: «مایه تأسف است که پشت سرتان بیشتر از این طاقت پس‎گردنی خوردن ندارد! می‌دانم، می‌دانم. احساس کوزت بودن می‌کنید و دنیا را مهمانخانه تناردیه‌‎ای بیش نمی‎‌بینید. بغض بیخ گلویتان را گرفته. چشم‎هایتان می‌‎سوزد. این‌‎همه سال تمرین ضددموکراسی و تحمل استبداد، تمرین منت‌کشی، عدم مقاومت و گریه کردن‌های ساکت شبانه زیر لحاف ... واقعاً حق شما نبود!» در این گروه علاوه بر نمونه‌های قدیمی‌تر مثل مارک تواین و کورت ونه‌گات که معروف هستند، نویسندگان جدید و به‌روز هم داریم. مثلاً رومن پوئرتولاس فرانسوی که حتی تلخ‌ترین اتفاقات را هم با لحنی سرخوش روایت می‌کند. رمان «دختری که ابری به بزرگیِ برج ایفل را بلعیده بود» از پوئرتولاس یکی از غم‌انگیز‌ترین سوژه‌های ممکن را دارد: دختربچه‌ای مریض که مبتلا به یک بیماری صعب‌العلاج است و مادرخوانده‌اش هم به خاطر بسته شدن فرودگاه‌ها نمی‌تواند پیش او برود. اما پوئرتولاس همین وضعیت رقت‌انگیز را با سرخوشی برای ما تعریف می‌کند. پرستارهای بیمارستان محل بستری کودک به او می‌گویند خلطهای خونی که با سرفه بالا می‌آورد، نوعی مربا هستند و هزار ترفند دیگر. (چیزی شبیه فیلم «زندگی زیباست» روبرتو بنینی.) طنز پوئرتولاس البته خواننده را به قاه‌قاه نمی‌اندازد، ولی مدام روی لبتان لبخند می‌کارد. از او چند رمان به فارسی ترجمه شده، که به ترتیب علاقه شخصی خودم اینها هستند: «همۀ تابستان بدون فیسبوک»، «مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود»، «ناپلئون به جنگ داعش می‌رود» و «دختری ...» (همگی با ترجمه ابوالفضل الله‌دادی). یک نمونۀ دیگر، یوناس یوناسن سوئدی است. او با کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره پرید و ناپدید شد» معروف شد. روایتی از ماجراجویی‌های مردی که به خاطر عمر صدساله‌اش، تاریخ قرن بیستم را هم مرور می‌کرد. ادامه ماجراهای پیرمرد هم با عنوان «باز هم ماجراجویی‌های تصادفی پیرمرد صدساله» که دیگر صدویک‌ساله است منتشر شده. بجز این دو اثر، یوناسن در «دختر بیسوادی که حساب و کتاب بلد بود» نگرانی‌اش از بمب اتم را بیان کرده. (هر سه اینها را با ترجمۀ شادی حامدی خوانده‌ام.) برای اینکه بدانید یوناسن چطور همه چیز را به شوخی می‌گیرد، داشته باشید که او در رمان دیگرش «قاتلی که در آرزوی جایی در بهشت بود» (ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی) شخصیتی به اسم پر پرسون خلق کرده و با همین شخصیت که شبیه اسم خودش است، شوخی می‌کند. اما فقط لحن طنز نویسنده نیست که می‌تواند ما را شاد کند. دستۀ دوم از کتابهای باعث شادی و امیدواری، آنهایی هستند که بینش و نگرش جدیدی برای تحمل سختی‌ها به خواننده می‌دهند. معروفترین نمونه، رمان کوتاه اما بسیار تحسین‌شدۀ «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی است (حتماً با ترجمۀ استاد نجف دریابندری