بریدههای کتاب 𝓈𝒶𝓃𝒶 𝓈𝒶𝓃𝒶 4 روز پیش فابل جلد 1 آدرین یانگ 4.1 5 صفحۀ 180 حتی اگر مرا ترک کرده و به من خیانت کرده بود، هنوز بخش کوچکی از من وجود داشت که او را دوست داشت. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/12/23 فابل جلد 1 آدرین یانگ 4.2 80 صفحۀ 74 آخرین کسی که از ما دزدی کرد ته دریاست. 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 453 به مرور زمان، درد به اندوه تبدیل میشود، اندوه به سکوت، و سکوت به دلتنگیای که به اندازه اقیانوسهای تیره، پهناور و بی انتهاست. 0 19 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 384 صدای پدرم در حد زمزمه پایین آمد:« از تو میخواهم شمس را پیدا کنی؛ البته اگر بخواهد پیدا شود. او را به من برگردان. به او بگو که قلبم چقدر به درد آمده است. به او بگو که نبودش دارد من را میکشد.» 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 384 هرگز چنین درد و رنج شدیدی را در نگاه هیچ انسانی ندیده بودم. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/7 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 305 اگر همه دنیا را سیل فرا بگیرد، مرغابی را چه غم؟ 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/5 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 30 بیشتر آدمهایی که میشناسم، دست کم یک نفر را در زندگی دارند که دلشان میخواهد از شرش خلاص شوند. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/3 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 223 مگر میشود با وجود زنده بودن پدرت، حس بیپدری داشته باشی؟ من چنین حسی داشتم. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/10/13 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 23 «عشق بر همه کس میتازد، از جمله بر آنان که عشق را پس میرانند.» 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/10/13 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 23 «به رغم آنچه برخی مردم میگویند، عشق حسی شیرین نیست که به آنی بیاید و به آنی هم برود.» 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/25 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 127 کاش این دلایل نبودند که عقل آدمها را سر جایشان نگه میداشتند. 0 10 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 71 هیچچیز به اندازه عشق از کنترل ما آدمها خارج نیست. 0 11 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 71 عشق گاهی به آدمها قدرت این را میدهد که خائن و نابکار باشند. وقتی کسی که دوستش داری و دوستت دارد به تو آسیب میرساند، خیلی طاقتفرسا است، مثل سوزنی زیر پوستت یا چاقویی در دندههایت. 0 7 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 82 اما گاهی اوقات پدر و مادرها اون چیزی که دلشون میخواد بچهشون باشه رو بیشتر از اون چیزی که واقعاً هست دوست دارن. 0 8 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/18 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 12 خود را بیشتر از قبل به من میفشارد؛ انگار اگر کمی بیشتر تلاش کند میتواند در من ناپدید شود. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/18 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 11 تمام عمرِ خود را کنار هم به تظاهر کردن گذراندیم، اما اگر بیش از حد تظاهر کنی، حقیقت بالاخره به آدم یادآوری میکند که نباید آن را نادیده بگیری. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 240 شهناز همیشه میگفت درد، آدمو بزرگ میکنه. قوی میکنه. هرچی بیشتر درد بکشی، دنیا رو آسونتر تحمل میکنی. داشتم بزرگ میشدم؟ داشتم قوی میشدم؟ 0 7 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 186 صدای گریهی مردها چقدر دل آدم را میخراشد. حس میکنی نهایت بیچارگی و درماندگیشان است که گریه میکنند. فکر میکنی که دیگر توانایی هیچ عملی را ندارند که گریه میکنند. مرد که گریه نمیکند. مرد میایستد و مشکل را حل میکند. وقتی مردی گریه میکند میفهمی که به آخر خط رسیده. میفهمی که دیگر نتوانسته کاری بکند. میفهمی که کار از کار گذشته دیگر. تو هم میلرزی. میترسی. وقتی مردها گریه میکنند از تو چه کاری بر میآید؟ باید بروی بمیری. باید بمیری توی دنیایی که مردهایش ناتوانند و گریه میکنند. 0 3 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 183 شهناز بغلم میکند. نمیفهمد که هیچ بغلی حالم را خوب نمیکند. نمیفهمد که هیچ نجوایی تسلایم نمیدهد. 0 3 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/13 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 2 عشق، نشانی توست. در هیچ کجای جهان، گمت نخواهم کرد! 0 9
