مسعود بربر
تصویر پروفایل
آبی ماورای بحار: یازده داستانهاویهTimequakeاسب شاخدار

خوانده‌ام

595 کتاب

معمای آقای ریپلی (به ضمیمه مختصری درباره نویسنده ونوشته هایش)اشتیلرشکار کبکبائودولینو

در حال خواندن

6 کتاب

سایه های غار: مجموعه داستانآتش زندانتاریخ ادبیات ایران پیش از اسلامده جستار داستان نویسی

می‌خواهم بخوانم

222 کتاب

یادداشت‌ها

نمایش همه
3
          ‌📓دیوانگی است اما اگر واقعیت باشد چه؟

دیوانگی (اثر اوراسیو کاستیانوس مویا، با ترجمه‌ی حسین ترکمن‌نژاد، نشر خوب ۱۳۹۹) داستان مردی است که به گواتمالا سفر کرده تا یک گزارش بیش از هزار صفحه‌ای از قتل عام بومیان به دست ارتش این کشور را ویراستاری کند. کارفرمای او مقامات ارشد کلیسای کاتولیک گواتمالا هستند و همه شرایط را برای او فراهم کرده‌اند تا کارش را در دفتری آرام و بی‌مزاحمت به درستی پیش ببرد.

گزارش مملو از تصاویری دهشتناک و سیاه از این جنایات است که از زبان بازماندگان آن قتل عام نقل شده و گاه آن روایت‌های تاریک و دهشتناک آن‌قدر شاعرانه می‌شوند که ذهن راوی و شخصیت اصلی داستان را درگیر می‌کند -اصلا مگر می‌شود هزار و صد صفحه گزارش دقیق از تصاویری منزجرکننده خواند و درگیر نشد؟- بارها و بارها آن جملات را با خود مرور می‌کند، در دفترچه یادداشت شخصی‌اش می‌نویسد و صدالبته که آن وقایع را تصور می‌کند. تصوری که آرام آرام هراس و جنونی را در ذهن راوی شکل می‌دهد از توطئه و جنایتی که ممکن است اداره اطلاعات ارتش (ملقب به آرشیو) که در چند قدمی او مستقر است این بار علیه خود او اعمال کند.

راوی به الکل و رابطه با زنان پناه می‌برد اما جنون و هراسش لحظه به لحظه بیشتر می‌شود و آن روابط هم درگیری‌های تازه‌ای را برایش رقم می‌زند و پایش را به موقعیت‌های هراسناک تازه‌ای باز می‌کند. توهم توطئه و پارانوایی که گاه حتی باورناپذیر می‌شود، ترسی بی دلیل که گاه به جنون تن می‌زند و گاه حتی خواننده می‌گوید «نه، این که دیگر واقعا نمی‌شود، نویسنده این یکی را واقعا نتوانسته خوب در بیاورد».
چیزی از جنس با عقل جور در نیامدن که شاید عنوان درست‌تر داستان باشد: Senselessness.

اما از کجا معلوم که جهان بیرون واقعا به همین اندازه دیوانه نباشد؟ پرسشی که پاسخ آن را تنها در پایان کتاب خواهیم یافت.
      
4
          ریپلی، فراتر از جنایت، فراتر از شخصیت

خواندن «معمای آقای ریپلی» (با عنوان اصلی «آقای ریپلی با استعداد») برای من تجربه‌ای داغ، تازه، روشن و بسیار دلچسب بود؛ اما به همان اندازه نوشتن درباره‌اش برایم دشوار است. مهم‌تر از همه این که داستان به راستی ظرائف و جزییاتی درخشان در پلات دارد که نوشتن از هر کدام از آن‌ها  با خطر لو دادن و لوث کردن داستان همراه است.

مرد جوانی که در نیویورک با نوعی کلاهبرداری روزگار می‌گذراند و مدام در ترس از قربانیان خود به سر می‌برد با موقعیتی روبرو می‌شود که طی آن دست کم برای چند هفته بتواند در روستای ساحلی آرام و زیبایی در اروپا، درآسایش  (و البته دور از دسترس قربانیانش) به سر ببرد. با این همه کیست که نداند اغلب داستان‌ها نوشته شده‌اند تا ما را شگفت‌زده کنند.

