سجاد نجاتی

@S.njt

495 دنبال شده

191 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                ✅ پس جنگ واقعاً بین دو گفتمان است؛ #گفتمان_علوی و #گفتمان_سرمایه‌داری_لیبرال در سطح جهان و دنباله‌اش در ایران. من فقط یک‌مقایسه‌ی سمبلیک می‌کنم برای آن‌که اجمالاً تفاوت این دو گفتمان حکومتی را بشناسید. علی‌بن‌ابی‌طالب -علیه‌السّلام- در یکی از سخنرانی‌هایشان فرمودند: "والله ما کتمت وَشمتهً و لا کَذِبتُ کَذبَهً" به‌خدا سوگند در تمام دوران حکومت و مبارزات، من حتی یک #دروغ به مردم نگفتم و هیچ چیزی که به مردم مربوط بود، از آنان پنهان نکردم. این گفتمان علوی‌ست و در برابرش گفتمانی‌ست که آن را فلسفه‌ی سیاسی مدرن می‌نامند و پدرش #ماکیاولی است. گفتمان ماکیاولیستی، گفتمان #سکولار است و قرن شانزده-هفده به بعد را به همین‌ مناسبت، مبدا فلسفه‌ی سیاسی مدرن و سکولار می‌دانند. این آقای ماکیاولی که کتابی به نام "شهریار" دارد، در دستورالعمل حکومتی خود خطاب به حاکمان مدرن می‌گوید: این اخلاقی که تاکنون #انبیا از آن حرف زدند، اخلاق پیرزن‌هاست؛ اخلاق خصوصی‌است و به درد حکومت نمی‌خورد. این‌که راست بگوئید و دروغ نگویید، خیانت نکنید، خادم مردم باشید، این حرف‌ها بی‌راه است. پس به شاهان و شهریاران آموزش مناسک ورود به مدرنیته می‌دهد که تفکیک دین از حکومت و تفکیک اخلاق از سیاست، اذنِ دخول در آن است. می‌گوید: در برابر دَه فرمان موسی‌بن‌عمران و عیسی‌بن‌مریم که "دروغ نگویید"، "سرقت نکنید"، چه و چه نکنید، من دَه فرمان جدیدی آورده‌ام. دَه فرمان من خطاب به حکومت‌ها -نه پیرزن‌ها!- است. از جمله‌ی این ده فرمان این‌هاست که می‌گوید: "دشمنانت را بکش و اگر می‌توانی دوستانت را نیز". هم‌چنین می‌گوید: "به حاکمان سفارش می‌کنم که دروغ بگویید و وانمود کنید که راست می‌گویید". آموزشی که دکترین سکولار می‌دهد، همین است که به مردم دروغ بگو و وانمود کن که راست می‌گویی، چون‌تنها با این روش می‌شود حکومت را ادامه داد. اما علی‌بن‌ابی‌طالب -علیه‌السلام- می‌گوید: به‌خدا سوگند من در تمام دوران حکومتم، حتی یک دروغ به مردم‌نگفتم.
.
البته گفته باشم‌ که خطرناک‌تر و بدتر از این سکولاریزم‌ نظری، #سکولاریزم‌_عملی‌ است. چون‌ چه‌بسا ممکن است در جامعه‌ی ما و مناسبات ما، دکترین سکولار حاکم باشد منتها عبارات مذهبی بکار ببریم؛ یعنی دکور صحنه را #مذهب بگیریم ولی پشت صحنه، خودمان به همین مضامین دچار باشیم.
-------------------
۱۴۰۲/۱۲/۲۶
        
