یادداشت زینب
1403/10/22

معمولا زندگی اینجوریه که آدمها یا کلا نسبت بهت بیتوجهان و اهمیتی بهت نمیدن، یا سعی میکنن بهت آسیب بزنن! ولی خب بعضی از آدمها هم خوششانسن و کسایی رو تو زندگیشون دارن که برای غمهاشون غصه بخورن و با شادیهاشون شاد بشن. حالا فرض کن این آدمِ خوششانس، همهچیز رو فراموش کنه و قدرِ این بودن و همدلی رو ندونه! میدونم که خیلیها این کتاب رو خوندن و دوستش داشتن، و احتمالا هرکسی هم دلیلِ خودش رو داره. برای من بیشتر از هرچیزی، وجودِ یک قلب مهربون بود که این کتاب رو عزیز کرد؛ مهربونی به خالصترین و واقعیترین شکل ممکن. داستان دربارهی پسربچهایه به اسم «پیپ» که با حمایت ِمالیِ یک شخص ناشناس ثروتمند میشه و به شهر میره. حامیِ پیپ تاکید کرده که پیپ هرگز دربارهی هویت این شخص کنجکاوی نکنه تا زمانش برسه. و خب ما هم مثل پیپ ممکنه حدسهای بزنیم و گمراه هم بشیم. البته داستان فقط همین نیست؛ قراره شاهد عشق، دوستی، نفرت و آرزوهای بزرگی باشیم که آدمهای این قصه برای خودشون یا برای دیگران دارن. شخصیت محبوبم تو این کتاب کسی بود به اسم «جو» که به شکل عجیبی مهربون و باگذشت بود. دارم با خودم فکر میکنم من چند نفر رو تو زندگیم دارم که اینقدر عزیز باشم براشون و چقدر قدرِ بودنشون رو میدونم؟! پینوشت: یکی ممکنه برای قدردانیِ از یک لطف، از زندگی خودش دست بکشه و تمام تلاشش رو بکنه تا اون محبت رو جبران کنه؛ یکی هم فراموش میکنه یا خجالت میکشه به سمتِ اونی بره که وقتی ضعیف بود در کنارش بوده… و چقدر «ناسپاسی» آزاردهنده و غمانگیزه!
(0/1000)
زینب
1403/10/28
0