بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فهیمه حدیدی

@fahime_hadidi

45 دنبال شده

162 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                ابتدا باید امتیاز واقعی ام را بدهم: 
۱. امتیاز قلم نویسنده و کیفیت داستان :۴.۵
۲.امتیاز محتوا و معنا، و تفکر حاکم بر داستان: ۰.۵
در تمام کتاب این تضاد وجود دارد. آلبرکامو یک‌نویسنده واقعی است ، به خوبی کلمات را در کنار هم می آورد تا داستانی روان‌، خوش خوان و پر از تصویرهای ملموس داشته باشد‌. به کار خودش مسلط است، انگار همه کلمه ها به هم پیوسته شده اند و تک تک واژه ها برای آمدن بعد از دیگری دلیل محکم دارند. پیوستگی داستانی اش برایم دلنشین بود و باعث شد بدون وقفه و در یک نوبت بخوانمش ‌.

اما محتوا و تفکر حاکم بر کتاب، تاریک بود‌. نوع خاصی از پوچ گرایی در تمام کتاب قابل لمس بود که در نهایت با چاشنی طغیان‌گری و ضربه های انتقادی و برخی کنایه ها _به ساختار جامعه و قوانین معاصر نویسنده_همراه بود . 

در دسته بندی ذهنی من کتاب های تاریک و حاوی درصد ملموسی از پوچ گرایی ، مهم ترین کتاب های ممنوعه برای نوجوان ها و خسته ها هستند ، بگذاریدش در لیست پس از بیست سالگی یا بهتر بگویم، پس از پیدا کردن تکیه گاه های واقعی زندگی، باورها  ...

پ،ن: اولین تجربه از قلم آقای کامو !
        
                متن کتاب دل نشین است، روان و آمیخته با ادبیاتی خاص. اما بسیار مختصر است‌و پر از جاهای خالی و سوال های پاسخ نداده شده . این دومین کتابی است که درباره شهید محمدباقر صدر می خوانم اما تقریبا بیشتر اطلاعات آن برایم جدید بود. با این حال آنقدر که با هفت روایت خصوصی و زندگی آقا موسی ارتباط ذهنی و قلبی گرفتم ، نتوانستم شهید صدر را درک کنم. نبوغ ایشان کاملا ملموس است ، اما منطق و سبک زندگی شان برایم حقیقتا پیچیده بود. روند انتهای کتاب  از شروع آن سریع تر پیش می رفت ، اختصار خوشایند نبود. البته نویسنده اشاره کرده بود که قصد آزردن راویان کتاب را نداشته و نمی خواهد وارد جزئیات روزهای سخت شود.

بلافاصله بعد از اتمام این کتاب ، کتاب "به رنگ صبر" را به دست گرفتم. ابتدا از حجم زیادش و نوع مصاحبه ای بودنش کمی تردید داشتم که شاید سخت خوان‌باشد. اما بی نهایت دلچسب و روان بود. متن نوشته ها آینه ی صحبت کردن و روحیات فاطمه خانم صدر_ همسر محمدباقر صدر و خواهر آقا موسی_ هستند.پیشنهادم به همه کسانی که قصد دارند کتاب نا را مطالعه کنند یا مطالعه کرده اند این است که به رنگ صبر را به عنوان تکمیل کننده پازل نا و پاسخِ جاهای خالی اش  تهیه کنند ، حتی برای هدیه دادن هم بسته جذابی خواهد بود!
        
                جونیور می گوید : " فقر چیز گندی است ..." ، اما بنظرم نژادپرستی گندتر است ، نژادپرستی طرز تفکری است که استعمارگرها و زیاده خواه ها به انسان ها قالب کرده اند. نژادپرستی به آن ها برای خوردن حق دیگر ملت ها، دلیل و توجیه  می دهد. به همین سادگی و البته گندی!

جونیور پسربچه نوجوانی است که تلخی زندگی سرخپوست ها را با زبان طنزش به خورد مخاطب می دهد. بیشتر مرگ های اطرافیانش بخاطر مستی اتفاق می افتد و الکل _به استناد روایت های تاریخی_اولین هدیه استعمارگرها به ملت های هدف است. فقر و الکلی شدن ، فقر و پرخاشگری، فقر و بی سرزمینی، فقر و تنهایی و مجموعه مفاهیمی ازین دست ...

