(به نام خالق هستی و زیبایی ها)
"خوشحالم که در دنیایی زندگی میکنم که در آن یخبندان سفید وجود دارد." اکثر ما، تقریبا همه ی ما تا به حال شده که در زندگی احساس پوچی کنیم، احساس خستگی، رنج، ستم دیدگی، اما هیچکدام از اینها دلیل نمیشود از نعمت ها و خوبی های جهان اطرافمان غافل شویم. شاید تمام این خوبی ها و زیبایی ها کوچک به نظر برسند، اما میتوانند یک روز کامل را برای ما بسازند؛ و خب بله، همه ی آنها روزی تمام میشوند، اما نعمت ها و خوبی های زیاد دیگری هم هستند. باید به یاد داشته باشیم که هیچ چیز همیشگی نیست، و این موضوع راجب درد و ستم دیدگی هم صدق میکند.
اما درد و ستم دیدگی هم همیشه بد نیست، میپرسید چرا؟ چون شاید وقتی از تمام این درد ها میگذریم خیلی چیز ها را یاد میگیریم، درست مثل آنه، به قول آنه : "من دقیقا میدانم با خروسک باید چه کار کرد. یادت رفته که خانم هاموند سه دوقلوی پشت هم داشت. وقتی از سه جفت دوقلو مراقبت کنی، طبیعی است که تجربه های زیادی کسب کنی."
و حالا میتوانیم برویم سراغ یکی از لذت های به ظاهر کوچک اما فوق العاده که آنه هم عاشقش است، کتاب ها. کتاب ها ما را به دنیای کوچک و زیبای خودشان میبرند، بعضی هایشان کاری میکنن جوری در داستان غرق شویم که کاملا فضای اطرافمان را فراموش کنیم یا حتی بعد از اتمام کتاب احساس کنیم در تمام اتفاقات با شخصیت ها همراه بوده ایم، شاید در نگاه اول خواندن کتابی خسته کننده به نظر بی آید، کتاب را نباید از روی جلدش قضاوت کرد، درست است؟ چون ما حتی نمیدانیم آن کتاب در زیر جلدش چه شگفتی ها و عجایبی را پنهان کرده است. درست مث آنه، آنه با موهای قرمز و کک و مک، کسی چطور میتواند از روی ظاهر بفهمد او چه جور دختری است؟ دختری احساسی و خوش قلب با تخیلات قوی و بی محدودیت، دختری با گذشته ای سخت، در کتاب دیدیم که تقریبا همه از آنه ایراد میگیرند، به خاطر ظاهرش، اخلاق متفاوتش و یا هر چیز دیگری؛ اما ما نمیتوانیم هیچ کسی را اینطور بی رحمانه قضاوت کنیم،ما حتی نمیدانیم آن شخص چه سختی هایی را پشت سر گذاشته، چه درد هایی را تجربه کرده که حتی به فکر ماهم نمیرسد. این قضاوت ما میتواند سبب تنفر آن شخص از خودش شود، باعث ایجاد حس تنهایی در جامعه برای آن شخص. پس بهتر است این قضاوت های آسیب زننده را برای خودمان نگه داریم. چون بعدا شاید همه ی ما پشیمان شویم، شاید در آینده شخصی را که مورد قضاوت های نا مناسبمان قرار دادیم را جوری ببینیم که چقدر پیشرفت کرده، آن وقت جوری شرمنده میشویم که دیگر نمیتوانیم روی آن شخص نگاه کنیم،باید از الان به آینده و احساسات آدم های اطرافمان فکر کنیم تا در آینده دچار پشیمانی نشویم، پشیمانی هایی که سال ها، یا حتی شاید تا آخر عمر با ما بمانند و ما را آزار دهند؛ باید ببخشیم، یاد بگیریم، و قضاوت نکنیم.