بخوانید). این رمان می‎گوید که نکتۀ مهم در زندگی، دنبال کردن رویاهایمان است حتی اگر نتوانیم آن رویا را مال خود کنیم اما همان تلاش برای به دست آوردنش، ارزشمند است. ماجرای رمان، پیرمردی است که برای شکار بزرگترین ماهی دریا به آب می‌زند و شکارش هم می‌کند اما در حین برگشت کوسه‌ها ماهی را می‌خورند. یک نمونۀ دیگر، رمان «انجمن شاعران مرده» نوشتۀ ان. اچ. کلاین‎‌بام است. از این رمان فیلم معروفی هم با بازی رابین ویلیامز ساخته شده. ماجرای بچه‌های یک مدرسه شبانه‌روزی سخت‌گیر که معلم ادبیات جدید به آنها یاد می‌دهد دنیا را طور دیگری ببینند. این نگاه متفاوت، در نسخۀ سینمایی در صحنۀ بالای میز رفتن دانش‌آموزها به خوبی تصویر شده. یک نمونۀ دیگر از این آثار «رهایی از شاوشنگ» است. باز هم روایت ماجرایی در دل سختی و مشکلات (اینجا: یک حبس طولانی‌مدت) که از همان دل مصایب، مفهوم جدیدی از امیدواری ساخته می‌شود. از این رمان استیفن کینگ فیلم معروفی هم ساخته شده. هم فیلمنامۀ این اثر ترجمه شده (ترجمۀ حمیدرضا گرشاسبی) و هم رمان استیفن کینگ (ترجمۀ علی کاوسی). اتفاقاً مقایسه اصل اثر و فیلمنامه‌اش هم می‌تواند جذاب باشد. اما دستۀ سوم از آثاری که خواندنشان موجب امیدواری است و تا حدی شبیه گروه بالا هستند، آثار مربوط به یک ژانر هستند. ژانر فانتزی، یعنی دسته‌ای از آثار ادبی که در آنها قواعد و قوانینی غیر از زندگی معمول جریان دارد (از دیو و غول تا تخیل‌های دیگر). این گونۀ ادبی، چند زیرشاخه دارد که مهمترینش، ژانر فانتزی حماسه یا فانتزی شمشیر است (بعضی منتقدها به آن High fantasy هم می‌گویند). فرمول اصلی این آثار، تبدیل یک فرد ضعیف، معمولی یا نوجوان به قهرمان و انجام کاری بزرگ به دست اوست. نمونۀ عالی این آثار، «ارباب حلقه‌ها» جی. آر. آر. تالکین و مجموعه «نارنیا» از سی. اس. لوییس است. احتمالاً نسخه سینمایی این دو اثر را بارها پخش کرده، دیده‌اید. هر دو روایتی دیگر از مبارزۀ دایمی خیر و شر هستند که جبهۀ نیروهای خیر به شدت ضعیف است، اما تسلیم نشدن و تلاش آنها در نهایت باعث پیروزی می‌شود. یک نویسندۀ دیگر اژانر فانتزی حماسه که آثار خوب و خواندنی دارد، دیوید گِمِل است. برای شروع گمل «شوالیه‌‎های بدنام» (ترجمۀ طاهره صدیقیان) و «اسطوره» (ترجمۀ سهیلا فرزین‌نژاد) را پیشنهاد می‌کنم. در «اسطوره» یک ارتش بزرگ دارد به شهری بی دفاع حمله می‌کند، ولی یک پیرمرد، مردی که روزگاری قهرمانشان بوده پا پس نمی‌کشد، می‌آید و سپاهی از کشاورزها و کارگرها می‌سازد و جلوی یک ارتش تا بن دندان مسلح ایستادگی می‌کنند. در «شوالیه‌های بدنام» وضع از این هم خرابتر است. همۀ شوالیه‌های قهرمان یک سرزمین از بین رفته‌اند و حالا قرار است چند ضدقهرمان، یعنی چند دزد و آدم بدنام، جایشان را بگیرند و برای مردم امنیت و امید بیاورند. اما نکته همانی است که گفتیم: ناامید نشدن.

