حکیمه فریزاده

حکیمه فریزاده

@hfarizadeh
عضویت

دی 1401

8 دنبال شده

12 دنبال کننده

Hakimeh Farirzadeh

یادداشت‌ها

حکیمه فریزاده

حکیمه فریزاده

7 ساعت پیش

        داستان دو شهر: نبرد دو روح، سرنوشت دو کالبد
هر شهری را روحی است که در کالبد خاکش جریان دارد. خیابان‌ها، بناها و مردمان، جسمِ شهر هستند، اما این کالبدِ خاکی، اسیرِ روح نامرئی است که در آن می‌دمد و بر گردنش زنجیری از سرنوشت می‌افکند. «داستان دو شهر»، قصه‌ی دو کالبد است، لندن و پاریس؛ و دو روحِ قدرتمند که در قامت دو زن تجلی یافته‌اند: لوسی و مادام دوفارژ.

لوسی مانت: روحِ لندن، خورشیدی با زنجیری از نور

لندن، شهری با جسمی آرام، روحِ زندگی‌بخش خود را در وجود لوسی مانت یافته است. او آن روحِ شفابخشی است که در رگ‌های شهر جریان دارد و مردان، این اجزای کالبد شهر، همچون سیاراتی در مدار خورشید وجودش می‌چرخند. آن‌ها اسیرانِ زنجیری از جنس نورند. پدرش، دکتر مانت، کالبدی در هم شکسته بود تا آنکه روحِ لوسی در او دمید و از نو زنده‌اش کرد. چارلز دارنی، جسمی سرگردان، در پناه عشق او معنا یافت. و سیدنی کارتن، آن کالبدِ خودویرانگر، تنها زمانی به رستگاری رسید که روحِ فداکار لوسی، او را به معبدِ یک ایثار جاودانه بدل ساخت.

مردانِ این شهر، فرمان‌بردارانِ این روحِ آرام‌اند. حالِ خوبِ او، محرک زندگی آنهاست و برای خوشبختی او، جسم و جان خود را فدا می‌کنند. لوسی آن روحِ حیات‌بخشی است که کالبد سرد شهر را به خانه‌ای گرم و پناهگاهی امن مبدل می‌سازد.

مادام دوفارژ: روحِ پاریس، ملکه‌ای با زنجیری از آتش

و اما پاریس، شهری با جسمی زخمی و تب‌دار. روح این شهر، مادام دوفارژ است؛ روحی زاده‌ی کینه که بر کالبدِ به ستوه آمده‌ی شهر حلول کرده. او ملکه‌ی تاریکی است که مردان را نه با عشق، که با زنجیری از نفرت به اسارت می‌کشد. مردان انقلابی، از شوهرش تا دیگران، بازوان و مشت‌های خشمگین این کالبدند، اما این روحِ مادام دوفارژ است که به آن‌ها فرمان می‌دهد. او با نگاهش آتش را در خونشان جاری می‌سازد و با هر گره‌ای که بر کاموای نفرتش می‌زند، فرمان انتقام را بر جسم شهر حک می‌کند.

مردانِ این دنیا، مسخ‌شدگانِ خشم اویند؛ سربازانی که به اراده‌ی روحی حرکت می‌کنند که جز به خون و ویرانی نمی‌اندیشد. او حافظه‌ی تاریخیِ دردهای شهر است و جسم پاریس را به ابزار انتقام خود تبدیل کرده است.

نبرد نهایی: تقابل روح‌ها در جسمِ مردان

«داستان دو شهر» در نهایت، صحنه‌ی نبرد این دو روح است که از ورای کالبدهایشان با یکدیگر می‌جنگند. این داستان به ما می‌آموزد که جسمِ یک شهر، یا سرنوشت مردان، تنها یک ابزار است. آنچه تقدیر را می‌سازد، آن روحی است که بر آن‌ها حاکم می‌شود: روحی که با زنجیر عشق به سوی رستگاری می‌کشد، یا روحی که با زنجیر نفرت به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند.

و در اوج داستان، این تقابل به نمایش درمی‌آید: جایی که یک کالبد (سیدنی کارتن) به الهام از روحی زندگی‌بخش (لوسی)، خود را قربانی می‌کند تا جسمی دیگر را نجات دهد، و در همان حال، روحی مرگ‌آفرین (مادام دوفارژ) تا آخرین نفس برای دریدن کالبدهایی که دشمن می‌پندارد، تلاش می‌کند. این داستان، مرثیه‌ای است بر سرنوشت جسم‌ها، زمانی که روح‌ها به جنگ یکدیگر برمی‌خیزند.
و آنچه در پایان عمق این رمان است، تصویری بی‌نظیر از قدرت پنهان زنان است؛ قدرتی که می‌تواند مردان را به اوج انسانیت و فداکاری برساند یا آن‌ها را به قعر تباهی و خشونت بکشاند و آخر بزرگترین نبردها، نه در میدان‌های جنگ، که در قلب انسان‌ها و تحت تأثیر نیروهای نامرئی عشق و نفرت در جریان است.
      

