بریدههای کتاب Saba Saba 5 روز پیش بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 364 به سهراب چشمک زدم خنده اش محو شد ولی لبخند زده بود خودم دیده بودم. از او پرسیدم دوست داری برایت آن بادبادک را بیاورم؟ آب دهانش را قورت داد موهایش را باد آشفته کرده بود احساس کردم که به علامت تایید سرش را تکان داد. شنیدم که گفتم: (هزاربار جانم فدایت) ، و بعد شروع به دویدن کردم 0 3 Saba 1404/5/28 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 213 0 2 Saba 1404/5/21 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 82 0 2 Saba 1404/4/12 راز داوینچی جهانشاه امیری 4.6 7 صفحۀ 45 0 6 Saba 1404/4/11 شب های روشن فیودور داستایفسکی 4.1 570 صفحۀ 23 به نظرم میرسید که همه ی خلق خدا بلند شده و راه ییلاق پیش گرفته اند و کاروان کاروان از شهر فرار و به ییلاق مهاجرت میکنند به نظرم می آمد که چیزی نمانده است که پترزبورگ به خلوتی صحرا شود، به طوری که عاقبت دلم غرق غصه میشد، آزرده میشدم و خجالت میکشیدم. من جایی نداشتم بروم و کاری هم نداشتم که برای آن پترزبورگ را ترک کنم. حاضر بودم که همراه هر یک از این گاری ها بروم، با هریک از این آقایان محترم و خوش سر و پز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیچکس، مطلقا هیچکس، دعوتم نمیکرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه شان مرا حقیقتا بیگانه میشمردند...! 0 1 Saba 1404/2/4 قصر آبی لوسی مود مونتگمری 4.4 241 صفحۀ 12 از وقتی که به یاد داشت زندگی اش یکنواخت وخاکستری، بدون حتی لحظه ای به رنگ زرشکی یا ارغوانی بود 0 3 Saba 1403/9/16 انسان و حیوان صادق هدایت 3.2 0 صفحۀ 33 ادعای انسان در مالکیت بر حیوانات یکی از سرچشمه های خودخواهی است زیرا نه تنها رفتار غلط با حیوانات از آن نشات گرفته بلکه در تقویت آن نیز بسیار موثر است. آنان که به عدالت واقعی اعتقاد دارند می گویند بازتاب آنچه ما با حیوانات می کنیم بر ما باز می گردد. 0 14 Saba 1403/9/15 پسرک، موش کور، روباه و اسب چارلی مکیسی 4.1 302 صفحۀ 21 پسرک پرسید:فکر میکنی موفقیت چیه موش کور گفت:دوست داشتن 0 5 Saba 1403/9/15 پسرک، موش کور، روباه و اسب چارلی مکیسی 4.1 302 صفحۀ 9 به نظر من طبیعت قدری شبیه به زندگی است گاهی ترسناک اما همیشه قشنگ 0 4 Saba 1403/8/12 جوانه و سنگ سرور کتبی 5.0 0 صفحۀ 20 تاریکی هر لحظه بیشتر می شد اما در لحظه ای که تیرگی میخواست جوانه را برای همیشه در خود بگیرد، ناگهان رطوبت دلپذیر و گوارایی را در ریشه اش احساس کرد.سرش را بالا آورد و فریاد زد:آب!بوی آب می شنوم! جوانه تکانی خورد و به جلو نگاه کرد.تیرگی از برابر چشم هایش گریخته بود و او همه چیز را به روشنی میدید.جوانه به زمین خیره شد.آب پاک و درخشانی زیر پایش بر زمین دشت جاری بود.آب به روشنایی آفتاب بود و به زیبایی زندگی. جوانه،با بهت و حیرت به این آب دلپذیر و خنک نگاه کرد.ریشه اش را به دست جریان آب خنک سپرد و برگ های کوچکش را در آب شست. خاک تشنه،آب را با دل و جوان می مکید.جوانه با تعجب به اطراف نگاه کرد تا سر چشمه این آب دلپذیر را پیدا کند اما ناگهان بر جای خود خشکش زد: سنگ شکافته شده بود و از قلب او،چشمه پاک و زلالی می جوشید. 0 5 Saba 1403/7/24 به امید دل بستم لان کالی 4.1 170 صفحۀ 16 زمان،بیماری و مرگ بزرگترین سارقان این جهان هستند . یا اینکه بودند. پس از آن ما آمده ایم. 0 23 Saba 1403/6/2 بادام وون پیونگ سون 3.9 341 صفحۀ 20 هر آدمی داخل سر خود دو بادام دارد و جایی زیر جمجمه، درست پشت گوش ها محکم چسبیده است. به آنها《آمیگدال》می گویند که از کلمه لاتین بادام گرفته شده است و شکل و اندازه آن دقیقا اندازه یک بادام است. زمانی که توسط عاملی خارجی تحریک می شوید این بادام ها سیگنال هایی را به مغزتان ارسال می کنند. بسته به نوع تحریک،ترس،خشم،شادی یا غم را احساس خواهید کرد.اما به دلایلی بادام های من خوب کار نمی کنند. وقتی تحریک می شوند واکنشی نشان نمی دهند. بنابراین درست نمی دانم چرا مردم می خندند یا گریه می کنند .شادی،غم،عشق و ترس برایم مفاهیم مبهمی هستند.کلمات 《عاطفه》و《همدلی》تنها حروفی بی معنی و چاپ شده روی کاغذ هستند 0 4