معمای داستان وپرداخت جزییات آن را می‌توان در رقابت با بهترین و قدرتمندترین آثار جنایی کلاسیک  به حساب آورد. جالب آن که بر خلاف اغلب این آثار، ظرافت داستان در جزییات طراحی جنایت و شیوه کشف آن نیست  (که جنایتی هم اگر در داستان باشد اساسا طراحی شده نیست)، بلکه در جزییات و پیچیدگی‌های فرار از مخمصه است.

اما این صرفا وقایع داستان نیست که شگفت‌آورند. چرخ وقایع داستان تازه  کمی بعد از صفحه ۱۲۰ به چرخش می‌افتد و داستان آغاز می‌شود. با این حال فضاسازی داستان و مکان‌پردازی و شخصیت‌پردازی آن چنان قدرتمند است که همچون داستان‌های ارنست همیگوی، گرداب داستان  از همان نخستین صفحات تو را به درون جهان داستان کشانیده و یارای گریز و بیرون کشیدن از جهان داستان را نخواهی داشت. شگفت‌تر آن‌که فضای غالب داستان، برخلاف بیشتر نمونه‌های ژانر خود فضایی بسیار روشن و دلنشین است و سفر به جهان داستانی آن  سفری بسیار دلچسب خواهد بود.   

پاتریشیا های‌اسمیت در شخصیت‌پردازی نیز پا را از محدوده‌ی مرسوم داستان‌های جنایی بسیار فراتر می‌گذارد آن‌چنان که کتاب را به همان اندازه که جنایی، می‌توان روان‌شناختی نیز نام برد. نه فقط خود شخصیت‌های داستان، که روابطشان نیز بسیار پیچیده و زبردستانه انتخاب و ترسیم شده‌ و نویسنده (که خود زن است) توانسته حتی ظرائف و پیچیدگی‌های یک رابطه‌ی همجنس‌خواهانه میان دو مرد را به تصویر بکشد تا جایی که خواننده‌ای که شاید هیچ‌گاه در زندگی چنین گرایشی را حس نکرده هم بتوان آن را درک کند. از سوی دیگر شخصیت اصلی آن‌چنان در هراسی مدام (و در اعتیاد به آن هراس مدام)‌ به سر می‌برد که خواننده بارها و بارها همراه او دچار این پرسش خواهد شد که «آیا به راستی ارزش این همه را دارد؟»

نهایتا می‌توان گفت «معمای آقای ریپلی» با آن که تقریبا همه مرسومات یک اثر جنایی را زیر پا گذاشته اما شاید یکی از بهترین آثار جنایی نوشته شده باشدو بی‌دلیل نیست که برنده جایزه ادگار آلن پو، طومار پلیسی‌نویسان آمریکا و جایزه‌ی بزرگ ادبیات پلیسی فرانسه شده است. داستانی که هر آن‌کس را که هنوز ادبیات جنایی را در زمره‌ی ادبیات جدی قلمداد نکند با چالشی جدی رو برو خواهد کرد.

از ترجمه‌ی بسیار دلنشین فرزانه طاهری نیز نمی‌توان سخن نگفت، وقتی با آن که زبان انگلیسی اثر بسیار ساده و جذاب است اما فارسی فرزانه طاهری آن را حتی روان‌تر و خواندنی‌تر هم کرده است.
      