فعالیت‌ها

احسان رضایی
احسان رضایی این کتاب را تمام کرد. 1401/5/31 - 18:15

3 نفر پسندیدند.

احسان رضایی
احسان رضایی بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/5/29 - 16:51
                  ▪️کتاب  چنان که از زیرعنوانش یعنی «در صحبت سایه» پیداست، بیشتر از آن که گفتگو و مصاحبه باشد، صحبت و مصاحبتی چندین ساله است: از خرداد ۱۳۸۵ تا فروردین ۱۳۹۱. میلاد عظیمی و عاطفه طیه، زوجی ادبیاتی به معرفی دکتر شفیعی‌کدکنی با سایه مربوط می‌شوند و اجازه می‌گیرند در دیدارهایشان ضبط‌صوتی هم روشن کنند. بعد هم از مجموع دیدارهای تهران و رشت و کلن، مطالبی را استخراج کرده و کنار هم می‌چینند و می‌شود دو جلد کتاب قطور با ۱۲۷۰ صفحه متن.

▪️کتاب با توجه به حضور سایه در ماجراهای سیاسی و هنری مختلف، و نیز شامل بودن مطالبی دربارۀ بیشتر چهره‌های معاصر، از شهریار و اخوان و دکتر زریاب و ایرج افشار و دیگر ادیبان، تا لطفی و شجریان و فرامورز پایور و باقی هنرمندها، غلامرضا تختی (ص ۴۰۶) و دیگران اثر مهمی است. با این حال تنظیم کتاب، می‌توانست خیلی بهتر از اینی باشد که هست. کتاب فقط متن حرفهای سایه نیست و اتفاقات حین صحبت را هم آورده که خیلی وقتها برای خواننده اهمیتی ندارد. مثلاً «میلاد [عظیمی] می‌گوید فلان» یا «سایه تلویزیون می‌بیند». (البته که بعضی از توصیفات کتاب از حالات چهره یا لحن سایه در وقت گفتن حرفی خاص، جالب است.)

▪️نیمه و جلد دوم کتاب انسجام جلد اول را ندارد و مطالب پراکنده‌ای است که به‌راحتی می‌شد از بین آنها انتخاب و حجم را کم کرد. کتاب، با سیر خطی شروع می‌شود: از سابقه خانوادگی و دوران کودکی، به ایام مدرسه و آغاز شاعری و ماجراهای جوانی (چنان که افتد و دانی) و آمدن به تهران و آشنایی با شهریار و مرتضی کیوان. بعد هم ازدواج و کار که دو دورۀ متفاوت دارد، اول در کارخانه سیمان عمویش (که از آن به «کار گل» تعبیر شده) و بعد سال‌های رادیو (که «کار دل» است) و تشکیل گروه شیدا با لطفی و  استعفای دسته‌جمعی از رادیو در اعتراض به کشتار ۱۷ شهریور و بعد هم سال‌های انقلاب و گروه چاووش و گرفتاری سال ۱۳۶۲ به واسطه ارتباط با حزب توده که «شهریار یه نامه‌ای به آقای خامنه‌ای نوشت که من با سایه زندگی کردم، این اله است، بله است، عارفه ...» (ص ۳۰۸) که موثر واقع می‌شود، اما سر همین، زنش تصمیم به مهاجرت می‌گیرد. تصمیمی که خود سایه با آن مخالف بوده، آن هم علیرغم علاقه شدید به همسرش (سایه در تمام عمر به زنش نگفته «دوستت دارم» چون به نظرش این حرف نوعی حقه‌بازی است – ص ۳۲۹). بعد از این بخش است که ترتیب منطقی حرفها از دست می‌رود. باز بخش خاطرات پراکنده‌ سایه از شاعران خوب است اما جلد دوم دیگر به گمانم اضافه‌کاری است.

▪️علیرغم پراکندگی مطالب (در فصل انتهایی کتاب، از ذکر فواید تنبلی می‌خوانیم تا اینکه سایه دوست دارد هر بار یک گجت جدید، مثل یک پرینتر بخرد، حتی اگر از آن استفاده نکند - ص ۱۱۴۶) جای برخی حرفهای مهم در کتاب خالی است مثل تصحیح سایه از حافظ. آن بخشی از کتاب هم که اصلاً دوست ندارم، مطالب مربوط به شهریار است (صفحات ۱۲۱ تا ۱۵۳) که با وجود اینکه سایه بارها تاکید می‌کند شهریار برایش «پناهگاه» بوده و او را به شدت دوست دارد، اما باز هم به اعتیاد شهریار، مفصل - و به گمانم - بدون دلیل پرداخته است.

▪️توی کتاب، فقط دربارۀ بعضی از شعرهای سایه حرف زده شده. اطلاعاتی که بیشتر از جنس خاطره‌نگاری است. مثل اینکه پدرش، برعکس مادر، مدام نگران بوده مبادا این پسر شاعر شود. «پدرم با شعر و شاعری مخالف بود. اصلا از افتخارات خودش می‌دونست که یک بیت شعر نگفته.» (ص ۷۹) سال‌ها بعد، وقتی شبی از کنسرت لطفی سایه بیرون می‌آید و مردم برایش ابراز احساسات می‌کنند، هنوز یاد پدرش است که «کاش بود و می دید که پسرش خیلی هم وضع بدی ندارد.» (ص ۳۲۸) در مورد اینکه چرا تخلص سایه را انتخاب کرده توضیحی ندارد، جز اینکه «رنگ حروفش را دوست دارم» (ص ۸۱).و خاطرۀ غریبی که از شعر معروف «کاروان» دارد که برای دختری سروده که واقعاً اسمش گالیا بوده و به قول خودش: «جنایت کردم در حق این دختر! بدبخت شد طفلک! تو شهر که راه می‌رفت، مردم تا می‌دیدنش، داد می‌زدن: دیر است گالیا! زود است گالیا!» (ص ۳۸۵)