راستش را بخواهید از ته دل نمی توانستم حتی از طنزهای کتاب و حتی بابت لحظه های طلاییِ اندکِ جونیور خوشحال باشم! اساسا کتاب برایم لبخندی نساخت . با متنش گریه هم نکردم. متنش شبیه کتاب های دیگری بود که از ملیت های مختلفی خوانده بودم ، حتی وجه تمایز چندانی هم ... _وقتی کتابی مورد استقبال زیاد قرار می گیرد و یک‌عالمه یادداشت خوب برایش می نویسند، سخت است همینقدر ساده ردش کنی_ ولی واقعا بی تعارف باید گفت از خاطرات سیاهپوست ها ، مهاجرهای آسیایی ساکن اروپا ، بومی های استرالیا و ... و... چیز زیادی اضافه تر ندارد. دردهای مشترک‌، حکایت های مشترک ...

اگرچه جونیور یک‌ نوجوان است که _نه به اندازه کافی بلند_ اما در فضای قرارگاه سرخپوست ها ، بلندتر از اطرافیانش فکر می کند ، اما در مجموع کتاب را از آن نوجوانانه های جانانه و جذاب هم تلقی نمی کنم. ارزش یکبار خواندن را دارد ، البته اگر بتوانی دست نویسنده را نخوانی ، در کمال تاسف بارها و بارها دستش را خواندم!
        
                نویسنده_ شاید به سبک اروپایی های قدیمی_ زیرک است !
این‌تجربه مشاهده عینی بیست و هفتمین انقلاب در کشورهاییست که به آن تعلق ندارد.نگاهش به انقلاب ، مثل یک‌جراح است که مشغول کالبد شکافی می شود و به کالبد بی جان آدمی که زیر دستش است تعلق خاطری ندارد به جز پراکنده ای از وظایف اخلاقی و قوانین مرسوم پزشکی ... اما کالبد بی جان ، یک‌کشور است ‌‌. ایرانی درحال تحول و انقلاب و پر از معنا. نه برای جراح ، بلکه برای بستگان و خانواده آن کالبد که هرچقدر هم بی جان باشد تعلق خاطر محکمی وجود دارد‌.

نگاه نویسنده بالا به پایین است ، سلطنت را با زبان خودش در نظرم تحقیر می کند و بعد شیعه را و ایرانی های گریخته از ظلم‌به دامن تشیع را .. اما از آنجا که دید عمیقی_ نمی گویم صحیحی _ دارد و مشاهداتش را روان‌ و خوش خوان کلمه می کند ، تک تک جمله هایش برایم ارزش خواندن داشت.

اساسا چرا یک‌نفر باید در بزنگاه انقلاب ها در کشورهای گوناگون حاضر شود و روایت بنویسد ، کمی محل تامل است. آیا عنوان یک‌خبرنگار یا تاریخ دان، برای انجام این ماجرا و _تکرارش برای بیست و هفتمین بار_ کافیست؟! بازهم ارزش خواندنش را دارد.
        
                یک‌ تجربه فوق اتفاقی! 
آدرس و شماره مشخصی دستم بود، البته اسکرین شات موبایلم ، داخل کتابخانه دانشگاه . طبق عادت همیشگی می خواستم مستقیم سر همان‌قفسه و شماره بروم و کتاب مورد نظرم را بردارم. اما این کتاب کاهی با جلد قرمز رنگ از ردیف کتاب ها کمی بیرون زده بود و چشمم را گرفت. عنوانش را که خواندم مصمم شدم امانت بگیرمش. بدون اینکه محتوی خاصی از آن‌انتظار داشته باشم ، فکر می کردم به تورقی تمام شود. اما مقدمه کتاب شگفت زده ام‌کرد...

کتاب چاپ ۱۳۵۱ است ، پیش از انقلاب . در آن سال ها ، امام موسی صدر سفر یک ماهه ای به ایران دارد و گزارشی از فعالیت هایش در لبنان را در طی این اقامت یک‌ماهه و گفتگو با شخصیت های ایرانی بیان می کند . نشری هم تصمیم می گیرد که این گزارش ها را منتشر کند ، در تعداد نسخه های محدودی که از چند صد عدد بیشتر نبود. کتاب به چندین چاپ بعدی هم می رسد، اما سال هاست  چاپ تمام است.

