بریده‌های کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (ع)

3

FaMoSa

FaMoSa

1403/10/5

بریدۀ کتاب

صفحۀ 134

آن داستان معروف را همین مالک نقل کرده که می‌گوید در یک سفر با امام با هم به مکه مشرف می‌شدیم، از مدینه خارج شدیم و به مسجد الشجره رسیدیم، لباس احرام پوشیده بودیم و می‌خواستیم‏ لبّیک بگوییم و رسماً مُحرم شویم. همان‏طور سواره داشتیم محرم می‌شدیم، ما همه‏ لبّیک گفتیم، من نگاه کردم دیدم امام می‌خواهد لبّیک بگوید امّا چنان رنگش متغیر شده و آنچنان می‏‌لرزد که نزدیک است از روی مرکبش‏ به روی زمین بیفتد، از خوف خدا. من نزدیک شدم و عرض کردم: یا ابْنَ رسولِ الله! بالاخره بفرمایید، چاره‌‏ای نیست، باید گفت. به من گفت: من چه بگویم؟! به کی بگویم‏ لبّیک؟! اگر در جواب من گفته شود: «لالبّیک» آن وقت من چه کنم؟! این روایتی است که مرحوم آقا شیخ عباس قمی و دیگران در کتاب‌هایشان نقل می‌کنند، و همه نقل کرده‌اند. راوی این روایت چنانکه گفتیم مالک بن انس امام اهل تسنن است. همین مالک می‌گوید: «مارَأَتْ عَینٌ وَلا سَمِعَتْ اذُنٌ وَ لا خَطَرَ عَلی‏ قَلْبِ بَشَرٍ افْضَلُ مِنْ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ» چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلب بشر خطور نکرده مردی بافضیلت‌‏تر از جعفربن محمد.

2