یادداشت‌های نیروانا رضایی (8)

          یادمه این کتاب رو از کتابخونه مدرسه گرفتم و همونجا خوندمش. تو ۲زنگ تفریح تمومش کردم .کتابخانه درواقع شلوغ ترین و نامرتب جای مدرسه بود . کتاب ها رو قفسه نبودن ، همه پخش و پلا ،گردوغبار،میز های برعکس شده واین همه کتاب که سالها بود کسی حتی طرف کتابخونه هم نرفته بود. یه جای کملا دورافتاده از توجه. با یه نفر از دوستام حدود یک ماه مشغول مرتب کردن بودیم، بالاخره کامل و تمیز شد و قفسه ها دسته بندی شدن . درحال خوندن کتاب ها بودیم که تشخیص بدیم جز چه ژانری هست که بره تو قفسه مربوط به خودش ، چشمم به این کتاب خورد . حجم ش خیلی کم بود،باخودم گفتم" زود تموم میشه و به درسم لطمه نمی‌زنه ، پس می‌خونمش " .این کتابو همونطور که گفتم تو دو زنگ تفریح تمومش کردم . خیلی خس خوبی از خوندنش گرفتم و این حس دیگه هیچوقت جایی دیگه و کتاب دیگه ای تکرار نشد.هر وقت که تو مدرسه خسته می‌شدم و فشار امتحانات زیاد می‌شد سراغ کتابخونه ساکتی که هیچوقت کسی به قصد خوندن کتاباش واردش نمی‌شد،می رفتم و این کتاب رو می‌خوندم . بارها و بارها حال ادامه دادن نداشتم اما این کتاب حس امید رو بهم منتقل می‌کرد . پیشنهاد می‌کنم عصر،وقتی که بیکاری و دنیا واست یه ذره شده این کتابو بخونی. هرچند کم حجم اما تاثیرگذار. 
        

0