خوشحالم که ترتیب اتفاق ها ، من رو به این منبع دسته اول رسوند. مطالعه اش برای من لذت بخش بود ، متن سخنرانی های امام موسی صدر در جمع مردم برانگیخته و برپاخاسته لبنان و حوادث روز جنوب  را تا به حال هیچ جای دیگری به این سبک نخوانده بودم. متن ساده و روانی داشت و گزارش بی تکلفی بود. کاغذ کاهی و حروف چاپی کمرنگ شده هم برای خودشون قصه ای داشتند. آخر کتاب دو سه تا کارت امانت پرشده از سال های خیلی قبل باقی مونده بود و اسم دانشجوهایی که این کتاب رو مدتی به امانت برده بودن. یادم بمونه قبل از تحویل کتاب.  اسم خودمو روی کارت های امانت بنویسم ، یادگاری!
        
                نگاه امام موسی صدر به حضرت علی(ع)  یک نگاه تشریفاتی ، تقدسی محض نیست  ، او امام علی(ع) را قله کمال انسان می داند اما قله ای که هر قدر هم دست نیافتنی باشد ، دامنه هایی دارد سرشار از زندگی و انسان های بی شماری تربیت یافته این دامنه ها هستند.

انسانِ آسمان برای من جواب بود . سرشار از پاسخ ... پاسخ سوال هایی که طی سال ها گوشه هایی از ذهن و زندگی ام ایجاد شده بودند . شبیه حفره های کوچکی که شاید دور از دسترس خودم مانده بودند یا در پناه دل مشغولی ها و تنبلی ها فراموش شده  بودند. امام موسی صدر برای من   آقای دلیل و پاسخ است ، پرسش نیست!

وصف انسان های کامل ، شیرین و لذت بخش است ، اما وصف انسان کامل از زبان مردی که خودش بیش از دیگران با مرام علی (ع) زیسته است بارها و بارها شیرین تر است . انسان آسمان برای من آب بود ، بعد از تشنگی های بسیار ‌... تشنگی های فراموش شده! تشنگی هایی که اگر در گوشه وجود آدم بمانند خاکش ترک‌میخورد و راهی بنا میشود برای نفوذ نباید ها به کالبد انسان یا شاید راهی برای خروج بایدها! زندگی برایم باید و‌ نباید دارد. گاهی مطلق است  و  معیارهایش واضح و صریح محکم اند. معیاری مثل امیرالمومنان علی(ع) ، معیاری به ثبات و استحکام حیدر ، انسانِ آسمان ، همان علی(ع) که "با ایمانش بازی نمی کرد، در بازارش همانی بود که در خانه ، در خانه اش همانی بود که در جنگ و در جنگش همانی بود که در مسجد مشاهده می شد‌. یک ذات بود ، اینجا و آنجا نمی شناخت. در تمامِ دنیای خدا ، على ولی خدا بود . در همه جا در مقابل خویش و بیگانه یکنواخت بود." ...



پ،ن :
همیشه دلم میخواست صد کتاب انسان آسمان (هدیه/وقف در گردش/نذر/یا هر اسمی!) بدهم و کاری کنم برای خوانده شدنش ، گاهی فکر می کنم ارتفاع لیست آرزوهایم از اعتبار ذاتی ام بیشتر است! هرچه خدا بخواهد ...
        
                از روزی که این کتاب رو هدیه گرفتم ، یادم نمیاد که قرآن رو ختم‌کرده باشم. صد در صد از روی تنبلی ! وگرنه رئیس جمهور هم که باشی برای کلامِ خدا باید وقت باشه...
سال پیش دانشگاهی _ همان سالِ آخر دبیرستان_ دوستی داشتم  که پر از جنب و‌ جوش بود و هر انسانی رو یاد زندگی می انداخت! تولدمون توی یک‌ماه بود برای همین فاصله کادو رد و بدل کردنمون کوتاه بود. یه روز ازم پرسید بین این رنگ ها انتخاب کن : " آبی، سبز ، قرمز، نارنجی و ... " من هم بدون مقدمه و فوری گفتم قرمز ! چند روز بعد یک قرآن کریم‌با ترجمه روان آقای ملکی با جلد چرمی زرشکی رنگ هدیه تولدم بود. 
خیلی تعجب کردم! چون وقتی ازم درباره رنگ پرسید به هر هدیه ای فکر کرده بودم جز قرآن ، از اون روز تا الان بارها و بارها این قرآن توی خانه ما خوانده شده ، بیشترش رو خانواده و کمی هم خودم. اما هربار می بینمش من یاد اون دوست قدیمی می افتم. هدیه کلیدی و با برکتیه. خیلی جالبه یه جای زندگی ، از شوخ ترین و پر شر و شورترین دوستت قرآن هدیه بگیری ! امیدوارم همه آدم ها بیش تر و بیش تر با قرآن آشنا و‌ مانوس بشن. منم همراه همه آدما تنبلیم‌رو کنار بگذارم و بیشتر و بیشتر قرآن بخونم. الهی آمین💚🌱
        