                ✅ می‌خواستم از توی ماشین بیرون بپرم، ولی آن‌قدر وحشت داشتم که حتا نمی‌توانستم یک اینچ هم حرکت کنم. برای این ضعف، از خودم متنفر شدم. در عوضِ دویدن، بسته‌ای را که پدر به من داده بود محکم گرفتم و آن را بوییدم، سعی کردم رایحه‌ی اودکلین پدر را بیابم.
وقتی نتوانستم هیچ رایحه‌ای را احساس کنم، هق‌هق گریه را سر دادم. در آن لحظه، از خداوند بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا یا هر دنیای دیگری نفرت پیدا کردم. خداوند از مبارزه‌ی سالیانِ‌ سالَم باخبر بود، ولی ایستاد و بدتر شدن همه چیز را تماشا کرد. او حال اثری از رایحه‌ی ادوکلن  اولداسپایس پدر را هم به من ارزانی نداشت. خداوند بزرگ‌ترین امیدم را کاملاً از من گرفته بود. در درون او را نفرین کردم، آرزو کردم کاش هرگز به دنیا نیامده بودم.
در بیرون صدای نزدیک شدن مادر و پسرها را به ماشین شنیدم. به سرعت اشک‌هایم را پاک کردم و به امنیت درونی پوسته‌ی سختم بازگشتم. همین که مادر از پارکینگ مک‌دونالد خارج شد، نظری به عقب به من انداخت و ریشخند زد: "حالا همه‌اش مال خودم هستی. چه‌قد بده پدرت این‌جا نیست تا ازت دفاع کنه." دانستم هر مقاومتی بی‌فایده بود. نجات نمی‌یافتم. دانستم مرا خواهد کشت، اگر نه امروز، فردا.
آرزو کردم که آن روز، مادر رحم داشته باشد و به سرعت مرا بکشد!  
-------------------
۱۴۰۲/۱۱/۱۶
        
                ✅ وقتی برگشتند، دوباره از همه چیز حرف زدند؛ از همه‌ی آن چیزهایی که داشتند یا نداشتند، ولی هر چه بیش‌تر می‌گفتند بیش‌تر می‌فهمیدند که دارند بی‌خودی زور می‌زنند. -چیزی که بعداً می‌فهمید- در همه‌ی حرکات و گفته‌ها حسی بود به ظاهر پنهانی اما در اصل آشکار و سنگین -یا آن‌طور که مهران به‌کار می‌برد و تکیه کلامش بود:دامنه‌دار- که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت یا به دیگری وانمود کرد که وجود ندارد تا او هم به نوبه‌ی خود...چیزی که در هر حال خودش را به رخ می‌کشید؛ با تلخی تمام، با بی‌رحمی شکننده. و هیچ کارش نمی‌شد کرد. و از هیچ‌کس کاری بر نمی‌آمد. این را هر دو می‌دانستند و برای نادیده‌گرفتنش نبود تلاش‌شان. تنها واقعیتی که بود، همین بود: مرگ! و به زودی فرا می‌رسید، هرچند که آن شب نمی‌توانستند تصور کنند که نه تنها برای یک نفر. و آن‌ها فقط سعی می‌کردند یا فکر می‌کرد سعی کرده‌اند این مسیر را طبیعی -یعنی بی‌آن‌که بشکنند یا زیر بارش خرد بشوند یا بگذارند سنگینی‌اش فلج‌شان کند، طی کنند؛ طوری که بعدها کسی نگوید دریغ از فرصت‌های تباه شده یا چیزی دیگر. آیا این انتظار زیادی بود؟
-------------------
۱۴۰۲/۱۱/۰۶
        
                ✅ "رابین" حس کرد، مایه‌ی شرم‌ساری‌ست. جداً بی‌اندازه مایه‌ی شرم‌ساری‌ست. چنان‌چه به‌جای او زنی با اعتماد به نفس و تجربه‌ی بیش‌تری بود، همان موقع عصبانی می‌شد و با خشم و غضب از آن‌جا دور می‌شد. چه شب‌ها که ننشستم برایش. چندی بود که او از یکی از زن‌ها در محل کارش شنیده بود که، موقع تعریف ماجرای مردی که ولش کرده و رفته بود، آدم نمی‌تواند به مردها اعتماد کند. زن طوری رفتار کرده بود که انگار اصلاً هم تعجب نکرده است. و هم‌اکنون رابین هم در اعماق وجودش هیچ تعجب نکرد، چون فقط خودش مقصر بود و بس. خودش باید می‌فهمید که حرف‌های تابستان گذشته‌ی دانیل، وعده‌ی دیدار و وداع در ایست‌گاه راه‌آهن به‌نوعی دل‌خوش‌کنی و کار مسخره‌ای بود؛ مهربانی و محبتی بی‌مورد و غیر ضروری نسبت به زنی تنها که کیف پولش را گم کرده‌است و تک و تنها به دیدن تئاتر می‌آمد. بدون شک او هم قبل از این‌که پایش به خانه برسد، پشیمان شده است و دعادعا کرده رابین حرفش را جدی نگرفته باشد.
-------------------
۱۴۰۲/۱۱/۰۲
        
