بریدهای از کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی
5 روز پیش
صفحۀ 364
به سهراب چشمک زدم خنده اش محو شد ولی لبخند زده بود خودم دیده بودم. از او پرسیدم دوست داری برایت آن بادبادک را بیاورم؟ آب دهانش را قورت داد موهایش را باد آشفته کرده بود احساس کردم که به علامت تایید سرش را تکان داد. شنیدم که گفتم: (هزاربار جانم فدایت) ، و بعد شروع به دویدن کردم
به سهراب چشمک زدم خنده اش محو شد ولی لبخند زده بود خودم دیده بودم. از او پرسیدم دوست داری برایت آن بادبادک را بیاورم؟ آب دهانش را قورت داد موهایش را باد آشفته کرده بود احساس کردم که به علامت تایید سرش را تکان داد. شنیدم که گفتم: (هزاربار جانم فدایت) ، و بعد شروع به دویدن کردم
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.