بریدههای کتاب 𝓈𝒶𝓃𝒶 𝓈𝒶𝓃𝒶 4 روز پیش فابل جلد 1 آدرین یانگ 4.1 5 صفحۀ 180 حتی اگر مرا ترک کرده و به من خیانت کرده بود، هنوز بخش کوچکی از من وجود داشت که او را دوست داشت. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/12/23 فابل جلد 1 آدرین یانگ 4.2 80 صفحۀ 74 آخرین کسی که از ما دزدی کرد ته دریاست. 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 453 به مرور زمان، درد به اندوه تبدیل میشود، اندوه به سکوت، و سکوت به دلتنگیای که به اندازه اقیانوسهای تیره، پهناور و بی انتهاست. 0 19 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 384 صدای پدرم در حد زمزمه پایین آمد:« از تو میخواهم شمس را پیدا کنی؛ البته اگر بخواهد پیدا شود. او را به من برگردان. به او بگو که قلبم چقدر به درد آمده است. به او بگو که نبودش دارد من را میکشد.» 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/19 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 384 هرگز چنین درد و رنج شدیدی را در نگاه هیچ انسانی ندیده بودم. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/7 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 305 اگر همه دنیا را سیل فرا بگیرد، مرغابی را چه غم؟ 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/5 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 30 بیشتر آدمهایی که میشناسم، دست کم یک نفر را در زندگی دارند که دلشان میخواهد از شرش خلاص شوند. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/11/3 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 223 مگر میشود با وجود زنده بودن پدرت، حس بیپدری داشته باشی؟ من چنین حسی داشتم. 0 0 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/10/13 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 23 «عشق بر همه کس میتازد، از جمله بر آنان که عشق را پس میرانند.» 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/10/13 ملت عشق الیف شفق 3.4 204 صفحۀ 23 «به رغم آنچه برخی مردم میگویند، عشق حسی شیرین نیست که به آنی بیاید و به آنی هم برود.» 0 1 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/25 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 127 کاش این دلایل نبودند که عقل آدمها را سر جایشان نگه میداشتند. 0 10 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 71 هیچچیز به اندازه عشق از کنترل ما آدمها خارج نیست. 0 11 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 71 عشق گاهی به آدمها قدرت این را میدهد که خائن و نابکار باشند. وقتی کسی که دوستش داری و دوستت دارد به تو آسیب میرساند، خیلی طاقتفرسا است، مثل سوزنی زیر پوستت یا چاقویی در دندههایت. 0 7 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/23 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 82 اما گاهی اوقات پدر و مادرها اون چیزی که دلشون میخواد بچهشون باشه رو بیشتر از اون چیزی که واقعاً هست دوست دارن. 0 8 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/18 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 12 خود را بیشتر از قبل به من میفشارد؛ انگار اگر کمی بیشتر تلاش کند میتواند در من ناپدید شود. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/8/18 به امید دل بستم لان کالی 4.2 96 صفحۀ 11 تمام عمرِ خود را کنار هم به تظاهر کردن گذراندیم، اما اگر بیش از حد تظاهر کنی، حقیقت بالاخره به آدم یادآوری میکند که نباید آن را نادیده بگیری. 0 2 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 240 شهناز همیشه میگفت درد، آدمو بزرگ میکنه. قوی میکنه. هرچی بیشتر درد بکشی، دنیا رو آسونتر تحمل میکنی. داشتم بزرگ میشدم؟ داشتم قوی میشدم؟ 0 7 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 186 صدای گریهی مردها چقدر دل آدم را میخراشد. حس میکنی نهایت بیچارگی و درماندگیشان است که گریه میکنند. فکر میکنی که دیگر توانایی هیچ عملی را ندارند که گریه میکنند. مرد که گریه نمیکند. مرد میایستد و مشکل را حل میکند. وقتی مردی گریه میکند میفهمی که به آخر خط رسیده. میفهمی که دیگر نتوانسته کاری بکند. میفهمی که کار از کار گذشته دیگر. تو هم میلرزی. میترسی. وقتی مردها گریه میکنند از تو چه کاری بر میآید؟ باید بروی بمیری. باید بمیری توی دنیایی که مردهایش ناتوانند و گریه میکنند. 0 3 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/23 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 183 شهناز بغلم میکند. نمیفهمد که هیچ بغلی حالم را خوب نمیکند. نمیفهمد که هیچ نجوایی تسلایم نمیدهد. 0 3 𝓈𝒶𝓃𝒶 1403/7/13 پرتقال خونی: رمان پروانه سراوانی 3.3 5 صفحۀ 2 عشق، نشانی توست. در هیچ کجای جهان، گمت نخواهم کرد! 0 9