2

        این کتاب، قصه‌ی اشغال و جنگ نیست؛ قصه‌ی انتخاب است.
انتخابی میان زندگیِ معمولی که می‌توانست آرام باشد، و مبارزه‌ای که هر روزش طعم شجاعت و مقاومت دارد.

وقتی خار و میخک را خواندم، انگار پنجره‌ای به جهانی گشوده شد که در آن، آرامش معنایی جز ایستادن و جنگیدن ندارد.
خارهای این کتاب، همان زخم‌ها و رنج‌هایی بودند که بر پیکر فلسطین نشسته‌اند؛ زخم‌هایی عمیق که از دیوارهای ویران، از خانه‌های غصب‌شده و از دستان خالی مادرانی حکایت می‌کنند که هنوز امید را از یاد نبرده‌اند.
و میخک‌ها، نماد عشق و زیبایی‌اند؛ عشق به آزادی، به حقیقت، به آینده‌ای که حتی اگر در خون رنگین شود، بوی زندگی می‌دهد.

یحیی السنوار با این روایت، به من آموخت که مقاومت، تنها جنگیدن با اسلحه نیست؛ بلکه زیستن در ایمان است، حتی وقتی هر روزت با فقدان ظاهری گره خورده. این کتاب نشان می‌دهد که عشق به مقاومت، می‌تواند بزرگ‌تر از عشق به نفس کشیدن باشد. عشقی که انسان را وامی‌دارد از مرز خودش بگذرد و برای ملتش، برای سرزمینش، برای آرمانی که باور دارد، ایستادگی کند.

در میان سطرها، بارها از خود پرسیدم: چه نیرویی می‌تواند انسانی را این‌گونه استوار نگاه دارد؟
پاسخ روشن بود: ایمانی که در دل خارها، میخکی می‌رویاند؛ ایمانی که مرگ را پایان نمی‌بیند، بلکه پلی می‌داند برای شکفتن فردا.

برای من، خار و میخک تنها یک کتاب نبود؛ آیینه‌ای بود که به من یاد داد حتی در دنیایی پر از بی‌عدالتی، می‌شود زندگی را به گونه‌ای زیست که زیبایی از میان ویرانه‌ها سر برآورد.
      

1

        سووشون، و زنان زخمی تاریخ
بعضی کتاب‌ها، فقط داستان نیستند. *سووشون* برای من، آینه‌ای‌ست که وقتی در آن نگاه می‌کنم، زخمی قدیمی در من جان می‌گیرد. زخمی که فقط با واژه‌های سیمین، با آن جسارتِ زنانه‌اش، با آن شرافتِ غم‌خورده‌ی زری، باز می‌شود و مثل آتش زیر خاکستر، دوباره شعله‌ور می‌شود.

من با *سووشون* بزرگ نشدم،
اما با *سووشون* فهمیدم چرا سال‌هاست بغض دارم و نمی‌دانم دقیقا برای چه.
فهمیدم این خشمِ خاموش، این غربتِ درونی، بی‌دلیل نیست.
این اندوه، این بی‌پناهی، در من ریشه دارد—همان‌طور که در زری ریشه داشت.
زنی که در طوفان زمانه، همسرش را، امنیتش را، و تکه‌هایی از خودش را از دست داد،
اما هرگز شرافت و صدای درونش را نفروخت.

من زری را خوب می‌فهمم.
او هم مثل من، میان سکوت و خشم، میان عشق و سوگ، میان ماندن و فروپاشی معلق بود.
او هم کسی را داشت که رفت.
و او هم مانده بود با خانه‌ای که دیگر خانه نبود... با فرزندانی در آغوش و آتشی در دل.

*سووشون* برای من فقط یک رمان نبود.
بیانیه‌ای بود از سوی تمام زنانی که درد کشیدند، سکوت کردند، عاشق شدند،
و با تنهایی‌شان تاریخ را نوشتند.

این کتاب، نجاتم نداد.
اما مثل دستی روی شانه‌ام نشست و گفت:
«تنها نیستی، و رنجت بی‌نام نیست.»
      

10

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

این کاربر هنوز بریده کتابی ننوشته است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.