▪️از خلال سطرهای کتاب، می‌شود حرفهای مهمی بیرون کشید. مثلاً در مورد کودکی سایه می‌خوانیم: «در خانوادۀ ما یک مکالمۀ خیلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام. مادرم با پدرم گیلکی حرف می‌زد، پدرم بهش فارسی جواب می‌داد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف می‌زد، با مادر خودش گیلکی حرف می‌زد و مادرش بهش فارسی جواب می‌داد؛ یعنی مادربزرگم به پسرش به‌عنوان مردِ خونه احترام می‌کرد. از این‌ور پدرم با مادرم با احترام حرف می‌زد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب می‌داد. بعد همۀ اهل خونه با ما فارسی حرف می‌زدند، با ما بچه‌ها.» (ص ۱۳ و ۱۴) و همینجا می‌شود فکر کرد که آقای شاعر از همان کودکی به اهمیت کلمه پی برده‌است.

▪️ کتاب لحنی شوخ و شنگ دارد، اما این خنده‌ها خیلی زود به بغض می‌رسد. روایت آخرین دیدار با شهریار را ببینید: «شروع کردند به عکس انداختن. شفیعی [کدکنی] گفت سایه بیا و میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو اون سولاخی جا نمی‌گرفتم! نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار با یه التماسی نگاه می‌کنه. رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم ... جا نمی‌شدم آخه! به اندازه هفت هشت‌تا شفیعی کدکنی جا می‌خواد تا من با جثه‌ام بشینم.... خلاصه تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت رو شونه من. عکسش هست. تا عکس‌ها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف می‌زنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... شهریار با یه حالت بغض‌کرده، اصلاً از وقتی که سرش رو شونه‌ام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس. خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟...»» (ص ۱۵۱)
      

11 نفر پسندیدند.

رضا امیرخانی
رضا امیرخانی بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت. 1401/5/13 - 16:13
                    حجت‌الاسلام زائری در این کار هیچ‌کدام از پروژه‌های سابق‌ش را دنبال نمی‌کند. ناظر است. بیننده است. محصول تولید کرده است برای کار یک جامعه‌شناس. برای یک تاریخ‌اجتماعی‌نویس که مثلا بیست سال بعد دربه‌در دنبال این است که بداند که ایران ۱۴۰۰ چه وضعیتی داشته است. نمودارِ اقبال و ادبار روحانیت در میان مردم چه مسیری را می‌پیموده است. حالا دیگر زائری نه به دنبال پروژه‌ی صورت صحیح حجاب است و نه به دنبال کشف ایرادات حکم‌رانی و نه پی‌گیر فقاهت ام‌روزی... او فقط بیننده است و اتفاقا خود او به عنوان یک آخوند سوژه‌ی کتاب است.
روزگاری به طعنه می‌گفتند که بحث‌ها تنه می‌زند به بحث‌های داخل تاکسی... ام‌روز گویا تاکسی جلوتر افتاده است از تله‌ویزیون و نماز جمعه و... پس بی‌راه نیست اگر مولفی نویسنده‌ی تاکسی‌ها و متروها باشد...
من اما در ژرف‌ساخت کتاب چیز دیگری می‌بینم؛ چیزی که در ناخودآگاه مولف اتفاق افتاده است؛ این که زائری تصمیم گرفته است فقط ناظر باشد... این داوری –اگر درست باشد- برای جامعه‌ی ما اتفاق تلخی است، حتا اگر برای جامعه‌شناس بیست سال بعد شیرین باشد... محمدرضا زائری باید صاحب پروژه‌ی اجتماعی باشد نه سوژه‌ی اجتماعی‌نویسی...
        

28 نفر پسندیدند.

مسعود بربر
مسعود بربر بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/4/15 - 23:01
                    ‌📓دیوانگی است اما اگر واقعیت باشد چه؟

دیوانگی (اثر اوراسیو کاستیانوس مویا، با ترجمه‌ی حسین ترکمن‌نژاد، نشر خوب ۱۳۹۹) داستان مردی است که به گواتمالا سفر کرده تا یک گزارش بیش از هزار صفحه‌ای از قتل عام بومیان به دست ارتش این کشور را ویراستاری کند. کارفرمای او مقامات ارشد کلیسای کاتولیک گواتمالا هستند و همه شرایط را برای او فراهم کرده‌اند تا کارش را در دفتری آرام و بی‌مزاحمت به درستی پیش ببرد.