4
          خاطرات تاج‌السلطنه، جدای ارزش تاریخی، همچون رمانی جذاب و خواندنی البته با معیارهای دویست سال پیش نوشته شده است. نویسنده خط داستانی مشخصی را پی می‌گیرد و در دل آن چندین حکایت و داستان فرعی را نیز نقل می‌کند.  البته همچون رمان‌های دویست سال پیش بارها و بارها به بیان اندیشه‌های خویش و باورهایش و نقدش به اجتماع زمان خود و آداب و رسوم آن زمانه می‌پرداز که اگرچه در داستان امروزین پذیرفتنی نیست اما این اولا یک ناداستان است و دوم این که اتفاقا بسیار کمک می‌کند از دریچه زن درباری قاجار به چهان بنگریم و در بسیاری نقاط متن هم اگرچه با او هم‌اندیش نباشیم اما به شناخت خوبی از راوی دست پیدا کنیم. 
داستان از شخصیت‌پردازی مناسب، خط داستانی جذاب، صحنه‌پردازی زنده، زبان و نثر متفاوت و مختص خود برخوردار است و هر جا که لازم است  زمان را کند می‌کند و وقایعی را که در خط داستان نقش چشمگیر دارد به سیوه‌ای کاملا نمایشی  و با ذکر جزییات و صحنه‌پردازی کامل روایت می‌کند و ذکر اتفاقات مهمی برای خودش همچون تولد کودکانش را به دلیل آن که نقشی در خط داستانی مد نظر راوی ندارند به تک جمله‌ای می‌گوید و می‌رود. مجموعا کتابی خوشخوان و جذاب و دارای اطلاعات زبانی و کلامی و تاریخی درخور توجه است به ویزه برای خواننده علاقمند به مسائل زنان، به دوران قاجار، و به ناداستان که ما به نادرست گمان می‌کنیم تازه امروزه در قالب جستار روایی شکل گرفته و به ایران وارد شده 
طرفه آن که این خاطرات را اگر به دیده رمان بنگریم پایانی مدرن هم دارد.
      
3
          جشن بی‌معنایی، روایتی است که نه پیرنگ داستانی، بل غرابت‌های درهم‌تنیده شخصیت‌هایش آن را پیش می‌برد: چهار رفیق پاریس‌نشین، که در پارک‌ها و آپارتمان‌ها و مهمانی‌ها، با بی‌معنایی هستی، شوخ‌طبعی، تعمق، و سویه‌های متعدد مهر مواجه شده‌اند. رامون که هر هفته برای تماشای نمایشگاهی می‌رود و با دیدن صف بازدیدکنندگان بی‌خیال می‌شود؛ کالیبان، بازیگری شکست‌خورده که در مهمانی‌ها در نقش یک خدمتکار خارجی، یک زبان دروغین از خود در می‌آورد، الن «عذرخواهنده» که با مادر خیالی‌اش گفتگو می‌کند، و چارلز، نویسنده‌ای که قسم خورده ننویسد. 
کوندرا همچون همیشه ساختاری با شمار فصل‌های فرد برگزیده، در هر فصل تکه‌های کوتاه یکی دو صفحه‌ای را در هم تنیده و داستان را قدم به قدم پیش می‌برد بی آن که معنایی در داستان شکل بگیرد یا داستانی در داستان دنبال شود. زاویه‌دید دانای کل متفاوت داستان بار دیگر نشان داده که نویسنده‌ای چون او می‌تواند این زاویه‌دیدِ پیشتر منسوخ اعلام شده را به استواری به کار بگیرد و با همه این ویژگی‌ها رمانی خواندنی اگرچه کوتاه بیافریند. بخشی از خواندنی‌ترین صفحات داستان هم به روایت شخصیتهای داستان از لحظاتی از استالین اختصاص یافته که شرارت‌های فردی او در مواجهه با ضعف دیگران را به نمایش می‌گذارد.

کوندرا، داستان‌نویس اندیشمند، چند دهه پیشتر در گفتگو با فیلیپ راث، از «جستار کنایی، روایت رمان‌گونه، تکه‌های خودزندگی‌نامه‌وار، فکت‌های تاریخی، و پرواز میل» در آثارش سخن گفته و این‌ها همه در این رمان کوتاه هم دیده می‌شود و چه بسا که به اوج رسیده باشد. او این بار هم مرزهای داستان و اندیشه را در هم نوردیده، و با حفظ تعریف خودش از رمان «قطعه‌ای بلند از نثر برساخته و نمایش‌محور با شخصیت‌های ساختگی»، هر بار نهر روایت را با پرسش‌های اندیشمندانه می‌بُرد: آنگاه که شخصیتی خندیدن می‌آغازد، کوندرا داستان را نگه می‌دارد و سقراط‌وار می‌پرسد: «چرا خندید؟»