                ✅ "اوژن" هر سه صورت اجتماع را دیده بود: اطاعت، نبرد، یاغی‌گری. در خود جرئت انتخاب نمی‌دید: اطاعت ملالت‌بار بود، یاغی‌گری محال می‌نمود و عاقبت نبرد هم معلوم نبود. فکرش متوجه اوضاع داخلی خانواده‌اش شد. هیجانات پاک و بی‌آلایش این زندگی آرام به یادش آمد. روزهایی را به یاد آورد که در میان افرادی می‌زیست که او را دوست و عزیز داشتند. این موجودهای عزیز، به تبعیت از قوانین طبیعی محیط خانوادگی، خوش‌بختی کامل و مداوم و بی‌دغدغه را در آن محیط احساس می‌کردند. با وجود این افکار دل‌پسند، آن جرئت را در خود ندید که برود و ایمان این موجودهای بی‌آلایش را به "دلفین" عرضه بدارد و به نام #عشق، فضائل انسانی را بر او تحمیل کند. حالا داشت ثمره‌ی تربیتی را می‌چشید که شروع کرده بود. عشق او حالا با #خودخواهی توام بود. بر اثر درایت خود توانسته بود به ماهیت قلب دلفین پی ببرد. دلش گواهی می‌داد که دلفین قادر بود برای رفتن به ضیافت، روی جسد پدرش هم قدم بگذارد. نه توان آن را در خود می‌دید که به عنوان نصیحت‌گو خود را به میان افکند، نه جرئت آن را داشت که خود را از چشم دلفین بیندازد و نه این فضیلت را در خود می‌یافت که دلفین را ترک بکند، با خود گفت: "اگر در این موقع مداخله کنم، ولو حق با من باشد، او هیچ‌گاه مرا نخواهد بخشید."
.
-------------------
۱۴۰۲/۰۹/۲۴
        
                ‌‌✅ آیا می‌توانیم در این شک کنیم که اصولاً اعتقاد به رهبری #علی انحطاط‌آور است؟ و یا دل‌بستگی به نهضت و رسالت #حسین خمودی و سستی و ذلت می‌آورد؟ نه، حتی یک روشن‌فکر غیرمذهبی هم اگر آزادی‌خواه باشد چنین شکی نمی‌کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی‌مان از #تشیع علی و عشق به حسین بیاورید، مسلّم است که نوع تلقی‌ای که از این دل‌بستگی، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره‌ی علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی؛ جز این امکان ندارد. پس می‌بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می‌توانند به سادگی بفهمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیک و شیمی نمی‌خواهد، در دست همه‌مان هست و آن این‌که اگر شیعه هستیم، اگر مسلمان هستیم و به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشت‌مان اثری نداشته، معلوم می‌شود در نوع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم. زیرا همه‌ی ما به این اصل اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده‌ای در زندگی او نداشته باشد.
        
                ‌‌✅ اساساً این ضابطه بد ضابطه‌ای است که ما برای روشنفکر و مرتجع ساخته‌ایم. به این معنی که عقاید موجود را به همان شکل خرافی که هست، کسانی که باور دارند مرتجع‌اند و آن‌ها که باور ندارند و مطلقاً می‌کوبند، روشنفکر. در حالی که ضابطه را باید این گرفت که آن‌ها که عقاید موجود در میان توده را به همان شکل منحط مسخ‌شده‌ی خرافی‌اش می‌فهمند و باور دارند، مرتجع و ناآگاه و عامی‌اند و آن‌ها که ریشه‌ی اصلی آن را می‌شناسند و تحول‌ها و زیاده‌ها و نقصان‌هایی که در طول تاریخ در آن راه یافته و عوامل و علل مختلف سیاسی، سنتی، فرهنگی، اقتصادی و طبقاتی آن را بررسی و تحلیل علمی و تاریخی و جامعه شناسی می‌کنند و دست‌هایی را که در این دگرگونی‌ها و انحراف‌ها در کار بوده‌اند و هستند پیدا می‌نمایند و صورت ذهنی و فعلی و نقش عینی اجتماعی آن عقاید را ارزیابی می‌کنند و آن را با حقیقت راستین و نخستین آن می‌سنجند، روشنفکرند...وگرنه به این شکل که الآن در جامعه‌ی ما هست، روشنفکر همان اندازه بی‌اثر و بی‌نقش است که مرتجع ناآگاه.
        