گزارش مملو از تصاویری دهشتناک و سیاه از این جنایات است که از زبان بازماندگان آن قتل عام نقل شده و گاه آن روایت‌های تاریک و دهشتناک آن‌قدر شاعرانه می‌شوند که ذهن راوی و شخصیت اصلی داستان را درگیر می‌کند -اصلا مگر می‌شود هزار و صد صفحه گزارش دقیق از تصاویری منزجرکننده خواند و درگیر نشد؟- بارها و بارها آن جملات را با خود مرور می‌کند، در دفترچه یادداشت شخصی‌اش می‌نویسد و صدالبته که آن وقایع را تصور می‌کند. تصوری که آرام آرام هراس و جنونی را در ذهن راوی شکل می‌دهد از توطئه و جنایتی که ممکن است اداره اطلاعات ارتش (ملقب به آرشیو) که در چند قدمی او مستقر است این بار علیه خود او اعمال کند.

راوی به الکل و رابطه با زنان پناه می‌برد اما جنون و هراسش لحظه به لحظه بیشتر می‌شود و آن روابط هم درگیری‌های تازه‌ای را برایش رقم می‌زند و پایش را به موقعیت‌های هراسناک تازه‌ای باز می‌کند. توهم توطئه و پارانوایی که گاه حتی باورناپذیر می‌شود، ترسی بی دلیل که گاه به جنون تن می‌زند و گاه حتی خواننده می‌گوید «نه، این که دیگر واقعا نمی‌شود، نویسنده این یکی را واقعا نتوانسته خوب در بیاورد».
چیزی از جنس با عقل جور در نیامدن که شاید عنوان درست‌تر داستان باشد: Senselessness.

اما از کجا معلوم که جهان بیرون واقعا به همین اندازه دیوانه نباشد؟ پرسشی که پاسخ آن را تنها در پایان کتاب خواهیم یافت.
        

9 نفر پسندیدند.

رضا امیرخانی
رضا امیرخانی بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت. 1401/4/12 - 18:27
                    فراموشی من است یا خوش‌خوانی کتاب، نمی‌دانم... کتاب را اما دوباره خواندم. همان صفحات اول فهمیدم که قبل‌تر یک‌بار آن را خوانده‌ام، با خودم گفتم شاید در روزنامه گزارشی خوانده باشم... کتاب به نیمه نرسیده بود که اطمینان پیدا کردم کتاب را خوانده‌ام. با جست‌وجو در خاطرات شخصی دریافتم که سال ۹۹، پیش از انتشار همین کتاب را به لطف نویسنده خوانده بودم. (بگذریم که از معدود خریدهای یادداشتی و سفارشی نمایش‌گاه ام‌سال‌م‌ بود!)
صادق امامی را به گمان‌م تا به حال ندیده باشم. (اگر مثل بند قبل بعدتر گندش درنیاید.) او از معدود روزنامه‌نگارانی است که نوشته‌هاش را دنبال می‌کنم. به روش او می‌گویند روزنامه‌نگاری تحقیقی. 
روزنامه‌نگاری تحقیقی یعنی چه؟ تعریف به روز کار صادق امامی این است، مطالبی که او می‌نویسد از طریق لوله‌کشی گوگل به دست نیامده است! او برای نوشتن مطالب‌ش «خود»ی دارد که از پشت صفحه بلند می‌شود و بیرون می‌زند. او از صفحه‌ی گوشی و صفحه‌ی رایانه و صفحه‌ی تله‌ویزیون چیزی را برای ما باز نمی‌‌آفریند. هنوز هستند کسانی که به جای مانیتور به پنجره نگاه می‌کنند.
یک زمستان با کول‌برها را در هیچ صفحه‌ی گوگل و هیچ پست شبکه‌ی اجتماعی نمی‌توان پیدا کرد. در آن، جهان، با همه‌ی زیبایی و زشتی، آسانی و پیچیده‌گی وجود دارد... در چند قدمی مزار شهید روستا می‌توانی با عضو جداشده‌ی گروهک چای بخوری و روی مرزی کول بکشی که آدم‌های این سو و آن سوش بارها جابه‌جا شده‌اند. 
کتاب را می‌توان به هر مخاطب علاقه‌مند پیش‌نهاد کرد. البته به‌تر بود ناشر نقشه‌ها را با کیفیت بالاتر منتشر می‌کرد. 
همه‌ی گزارش‌های صادق امامی را هم‌چنان می‌خوانم. گزارش بی‌نظیری که نه از شخص، بل از پدیده‌ی مهرشادیسم (به تعبیر حسین قاسمی) تهیه کرده بود، هم‌چنان از به‌ترین گزارش‌های تحقیقی سال گذشته است. 
دعوت جلسه‌ی رونمایی را رد کردم و این متن را این‌جا -در به‌خوان- می‌نویسم. چرا؟ 
در جلسه‌ی رونمایی این کتاب، به صورت طبیعی باید رییس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز، استان‌دار کردستان و وزیر کشور و من تبع آن‌ها حاضر می‌شدند و از نویسنده قدردانی می‌کردند. آن‌ها باید می‌فهمیدند که این گزارش دقیق‌ترین خوراک کار پژوهشی است که به درد تصمیم‌سازی برای حکم‌رانی می‌خورد. تا روزی که نفهمیم آینه‌ی روزنامه‌نگاری تحقیقی، مهم‌ترین میکروسکوپ آزمایش‌گاه حکم‌رانی است، چرخ توسعه در کشور لنگ خواهد زد...
از آن سوی قصه، حدیث مدعیان و خیال هم‌کاران، همان حکایت زردوز و بوریاباف است... صادق امامی نخ و سوزنی را به ظرافت به دست گرفته است که با آن می‌توان آثار شگفت‌تری خلق کرد... نازک‌کاری قصه و رمان، فضاسازی می‌خواهد و گفت‌وگونویسی و شخصیت‌پردازی... او همه‌ی این فن را آموخته است و در گزارش‌ها به کار برده است... شاید سفت‌کاری بعدی، او را به سمتی دیگر ببرد... سمتی که جای صادق امامی در آن خالی است.
        

