بریدههای کتاب به سفارش مادرم ریحانه 1402/6/4 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 316 من سال هاست همیشه از تو دور تر شده ام، همیشه و در هر مواجهه یک پردهی تازهتر دریده نشده را دریده ام. من سال هاست که ناامیدم، از خودم از جهان از بادهای موافق، از خورشیدهای همیشه و حتی از تو. بله از تو! و اما تو کوتاه آمدی. انگار مامان را بهانه کرده بودی که راهی ام کند. صدایم زدی. خواندی ام. کشاندی ام به اینجا که فکرش را هم نمی کردم. عزیزم، عزیزم! من فرار کردم و تو تعقیب کردی. حالا انگار که اهلی شده باشم، انگار که جلد شده باشم، سر بغض نشسته ام در دروازه شهر کربلا و غم دارم که چطور برگردم؟ 0 3 سقا علمدار 1404/5/19 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 121 1 3 انتشارات به نشر 1403/5/29 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 9 0 1 مغربی 1402/3/14 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 1 شنیده بودم اگر زیر قبه چیزی بخواهی حتما مستجاب میشود. دو تا چیز خواستم، اولی اش عمره خوب بود، دوم اینکه کربلا روزی هر سالم بشود. 0 2 مریم مهدی زاده 1402/6/10 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 172 عکسی را نشانم می دهد، مردی در میانه ی عکس ایستاده؛ میانه سال، با استخوان هایی درشت و صورتی که لبخند به چین و چروک هایش پیوسته شده است، با لباس رزم و تفنگی بر دوش و دست هایی گشاده. - این یکی را ببین! اینجا بُشر است. همان جا که پدر آزادش کرد. این هم اهالی اند، دور پدر حلقه زده اند. این عکس را خودم گرفته ام. راست می گوید، توی عکس، دسته ای مرد عرب دشداشه پوش با صورت های زخمی و خسته، گرد او که لباس رزم پوشیده، حلقه زده اند. همه شان خوشحالند. پشت تصویر، در افق رو به روی عکاس، خانه ها خراب و ریخته اند، اما آدم ها ایستاده اند. آدم های ایستاده می توانند خانه های خراب را آباد کنند اما آدم های ریخته و آواره شده چه؟ مسلم و پدرش و باقی دوستانشان در کتائب سیدالشهداء،همان ها هستند که ایستاده اند، ستون شده اند تا سقف بُشر روی سر مردمانش آوار نشود. 0 4
بریدههای کتاب به سفارش مادرم ریحانه 1402/6/4 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 316 من سال هاست همیشه از تو دور تر شده ام، همیشه و در هر مواجهه یک پردهی تازهتر دریده نشده را دریده ام. من سال هاست که ناامیدم، از خودم از جهان از بادهای موافق، از خورشیدهای همیشه و حتی از تو. بله از تو! و اما تو کوتاه آمدی. انگار مامان را بهانه کرده بودی که راهی ام کند. صدایم زدی. خواندی ام. کشاندی ام به اینجا که فکرش را هم نمی کردم. عزیزم، عزیزم! من فرار کردم و تو تعقیب کردی. حالا انگار که اهلی شده باشم، انگار که جلد شده باشم، سر بغض نشسته ام در دروازه شهر کربلا و غم دارم که چطور برگردم؟ 0 3 سقا علمدار 1404/5/19 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 121 1 3 انتشارات به نشر 1403/5/29 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 9 0 1 مغربی 1402/3/14 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 1 شنیده بودم اگر زیر قبه چیزی بخواهی حتما مستجاب میشود. دو تا چیز خواستم، اولی اش عمره خوب بود، دوم اینکه کربلا روزی هر سالم بشود. 0 2 مریم مهدی زاده 1402/6/10 به سفارش مادرم احسان حسینی نسب 3.9 12 صفحۀ 172 عکسی را نشانم می دهد، مردی در میانه ی عکس ایستاده؛ میانه سال، با استخوان هایی درشت و صورتی که لبخند به چین و چروک هایش پیوسته شده است، با لباس رزم و تفنگی بر دوش و دست هایی گشاده. - این یکی را ببین! اینجا بُشر است. همان جا که پدر آزادش کرد. این هم اهالی اند، دور پدر حلقه زده اند. این عکس را خودم گرفته ام. راست می گوید، توی عکس، دسته ای مرد عرب دشداشه پوش با صورت های زخمی و خسته، گرد او که لباس رزم پوشیده، حلقه زده اند. همه شان خوشحالند. پشت تصویر، در افق رو به روی عکاس، خانه ها خراب و ریخته اند، اما آدم ها ایستاده اند. آدم های ایستاده می توانند خانه های خراب را آباد کنند اما آدم های ریخته و آواره شده چه؟ مسلم و پدرش و باقی دوستانشان در کتائب سیدالشهداء،همان ها هستند که ایستاده اند، ستون شده اند تا سقف بُشر روی سر مردمانش آوار نشود. 0 4