                ‌‌✅ شینگو از شدت خستگی به بالش تکیه داد. قلبش هنوز تند می‌تپید. سینه‌اش را مالید و نفس‌های عمیق و منظم کشید.
"کی‌کووووو. کی‌کووووو."
شوئیجی خودش را به در می‌کوبید.
شینگو فکر کرد نفسی تازه کند و سپس بیرون برود.
ولی بعد منصرف شد و در این فکر بود که شاید این کار درستی نباشد. به نظر می‌رسید شوئیجی با قلبی شکسته و دردمند از عشق فریاد می‌زند. صدایش مثل صدای کسی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ناله‌اش مانند بچه‌ای بود که مادرش را از درد، یا از شدت ترس صدا می‌زند. به نظر می‌رسید ناله‌اش از اعماق وجود یک گناه‌کار بر می‌خیزد. شوئیجی، کی‌کوکو را با قلبی که از شدت اندوه در سینه فشرده شده بود، صدا می‌زد؛ به امید آنکه حس ترحمش را تحریک کند. شاید مستی‌اش بهانه‌ای برای بخشیدنش می‌شد، با صدایی که محبت را گدایی می‌کرد، او را می‌خواند و گمان می‌کرد صدایش را نمی‌شنود. از رفتارش چنین بر می‌آمد که گویی پشیمان شده و قصدش دل‌جویی و طلب بخشش باشد.
"کی‌کوووو. کی‌کوووو."
ناراحتی‌اش به شینگو هم سرایت کرد.
آیا خودش، حتی یک‌بار، زنش را با صدایی این‌طور آکنده از عشقِ توام با نومیدی خوانده بود؟ شاید زمانی نومیدی را در میدان جنگی دور از وطن بی‌آنکه خودش بداند احساس کرده بود.  





        
                ‌‌✅ بعداً فیلم دیدار #آقا با یکی دیگر از خانواده‌های شهدا را هم دیدم. پسر شهید دکتر عمومی بود و مدیر دانشجویی دانشگاه کردستان. همسرش هم ماما بود.
آقا بهشان گفت: چطور شما دکتر و ماما هستید و هنوز بچه‌دار نشدید، نخواستید یا نشده؟ همسر پسر چادرش را کشید روی صورتش و از خجالت قرمز شد. آقا ادامه داد که امکان بچه‌دار شدن یک نعمت است؛ اگر از این نعمت استفاده نکنید ناشکری کرده‌اید.
پسر بالاخره مُقُر آمد که: ما توراهی داریم.
آقا خوشحال شد و گفت: خب پس حرف تمامه. ان‌شاءالله سزارین هم نکنید. خودتان هم که ماما هستید و بهتر می‌دانید بچه‌ای که طبیعی به دنیا می‌آید سالم‌تر است.
زن دیگر از خجالت نمی‌دانست چه کار کند.
آقا به دختری که کنار صندلی‌اش نشسته بود (دختر شهید) گفت: شما خانم ازدواج نکردید؟
دختر سری به نفی تکان داد.
آقا گفت: خواستگار خوب اگر آمد سریع ازدواج کنید؛ اصلاً معطل نکنید؛ این توصیه‌ی من به شما. به پول و موبایل و جایگاهش نگاه نکنید. نجابتش را ببینید.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

