یادداشت مانا

مانا

مانا

1403/6/16

        "شاید می ترسیدم اگر واقعا کسی را دوست داشته باشم و وابسته اش بشوم، یک روز یکهو بی هیچ توضیحی غیبش بزند و تنها بمانم"
کاش می تونستم بهش 6 بدم. نه که بهترین کتابی باشه که تو زندگیم خوندم، بیشتر چون خود زندگیم بود! نمی دونستم من دارم کتاب رو می خونم یا اینکه کتاب داره منو می خونه. من خود سوکورو بودم، وقتی که عزیزی رو از دست دادم، با از دست دادن به مردن فکر کردم، پوست انداختم، ولی باز ته ذهنم نتونستم داستانو حل کنم، هنوزم حل نشده، هنوزم اذیت می شم. دلم می گیره از اینکه مسیرها از هم جدا می شه، از اینکه دوستات یه جایی می رن دنبال زندگی خودشون، مگه تو زندگی شون نیستی که وقتی برن "دنبال زندگی خودشون" تورو فراموش می کنن؟! الان دیگه تونستم با تنهایی کنار بیام، حتی یاد گرفتم ازش لذت ببرم و خیلی وقتا اصلا ترجیحش می دم به بودن در جمع. ولی خب، به چه قیمتی پوست انداختم؟ به قیمت زخمی که خوب شده ولی جاش مونده؟ به قیمت از دست رفتن رابطه هایی که بر اساس منافع نبود؟ به قیمت رفتن دوستی که خود خود تو بود؟ کسی که تو دوستش داشتی و فکر می کرد باید ناگویا رو ترک کنه چون "زندگی"، "آینده" و "موفقیت" یه جای دیگه اس؟ اونی که فکر می کرد "جدایی" و "فراموشی" بخشی از زندگیه و باید پذیرفتش؟ من توی زندگی عادی خیلی رنگ دارم! ولی خیلی با سوکورو تازاکی بی رنگ همزاد پنداری کردم و خیلی به "بادوم" و "لیمو" فکر کردم
قطعات موسیقی که تو کتاب معرفی شدن رو دوست داشتم. یک فصل می خوندم و می رفتم یکی از قطعه ها رو گوش می دادم، با چشم های بسته یا خیره به یه نقطه و بر می گشتم سراغ فصل بعدی.
من معمولا از توصیف ها بدم می آد و خیلی وقتا شده که به توصیف که می رسه کل پاراگراف رو نخونده رد می کنم. ولی توصیف های موراکامی رو دوست داشتم. خیلی خوب توصیف می کنه و تشبیه هایی که می کنه برام قابل لمس و جذاب بود.
سانسورهای کتاب خیلی روی مخم بود و اگر بر می گشتم به اول، کتاب به انگلیسی می خوندم. به خصوص اون تیکه ای که رفت سمت اعتقادات و خدا. می خواستم بدونم چی می خواد بگه که به لطف سانسورچی نفهمیدم :)
من دو بار طرد شدم بدون اینکه دلیلی بشنوم. تو یه دونه اش، تا نیم ساعت قبلش نمی دونستم اصلا مشکلی وجود داره و همه چی گل و بلبل بود. تو نمونه ی دوم هم، شب تولد طرف رفتیم کنسرت علی رضا قربانی، بهترین شب سال برام من و اون بود و بعد از اون غیب شد طرف، بدون اینکه هیچی بگه. بذارین یه چی بهتون بگم. اگه می خواین کسی رو طرد کنین، آدم باشین و بهش بگین دلیلش چیه. طرف اینطور راحت تر کنار می آد. ولی وقتی بدون حرف زدن ول کنین برین و حتی جواب طرفو ندیدن، اون بدبخت چند ماه یا حتی چند سال توی اون شوک می مونه و از اون بدتر، دیگه سال به سال به آدمای کمتری اعتماد می کنه. پس ...
ب
۱۶ شهریور ۱۴۰۳
۶ سپتامبر ۲۰۲۴
      
444

28

(0/1000)

نظرات

 اینکه میگن اگه می خواین کسی رو طرد کنید بهش بگید نشدنیه واقعا. مثلا چی می شه گفت؟ می دونی می خوام دیگه کنار بذارمت، فلان اخلاقت روی مخمه، یکی بهتر از تو رو پیدا کردم، دیگه ازت خسته شدم. خب دیگه خدا حافظ؟ 
6

0

مافی

مافی

1403/6/18

هرجور باشه جاش تا همیشه میمونه 

2

مانا

مانا

1403/7/26

آره. فرهنگ ایرانی نان ورباله، فرهنگ جایی مثل هلند ورباله. واسه همین ما تروماهایی داریم که واسه اونا قفله. چون نمی گیم و حرف نزدن فرهنگه! شما یه بار باید طرد بشی و طرف بگه خب چی بگم؟ شجاع باشم و بگم تورو نمی خوام؟ اون موقع لزوم این حرکت رو درک می کنی 🤷‍♂️ 

0

 همه ما تجربه طرد شدن داشتیم و اینجور نیست که نفسم از جای گرم دربیاد. شما رو نمی دونم اما من موقعیت طرد کردن هم داشتم و می دونم طرد کردن و دیگه نمی خوامت و دارم ازت آسیب می بینم پس می خوام دیگه نبینمت اصلا راحت نیست. طرد کننده می خواد از فشار راحت بشه ولی گفتن اینکه دیگه نمی خوام باهم در ارتباط باشیم یعنی شروع شدن یه پروسه عذاب آور از "مگه من چه کار بدی کردم" "خودتم بی تقصیر نیستی" "بیخودی دوستی/رابطه رو داری به هم می زنی" "سخت می گیری" "اینا همش حل شدنیه" و.... فشار هزار برابری رو به طرف میاره
@Mana.mondial 

0