بریدههای کتاب Saba Saba 5 روز پیش بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 364 به سهراب چشمک زدم خنده اش محو شد ولی لبخند زده بود خودم دیده بودم. از او پرسیدم دوست داری برایت آن بادبادک را بیاورم؟ آب دهانش را قورت داد موهایش را باد آشفته کرده بود احساس کردم که به علامت تایید سرش را تکان داد. شنیدم که گفتم: (هزاربار جانم فدایت) ، و بعد شروع به دویدن کردم 0 3 Saba 1404/5/28 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 213 0 2 Saba 1404/5/21 بادبادک باز خالد حسینی 4.3 262 صفحۀ 82 0 2 Saba 1404/4/12 راز داوینچی جهانشاه امیری 4.6 7 صفحۀ 45 0 6 Saba 1404/4/11 شب های روشن فیودور داستایفسکی 4.1 570 صفحۀ 23 به نظرم میرسید که همه ی خلق خدا بلند شده و راه ییلاق پیش گرفته اند و کاروان کاروان از شهر فرار و به ییلاق مهاجرت میکنند به نظرم می آمد که چیزی نمانده است که پترزبورگ به خلوتی صحرا شود، به طوری که عاقبت دلم غرق غصه میشد، آزرده میشدم و خجالت میکشیدم. من جایی نداشتم بروم و کاری هم نداشتم که برای آن پترزبورگ را ترک کنم. حاضر بودم که همراه هر یک از این گاری ها بروم، با هریک از این آقایان محترم و خوش سر و پز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیچکس، مطلقا هیچکس، دعوتم نمیکرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه شان مرا حقیقتا بیگانه میشمردند...! 0 1 Saba 1404/2/4 قصر آبی لوسی مود مونتگمری 4.4 241 صفحۀ 12 از وقتی که به یاد داشت زندگی اش یکنواخت وخاکستری، بدون حتی لحظه ای به رنگ زرشکی یا ارغوانی بود 0 3 Saba 1403/9/16 انسان و حیوان صادق هدایت 3.2 0 صفحۀ 33 ادعای انسان در مالکیت بر حیوانات یکی از سرچشمه های خودخواهی است زیرا نه تنها رفتار غلط با حیوانات از آن نشات گرفته بلکه در تقویت آن نیز بسیار موثر است. آنان که به عدالت واقعی اعتقاد دارند می گویند بازتاب آنچه ما با حیوانات می کنیم بر ما باز می گردد. 0 14 Saba 1403/9/15 پسرک، موش کور، روباه و اسب چارلی مکیسی 4.1 302 صفحۀ 21 پسرک پرسید:فکر میکنی موفقیت چیه موش کور گفت:دوست داشتن 0 5 Saba 1403/9/15 پسرک، موش کور، روباه و اسب چارلی مکیسی 4.1 302 صفحۀ 9 به نظر من طبیعت قدری شبیه به زندگی است گاهی ترسناک اما همیشه قشنگ 0 4 Saba 1403/8/12 جوانه و سنگ سرور کتبی 5.0 0 صفحۀ 20 تاریکی هر لحظه بیشتر می شد اما در لحظه ای که تیرگی میخواست جوانه را برای همیشه در خود بگیرد، ناگهان رطوبت دلپذیر و گوارایی را در ریشه اش احساس کرد.سرش را بالا آورد و فریاد زد:آب!بوی آب می شنوم! جوانه تکانی خورد و به جلو نگاه کرد.تیرگی از برابر چشم هایش گریخته بود و او همه چیز را به روشنی میدید.جوانه به زمین خیره شد.آب پاک و درخشانی زیر پایش بر زمین دشت جاری بود.آب به روشنایی آفتاب بود و به زیبایی زندگی. جوانه،با بهت و حیرت به این آب دلپذیر و خنک نگاه کرد.ریشه اش را به دست جریان آب خنک سپرد و برگ های کوچکش را در آب شست. خاک تشنه،آب را با دل و جوان می مکید.جوانه با تعجب به اطراف نگاه کرد تا سر چشمه این آب دلپذیر را پیدا کند اما ناگهان بر جای خود خشکش زد: سنگ شکافته شده بود و از قلب او،چشمه پاک و زلالی می جوشید. 0 5 Saba 1403/7/24 به امید دل بستم لان کالی 4.1 170 صفحۀ 16 زمان،بیماری و مرگ بزرگترین سارقان این جهان هستند . یا اینکه بودند. پس از آن ما آمده ایم. 0 23 Saba 1403/6/2 بادام وون پیونگ سون 3.9 341 صفحۀ 20 هر آدمی داخل سر خود دو بادام دارد و جایی زیر جمجمه، درست پشت گوش ها محکم چسبیده است. به آنها《آمیگدال》می گویند که از کلمه لاتین بادام گرفته شده است و شکل و اندازه آن دقیقا اندازه یک بادام است. زمانی که توسط عاملی خارجی تحریک می شوید این بادام ها سیگنال هایی را به مغزتان ارسال می کنند. بسته به نوع تحریک،ترس،خشم،شادی یا غم را احساس خواهید کرد.اما به دلایلی بادام های من خوب کار نمی کنند. وقتی تحریک می شوند واکنشی نشان نمی دهند. بنابراین درست نمی دانم چرا مردم می خندند یا گریه می کنند .شادی،غم،عشق و ترس برایم مفاهیم مبهمی هستند.کلمات 《عاطفه》و《همدلی》تنها حروفی بی معنی و چاپ شده روی کاغذ هستند 0 4