فعالیت‌ها

            ✅ پس جنگ واقعاً بین دو گفتمان است؛ #گفتمان_علوی و #گفتمان_سرمایه‌داری_لیبرال در سطح جهان و دنباله‌اش در ایران. من فقط یک‌مقایسه‌ی سمبلیک می‌کنم برای آن‌که اجمالاً تفاوت این دو گفتمان حکومتی را بشناسید. علی‌بن‌ابی‌طالب -علیه‌السّلام- در یکی از سخنرانی‌هایشان فرمودند: "والله ما کتمت وَشمتهً و لا کَذِبتُ کَذبَهً" به‌خدا سوگند در تمام دوران حکومت و مبارزات، من حتی یک #دروغ به مردم نگفتم و هیچ چیزی که به مردم مربوط بود، از آنان پنهان نکردم. این گفتمان علوی‌ست و در برابرش گفتمانی‌ست که آن را فلسفه‌ی سیاسی مدرن می‌نامند و پدرش #ماکیاولی است. گفتمان ماکیاولیستی، گفتمان #سکولار است و قرن شانزده-هفده به بعد را به همین‌ مناسبت، مبدا فلسفه‌ی سیاسی مدرن و سکولار می‌دانند. این آقای ماکیاولی که کتابی به نام "شهریار" دارد، در دستورالعمل حکومتی خود خطاب به حاکمان مدرن می‌گوید: این اخلاقی که تاکنون #انبیا از آن حرف زدند، اخلاق پیرزن‌هاست؛ اخلاق خصوصی‌است و به درد حکومت نمی‌خورد. این‌که راست بگوئید و دروغ نگویید، خیانت نکنید، خادم مردم باشید، این حرف‌ها بی‌راه است. پس به شاهان و شهریاران آموزش مناسک ورود به مدرنیته می‌دهد که تفکیک دین از حکومت و تفکیک اخلاق از سیاست، اذنِ دخول در آن است. می‌گوید: در برابر دَه فرمان موسی‌بن‌عمران و عیسی‌بن‌مریم که "دروغ نگویید"، "سرقت نکنید"، چه و چه نکنید، من دَه فرمان جدیدی آورده‌ام. دَه فرمان من خطاب به حکومت‌ها -نه پیرزن‌ها!- است. از جمله‌ی این ده فرمان این‌هاست که می‌گوید: "دشمنانت را بکش و اگر می‌توانی دوستانت را نیز". هم‌چنین می‌گوید: "به حاکمان سفارش می‌کنم که دروغ بگویید و وانمود کنید که راست می‌گویید". آموزشی که دکترین سکولار می‌دهد، همین است که به مردم دروغ بگو و وانمود کن که راست می‌گویی، چون‌تنها با این روش می‌شود حکومت را ادامه داد. اما علی‌بن‌ابی‌طالب -علیه‌السلام- می‌گوید: به‌خدا سوگند من در تمام دوران حکومتم، حتی یک دروغ به مردم‌نگفتم.
.
البته گفته باشم‌ که خطرناک‌تر و بدتر از این سکولاریزم‌ نظری، #سکولاریزم‌_عملی‌ است. چون‌ چه‌بسا ممکن است در جامعه‌ی ما و مناسبات ما، دکترین سکولار حاکم باشد منتها عبارات مذهبی بکار ببریم؛ یعنی دکور صحنه را #مذهب بگیریم ولی پشت صحنه، خودمان به همین مضامین دچار باشیم.
-------------------
۱۴۰۲/۱۲/۲۶
          
