زندگی در دنیای داستایوسکی متقاطع، تند، شکننده و بی ثبات است. اتفاقات ناگهانی و شوکه کننده اند. راسکلنیکف در نهایت هم از جنایتاش پشیمان نمیشود. اگرچه انتظار ما بر مبنای نام کتاب و اواسط آن، پذیرفتن جنایت و کشیدن مکافات آن(به قول سونیا "شستن گناه") بود.
شخصیت های جنایت و مکافات خاص نیستند بلکه عام اند؛ راسکلنیکف نماد پوچگرایی افراطی و سونیا نماد اخلاق مذهبی(مسیحی) است. زمینه داستان از نهیلیسم فراگیر آینده آکنده است. در نهایت عقلانیت پوچگرا به دلایل احساسی تسلیم اخلاق مذهبی شد و نتوانست کار قبلی خود را با زندگی سازگاری بخشد. پس از کاری که جامعه جنایت مینامد و خود اقدامی ناتمام به واسطه ضعف، این تناقض درون و بیرون وی را بیچاره میسازد که تنها راهش عشق به سونیا است. مذهب سونیا بیشتر به صورت اخلاقیات و انسانیت تجلی مییابد و راه مستقیم موثر واقع نمیشود.
فشار های بیرونی و وجدان درونی باعث شک در کار و عدم موفقیت وی میشود؛ امّا سپس با افزایش نیاز به قدرت که خود برون آمده از ضعف وی در قبال خویش و جامعهای که به دنبال محاکمه وی اند، نظرش به کل عوض میشود. دیگر نه برای انسانیت و افکار چپ که برای ناپلئون شدن و بدست گرفتن قدرت زن را کشته است. میتوان گفت قتل باعث سقوط وی از چپ به آنارشیسم است. دنیایی که دیگر حتی انسان گرا هم نیست.
راسکلنیکف تمام پولش را به کاترینا میدهد چون دیگر چیزی برای بدست آوردن ندارد. تنها خواستهاش خوشبختی خواهرش با رازومیخسن است. او دیگر نمیخواهد محبت خانواده و دیگران را ببیند چون خود را شایسته نمیداند و هیچ است.
راسکلنیکف در آخر از مرگ میترسد، تا مدتی از عشق و محبت هم گریزان است و دیگر خود را خالی کرده و به سونیا میسپارد و اگر داستان ادامهای داشت به زعم من دوباره درگیر "فلسفهبافی" و شک میشد.
کتاب پس از تمام شدن آخرین صفحه همچنان ادامه دارد. بقیه آن درون ما شکل میگیرد و کل اثر سک حس واحد به خود میگیرد. پس از آخرین کلمه حرف های نوشته نشده به مرور زمان درون ما حس، و گفته میشود.
جنایت و مکافات یک اثر اجتماعی و روانشناسی است. سوژه آن جوانی با نیهیلیسم افراطی است. جنایت و مکافات نشان دهنده انسان متفکر گمشده در این دوران است که با عقل به جایی نمیرسد.