امروز می‌اندیشیدم چرا به صاحب چنین قلم و اندیشه‌ای نوبل نداده‌اند؟ بعد یادم آمد میلان کوندرا ۹۱ سال دارد، و در آثارش موضعی غیرسیاسی و لیبرال اتخاذ می‌کند بدان معنا که در مقابل هر قدرت بیرونی چه دستگاه حاکمیتی تمامیت‌خواه باشد و چه معنای ادعایی تحمیل‌شده به هستی، شخصیت‌هایی را می‌نشاند، که نه برای نجات همگان، که برای زیستن آمده‌اند، ایستاده‌اند، برای امیال ساده،‌ شادی‌های کوچک، خوشی‌های بی‌معنا و سرخوشی‌های آزادانه، برای زندگی آزاد. برای رهایی، به شخصی‌ترین معنای آن. کوندرا چه نیازی به نوبل دارد؟ اصلا برای او نوبل دیگر چه جایگاه و معنایی دارد؟
      
3
          راوی داستان، راهنمای یک تور گردشگری بر رودخانه‌ی فرانکلین در تاسمانی است و داستان را هنگامی برای ما روایت می‌کند که زیر آب گیر افتاده و در آستانه‌ی مرگ است. تمام رمان در همین لحظات روایت می‌شود اما همه‌ی آن چه روایت می‌شود این نیست. این دیگر از آن داستان‌ها نیست که راوی در لحظه مرگ، کل زندگی خود را می‌بیند و برای ما تعریف می‌کند. آری، راوی تصاویری از گذشته برای ما می‌آورد اما نه فقط گذشته‌ی خودش (از نوزادی تا کنون)، که گذشته‌ی نیاکانش و آن چه طی چند نسل بر بومیان تاسمانی، این مردمان ناشناخته، رفته است. سرگذشتی که هر چه پیشتر می‌رویم تاثیربرانگیزتر و تکان‌دهنده‌تر می‌شود.

داستان در طبیعت وحشی تاسمانی می‌گذرد، با ریزبینی‌های راوی نسبت به جریان وحشی آب، و جریان وحشی زمان که در دو سده‌ی اخیر که بر زندگی بومیان تاسمانی همچون سیلابی گذشته و رفته و برده است. توصیفات راوی از طبیعت بکر رودخانه فرانکلین آنچنان تاثیرگذار است که بارها و بارها خواننده را با هوسِ زدن به دامن طبیعت به چالش می‌کشد اما پیش از آن که کوله و کیسه‌خواب ببندی، چالش‌های درون آدمیان داستان بر جا می‌نشاندت.

داستان به درستی به شیوه‌ای فاکنری برای ما روایت می‌شود و هر چه پیشتر می‌رویم، گویی همان‌گونه که جریان آب راوی را می‌شوید و در خود غرق می‌کند، جریان زمان و پیچیدگی‌های روایی و فجایعی که بر مردمان داستان گذشته، خواننده را به گرداب خود می‌کشد و پیش می‌رود. «مرگ راهنمای رودخانه» باز هم همچون بسیاری از آثار فاکنر، هر چه پیشتر می‌رود خواندنی‌تر و تاثیرگذارتر می‌شود. گویی تصویری گنگ و تاریک را در میانه گذاشته هر بار از زاویه‌ای، زمانی، و نگاهی تازه به آن می‌نگرد و پیش روی خواننده می‌گذارد تا سرانجام خواننده را با فاجعه‌ای که در عمق داستان نهفته است رویارو کند و او را تنها بگذارد. هر چه داستان در آغاز کند و گاه حتی ملال‌آور است، در فصل‌های پایانی آه از نهاد خواننده بلند می‌کند.

این‌ها همه از «مرگ راهنمای رودخانه» داستانی عمیق و تجربه‌ای بکر برای خواندن می‌آفریند، اما نه برای خواننده‌ای که در پی حل معما و هیجان ماجرا باشد، بلکه برای آنکه بخواهد تجربه‌ای یکسر متفاوت را از سر بگذراند و زیست‌جهانی تازه را زندگی و حتی مزمزه کند.

از فلاناگان پیشتر Narrow Road to the Deep North را خوانده بودم (اینجا درباره‌اش نوشتم: https://www.goodreads.com/review/show/3241021036)‌ و واقعیت آن است که این داستان را به اندازه آن (که به گمانم شاهکاری تراز اول بود)‌ دوست نداشتم. به گمانم فلاناگان در آن اثر پخته‌تر شده و نثر و سبک ویژه‌ی خود را یافته و هر چه بهتر دریافته که او راوی شلاق‌به‌دست سیاهی‌ها و فجایعی است که بر آدمیان گذشته؛ شلاقی که البته بر ذهن خواننده می‌نشیند.