            🛑 سفر به گرای ۲۷۰ درجه
سفر به گرای ۲۷۰ درجه، روایتی داستانی از جنگ هشت ساله ایران و عراق است که با تصمیم ناصر برای بازگشت به جبهه آغاز می‌شود. در فصل نخست، واکنش هر یک از اعضای خانواده به تصمیم ناصر و حضور ناگهانی دوستش برای با خود بردن او به جبهه‌های جنگ را می‌خوانیم. فصل‌های بعدی، شرح سفر ناصر به جبهه، عملیات کربلای ۵، کانال ماهی و گرای ۲۷۰ درجه است. در نهایت نیز داستان با تصویری از شهر و خانه به اتمام می‌رسد.
از مهم‌ترین نقاط قوت کتاب، شرح جزئیات و تصویرسازی کامل از فضاها و رویدادها بوده است. به‌گونه‌ای که مخاطب را کاملا در فضای داستان قرار می‌دهد؛ گویا همزمان با ناصر و دوستانش صدای خمپاره‌ها را می‌شنود و بوی زهم ماهی‌های مرده را استشمام می‌کند.
از اصلی‌ترین نقاط ضعف داستان هم می‌توان به ضعف شخصیت‌پردازی‌ها اشاره کرد. شخصیت‌های داستان همچون پدر ناصر و خود او به‌خوبی پرداخته‌ نشده‌اند و هم‌ذات‌پنداری مخاطب را برنمی‌انگیزند.  داستان همچنین سوالاتی را در ذهن ایجاد می‌کند که پاسخ درستی به آنها داده نمی‌شود. به‌عنوان‌‌مثال تا پایان داستان، سن‌وسال شخصیت اصلی یا همان ناصر و نیز دلیل اصرار بسیار دوستان و فرماندهانش برای حضور او در عملیات به‌درستی قابل فهم و تشخیص نیست. اگرچه در جایی از عملیات مسئولیتی به ناصر داده می‌شود و به‌نظر می‌رسد که احتمالا دلیل اصرار برای حضور ناصر در این عملیات همین موضوع بوده است؛ اما در عمل این مسئولیت آنچنان هم خاص نیست و به‌نظر از عهده هر کس دیگری هم برمی‌آید!
توصیف دقیق وضعیت شهدا و مجروحان و حتی شرح حال مجروحی که روده‌اش از شکم بیرون زده، بسیار تلخ است؛ اما در درگیر کردن احساسات چندان موفق نیست و شاید هم نویسنده عامدانه برای آن تلاشی نکرده است.
نویسنده، تمایز چندانی میان تجاوزگر و مدافع قائل نیست و در طول کتاب یک جنگ معمولی و غیرمقدس مثل همه جنگ‌های دیگر دنیا را با تمام سیاهی‌ها و خشونت‌هایش توصیف می‌کند. در پایان کتاب نیز بلندگو یا همان رسانه را که از رزمندگان شجاع و دشمن زبون، و از جبهه حق علیه باطل سخن می‌راند، مورد نقد قرار می‌دهد. در مجموع می‌توان گفت که نویسنده دو گفتمان "جنگ" و "نه به جنگ" را در برابر گفتمان رایج "دفاع مقدس" قرار داده و با نفی گفتمان دفاع مقدس، از این دو گفتمان دفاع کرده است.
کتاب را در جمع دوست‌داشتنی حلقه مبنا خواندیم و خوانش‌ها بر "تقدس‌زدایی" کتاب از جنگ هشت ساله ایران و عراق اجماع داشت. بر خلاف نظراتی که این تقدس‌زدایی را پسندیدند و از آن تحت‌عنوان روایتی واقعی از جنگ نام بردند، من اما همچنان دوست دارم جنگ هشت‌ساله را دفاع مقدس بدانم و نه یک جنگ مثل جنگ‌های دیگر! نه طرفدار شعارزدگی هستم - و به همین دلیل بسیاری از کتاب‌های خاطرات شهدا را نمی‌پسندم - و نه موافق تقدس‌زدایی از امر مقدس هستم -که به خاطر آن این کتاب را دوست نداشتم-. برای من جنگ هشت‌ساله یک امر مقدس است که ایدئولوژی‌ها و آرمان‌های دینی نقش پررنگی در آن داشته. معتقدم نقش باورها و آرمان‌های دینی در میان رزمنده‌های دهه ۶۰ و در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بسیار پررنگ‌تر از آن‌چیزی بود که در این کتاب احمد دهقان آن را توصیف می‌کند؛ که اگر نبود این مقاومت هشت‌ساله در برابر دشمنی با تجهیزات جنگی چندصدبرابر شاید حاصل نمی‌شد. کتاب احمد دهقان شاید برای مخاطبی که با روایت‌های شعارزده احاطه شده، گزینه خوبی باشد تا تلخی‌های جنگ را هم به او بچشاند؛ اما آن را به نوجوانان و به نسل جدیدی که از ارتباط بی‌واسطه با رزمندگان محرومند، توصیه نمی‌کنم. توصیه نمی‌کنم چون با آرمان‌زدایی و ایدئولوژی‌زدایی از ذهن نوجوانان و نسل جدید مخالفم. هنوز هم که هنوز است اگر بخواهم کتابی مرتبط با جنگ و حال و هوای آن و سرشار از شیرینی‌های اردوگاه و سختی‌های عملیات‌ها و به دور از شعارزدگی، به نسل جدید معرفی کنم بدون شک آن کتاب "نه آبی نه خاکی" خواهد بود.
#حلقه_کتاب‌خوانی_مبنا