یادداشت محدثه سلمانی
1403/11/15
پولیانا داستان یک دختربچه به همین اسمه که بعد از مرگ مادرش با پدر کشیشش در فقر زندگی می کرده و حالا که پدرش رو هم از دست داده برای زندگی به خاله ش سپرده شده که مجرده، علاقه ای به بچه ها نداره و از دامادشون و ازدواج خواهرش هم هیچ خوشش نمی اومده. نمی دونم کتاب برای یک بچه چه حسی داره اما برای من حس تاریکی داشت. ایده ای که پدر پولیانا بهش یاد داده بود به شدت واقعی و تلخ بود: خوشحال باش چون زندگی می تونه بدتر از این ها هم باشه. بله من اهمیت شکر گزاری بابت چیزهایی که داریم رو می فهمم اما درباره پولیانا و خیلی از آدم ها بحث شکرگزاری نیست، بحث محرومیت از انتخابه. دلم نمی خواد هیچ بچه ای و هیچ انسانی با این منطق شاد باشه. بگذریم، از شخصیت های کتاب اون مرد عجیب غریب و آقای دکتر رو دوست داشتم. درباره اون مرده و نقشش توی داستان غافلگیر و براش خوشحال شدم که پولیانا کوچولو وارد زندگیش شد. از نظر من این نکته مثبت کتاب بود. ریتم داستان به نظرم خیلی سریع بود. چنبن داستانی کشش کتاب طولانی تری رو داشت تا بیشتر به جزئیات تغییر آدم ها پرداخته بشه اما خب بالاخره کتاب کودکه و ازش خیلی انتظاری نیست.
(0/1000)
نظرات
1403/11/15
نخواندمش و نمی دونم این تفکر ازین بدتر هم میتوته باشه با چه غلظتی مطرح شده ، اما تو کتاب شهربانو یادمه میگفت خدا همیشه جای شکرش رو باقی میگذاره! ...این یه اعتقاد و تیکه جمله جالبی بود. که هر اتفاق سختی هم بیفته باز جای شکرش باقیه... اونجا حس تاریکی نبود
1
1
محدثه سلمانی
1403/11/16
1