38 نفر پسندیدند.

احسان رضایی
احسان رضایی این کتاب را تمام کرد. 1401/4/14 - 19:28
احسان رضایی
احسان رضایی به این کتاب امتیاز داد. 1401/4/14 - 19:27
احسان رضایی
احسان رضایی یک لیست کتاب ایجاد کرد. 1401/4/14 - 19:12
ماجراهای تام سایرسرگذشت هکلبری فینشاهزاده و گدا

کتاب‌هایی که حالمان را خوش می‌کنند

22 کتاب

این کتابها سه نوع و گروه هستند: اولین گروه، آنهایی هستند که نویسنده‌شان لحن طناز و سرخوشی دارد. آنهایی که از یک موقعیت معمولی، طنزی درخشان درمی‌آورند و می‌توانند هر جمله عادی را طور دیگری بنویسند. مثلاً جای اینکه بگویند چرا ناراحت هستید؟ بگویند: «مایه تأسف است که پشت سرتان بیشتر از این طاقت پس‎گردنی خوردن ندارد! می‌دانم، می‌دانم. احساس کوزت بودن می‌کنید و دنیا را مهمانخانه تناردیه‌‎ای بیش نمی‎‌بینید. بغض بیخ گلویتان را گرفته. چشم‎هایتان می‌‎سوزد. این‌‎همه سال تمرین ضددموکراسی و تحمل استبداد، تمرین منت‌کشی، عدم مقاومت و گریه کردن‌های ساکت شبانه زیر لحاف ... واقعاً حق شما نبود!» در این گروه علاوه بر نمونه‌های قدیمی‌تر مثل مارک تواین و کورت ونه‌گات که معروف هستند، نویسندگان جدید و به‌روز هم داریم. مثلاً رومن پوئرتولاس فرانسوی که حتی تلخ‌ترین اتفاقات را هم با لحنی سرخوش روایت می‌کند. رمان «دختری که ابری به بزرگیِ برج ایفل را بلعیده بود» از پوئرتولاس یکی از غم‌انگیز‌ترین سوژه‌های ممکن را دارد: دختربچه‌ای مریض که مبتلا به یک بیماری صعب‌العلاج است و مادرخوانده‌اش هم به خاطر بسته شدن فرودگاه‌ها نمی‌تواند پیش او برود. اما پوئرتولاس همین وضعیت رقت‌انگیز را با سرخوشی برای ما تعریف می‌کند. پرستارهای بیمارستان محل بستری کودک به او می‌گویند خلطهای خونی که با سرفه بالا می‌آورد، نوعی مربا هستند و هزار ترفند دیگر. (چیزی شبیه فیلم «زندگی زیباست» روبرتو بنینی.) طنز پوئرتولاس البته خواننده را به قاه‌قاه نمی‌اندازد، ولی مدام روی لبتان لبخند می‌کارد. از او چند رمان به فارسی ترجمه شده، که به ترتیب علاقه شخصی خودم اینها هستند: «همۀ تابستان بدون فیسبوک»، «مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود»، «ناپلئون به جنگ داعش می‌رود» و «دختری ...» (همگی با ترجمه ابوالفضل الله‌دادی). یک نمونۀ دیگر، یوناس یوناسن سوئدی است. او با کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره پرید و ناپدید شد» معروف شد. روایتی از ماجراجویی‌های مردی که به خاطر عمر صدساله‌اش، تاریخ قرن بیستم را هم مرور می‌کرد. ادامه ماجراهای پیرمرد هم با عنوان «باز هم ماجراجویی‌های تصادفی پیرمرد صدساله» که دیگر صدویک‌ساله است منتشر شده. بجز این دو اثر، یوناسن در «دختر بیسوادی که حساب و کتاب بلد بود» نگرانی‌اش از بمب اتم را بیان کرده. (هر سه اینها را با ترجمۀ شادی حامدی خوانده‌ام.) برای اینکه بدانید یوناسن چطور همه چیز را به شوخی می‌گیرد، داشته باشید که او در رمان دیگرش «قاتلی که در آرزوی جایی در بهشت بود» (ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی) شخصیتی به اسم پر پرسون خلق کرده و با همین شخصیت که شبیه اسم خودش است، شوخی می‌کند. اما فقط لحن طنز نویسنده نیست که می‌تواند ما