یادداشت violet sorrengail
1404/5/9

«جناح چهارم» یکی از اون کتابهایی بود که وقتی تموم شد، حس کردم خودمم از یه جنگ برگشتم. یه دنیای فانتزی پر از اژدها، رقابت، مرگ، و البته عشق… ولی هیچکدومش تقلّبی یا سطحی نبود. همه چیز واقعی حس میشد. از بین همهی شخصیتا، لیام و از هنه بیشتر دوست داشتم:)) آروم، وفادار، قابل اعتماد، بدون سر و صدا ولی همیشه حاضر. اون آدمی بود که حتی اگه یه جمله هم نمیگفت، حس میکردی کنارت ایستاده، و فقط با بودنش، امنیت میآورد. واقعاً از ته قلبم عاشقش شدم. ازون شخصیتا شد که بعد از کتاب هم تو ذهنم موند. بعد از اون، ترین رو خیلی دوست داشتم. یه جور سکوت هوشمند داره. نه اهل پُز دادن، نه اهل حرفای قشنگ. ولی حضورش پررنگه و کمکم میفهمی که چقدر عمیق و قابل اعتماده. دوست دارم تو جلدهای بعد بیشتر بشناسمش. و در نهایت، زیدن. اون رابطهای که بین وایولت و زیدن شکل گرفت، واقعاً یکی از بهترین کاپلهایی بود که توی داستانهای فانتزی دیدم. نه فانتزی مسخره، نه عاشقانهی سریع. یه رابطهی پرتنش، پرشور، و پر عشق. جوری که آدم حس میکنه این دو نفر واقعاً لیاقت همو دارن. وایولت هم شخصیتیه که خیلی باهاش حال کردم. ضعیف نیست، حتی اگه بدنش آسیبپذیره. ذهنش قویه، دلش قرصه، و از اون شخصیتهاست که رشدشو حس میکنی و بهش افتخار میکنی. در کل، جناح چهارم برای من فقط یه رمان نبود، یه تجربه بود. از اون کتاباست که نهتنها داستانشو، که آدمهاشو هم با خودت میبری تو دنیای واقعی.
(0/1000)
نظرات
1404/5/10
برای لیام عزیزم میشه حتی یه سپاه کشته داد! وای لیام عزیزم ، وای لیام عزیزم ، وای لیام عزیزم ، وای لیام عزیزم که عشق منو هیچ کلمهای نمیتونه بهت عرضه کنه😭😭🎀
1
2
violet sorrengail
1404/5/10
0