را شاد کند. دستۀ دوم از کتابهای باعث شادی و امیدواری، آنهایی هستند که بینش و نگرش جدیدی برای تحمل سختی‌ها به خواننده می‌دهند. معروفترین نمونه، رمان کوتاه اما بسیار تحسین‌شدۀ «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی است (حتماً با ترجمۀ استاد نجف دریابندری بخوانید). این رمان می‎گوید که نکتۀ مهم در زندگی، دنبال کردن رویاهایمان است حتی اگر نتوانیم آن رویا را مال خود کنیم اما همان تلاش برای به دست آوردنش، ارزشمند است. ماجرای رمان، پیرمردی است که برای شکار بزرگترین ماهی دریا به آب می‌زند و شکارش هم می‌کند اما در حین برگشت کوسه‌ها ماهی را می‌خورند. یک نمونۀ دیگر، رمان «انجمن شاعران مرده» نوشتۀ ان. اچ. کلاین‎‌بام است. از این رمان فیلم معروفی هم با بازی رابین ویلیامز ساخته شده. ماجرای بچه‌های یک مدرسه شبانه‌روزی سخت‌گیر که معلم ادبیات جدید به آنها یاد می‌دهد دنیا را طور دیگری ببینند. این نگاه متفاوت، در نسخۀ سینمایی در صحنۀ بالای میز رفتن دانش‌آموزها به خوبی تصویر شده. یک نمونۀ دیگر از این آثار «رهایی از شاوشنگ» است. باز هم روایت ماجرایی در دل سختی و مشکلات (اینجا: یک حبس طولانی‌مدت) که از همان دل مصایب، مفهوم جدیدی از امیدواری ساخته می‌شود. از این رمان استیفن کینگ فیلم معروفی هم ساخته شده. هم فیلمنامۀ این اثر ترجمه شده (ترجمۀ حمیدرضا گرشاسبی) و هم رمان استیفن کینگ (ترجمۀ علی کاوسی). اتفاقاً مقایسه اصل اثر و فیلمنامه‌اش هم می‌تواند جذاب باشد. اما دستۀ سوم از آثاری که خواندنشان موجب امیدواری است و تا حدی شبیه گروه بالا هستند، آثار مربوط به یک ژانر هستند. ژانر فانتزی، یعنی دسته‌ای از آثار ادبی که در آنها قواعد و قوانینی غیر از زندگی معمول جریان دارد (از دیو و غول تا تخیل‌های دیگر). این گونۀ ادبی، چند زیرشاخه دارد که مهمترینش، ژانر فانتزی حماسه یا فانتزی شمشیر است (بعضی منتقدها به آن High fantasy هم می‌گویند). فرمول اصلی این آثار، تبدیل یک فرد ضعیف، معمولی یا نوجوان به قهرمان و انجام کاری بزرگ به دست اوست. نمونۀ عالی این آثار، «ارباب حلقه‌ها» جی. آر. آر. تالکین و مجموعه «نارنیا» از سی. اس. لوییس است. احتمالاً نسخه سینمایی این دو اثر را بارها پخش کرده، دیده‌اید. هر دو روایتی دیگر از مبارزۀ دایمی خیر و شر هستند که جبهۀ نیروهای خیر به شدت ضعیف است، اما تسلیم نشدن و تلاش آنها در نهایت باعث پیروزی می‌شود. یک نویسندۀ دیگر اژانر فانتزی حماسه که آثار خوب و خواندنی دارد، دیوید گِمِل است. برای شروع گمل «شوالیه‌‎های بدنام» (ترجمۀ طاهره صدیقیان) و «اسطوره» (ترجمۀ سهیلا فرزین‌نژاد) را پیشنهاد می‌کنم. در «اسطوره» یک ارتش بزرگ دارد به شهری بی دفاع حمله می‌کند، ولی یک پیرمرد، مردی که روزگاری قهرمانشان بوده پا پس نمی‌کشد، می‌آید و سپاهی از کشاورزها و کارگرها می‌سازد و جلوی یک ارتش تا بن دندان مسلح ایستادگی می‌کنند. در «شوالیه‌های بدنام» وضع از این هم خرابتر است. همۀ شوالیه‌های قهرمان یک سرزمین از بین رفته‌اند و حالا قرار است چند ضدقهرمان، یعنی چند دزد و آدم بدنام، جایشان را بگیرند و برای مردم امنیت و امید بیاورند. اما نکته همانی است که گفتیم: ناامید نشدن.

10 نفر پسندیدند.

احسان رضایی
احسان رضایی بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/4/12 - 17:51

8 نفر پسندیدند.

احسان رضایی
احسان رضایی بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/4/11 - 18:02

12 نفر پسندیدند.

احسان رضایی
احسان رضایی این کتاب را تمام کرد. 1401/4/11 - 17:57
محسن مهدی فر
محسن مهدی فر بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/3/30 - 11:21
محمدحسین بهزادفر
محمدحسین بهزادفر بر روی این کتاب یک یادداشت نوشت و امتیاز داد. 1401/3/15 - 21:48
                    کم‌کم ترس برم داشته بود که نکند این همه علاقه‌ام به کتاب زیادی باشد! این همه شور و شوق برای تنها ماندن با کتاب و کتابخانه و آن کنج عزلت دیوار اتاقم. واقعا صحبت‌های بعضی دوستانم هم قدری بی‌تاثیر نبود :) چقدر تو بیکاری پسر، پول یامُفت خرج این کتاب‌ها می‌کنی که چه بشود، به جایش فیلم ببین و الخ. تا این‌که آقای احسان سینیور یا احسان پدر (باید کتاب را بخوانید تا قصه‌ی احسانَین را متوجه شوید) از گرد راه رسید و دلداری‌ام داد که تند نرو پسر جان! تازه کلی راه و آداب مانده تا عاشق کتاب بشوی و کتابخوار بنامیم‌ات؛ جا نزن.

بی‌اغراق هر فصل و روایتی را که خواندم؛ زیر لب د‌ه‌باری گفته‌ام: «وای! آفرین! دقیقا همین‌طوریه.» راستش کم‌تر کتابی خوانده بودم که این همه با وجودم و عادت‌های کتابخوانی‌ام سنخیت داشته باشد.

من می‌خواهم به همه‌ی شما بگویم که: «اگر کتابخوار هستید، آداب کتابخواری را بخوانید تا فکر نکنید که تنهایید؛ اگر هم نیستید که خب بخوانید تا با واجبات و مستحبات کتاب‌خواری عمیقا آشنا شوید...!»

«بورخس جایی گفته است: بهشت باید جایی باشد، شبیه یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ. کسی که کتاب‌خانه دارد، برای خودش یک کنج عزلت دست‌وپا کرده که به خلوتکده‌ای از همه دور، وی باشد و وی باشد و وی باشد و کتاب‌هایش...» 

بیایید بیش‌تر در مورد کتاب و کتاب‌‌هایی که می‌خوانیم صحبت کنیم...
        

8 نفر پسندیدند.

در حال مطالعه

کتاب در حال مطالعه ای وجود ندارد.

با جستجو می‌توانید کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و به این لیست اضافه کنید.