                امان از نزار قبانی!
واقعا نمی توانم بگویم چطور واژه هایش معنی دارند ...
بعد از اینکه از دست مترجم و از بین دو فرهنگ عبور کرده اند ، مخلوطی از شعر عربی با پس زمینه ای از فرهنگ اروپایی که باز هم به فارسی خوش می نشیند!

بیروت را چنان توصیف می کند که می توانی گوشه گوشه تهران را تصور کنی ، یا اصفهانت را یا هرشهر و دیاری که دوست داری.‌نزار قبانی ذاتا شاعر نوگرا و عاشقی ست. عاشقانه هاش مشهور ترین قسمت اشعارش _حداقل بین‌فارسی زبان ها و شاید از نظر من_ هستند. 

در انتهای یادداشت ،
شما را با این‌یکی تنها می گذارم:

"انتخاب"

انتخاب با توست
میانِ
مرگ بر سینه من
یا بر دفترهای شعر من!
عشق را انتخاب کن و یا ناعشق را
انتخاب نکردن ترسویی است
راهی میانه وجود ندارد
بین بهشت و جهنم 

همه ورقه هایت را بریز بر زمین
هر تصمیمی را قبول میکنم !
حرف بزن... خشمگین شو...
منفجر شو...
اما آن جا نایست
بی حرکت چون میخ...
نمی توانم چون کاهی سبک
زیر باران بمانم...

خسته ای تو
وحشت زده ای
اما
سفر من دراز است...بسیار دراز.
یا در دریا غوطه ور شو
یا از آن کناره گیر
هیچ دریایی بی گرداب نیست.
عشق رویارویی بزرگی است
تصليب... شکنجه... اشک
سفری در میان سیاره های بی انتها
ترسِ تو مرا میکشد
ترسِ انسانی که خود را
سرگرم می کند در پس پرده!
هیچ ایمان ندارم به عشقی که
شور انقلابی در آن نیست
این عشق دیوارها را فرو نمی ریزد
چون توفانی نمی آشوبد.

چقدر میخواستم عشق تو مرا در کام می کشید
چون توفانی مرا از ریشه در می آورد....

انتخاب با توست
میانِ
مرگ بر روی سینه من
یا بر دفترهای شعر من
راهی میانه نیست
بین
بهشت و دوزخ



        
                یک درصد هم خیال نمی کردم روی این کتاب یادداشت ننوشته باشم! شاید چون چند باری توی ذهنم نوشته بودم .

تولستوی و مبل بنفش من رو واقعا جذب کرد . تجربه واقعی و ملموسِ یکسال کتاب خوانی برای پر کردن خلأ به جا مانده از یک‌واقعه _آخرین تلاش های نویسنده یادداشت جهت اسپویل نکردن :))) _ و تسکین یک اندوه مهم ، این کتاب رو در روزهای شلوغ و در هم ریخته ای خواندم. توی مترو  و مسیر رفت و آمد. مسیری که برایم جدید به حساب می اومد . چند تا رمان طاقچه ای یادگاری این‌ مسیر بود و تولستوی و مبل بنفش بهترین شان!

شاید یک روز ، احتمالا حوالی سی سالگی و نه الان! ، برنامه یک ساله هرروز ، یک کتاب رو برپا کنم! البته‌مبل انتخابی من برای کتاب خواندن بنفش یا حتی گل گلی نخواهد بود ، من به یک‌مبل صورتی و مقداری زمان جمع آوری شده از دلِ وقت های ازدست رفته نیاز دارم📚

تولستوی و مبل بنفش را آن قدر دوست داشتم که به دست کتابخوانِ جدی دیگری هم برسونم. و باز آن قدر دوستش دارم که کتابخانه خودم ازش خالیه و  ته دلم خواستم  برای من کتاب خاطره انگیز و پر از هایلایت توی طاقچه باقی بمونه ...
        
                کتاب با بغض خفه ای تمام شد ...
بخشی از متن واقعا لرزش داشت! متن ساده بود ، ادبیات‌ به آن معنا نقش خودش را بازی نمی کرد. اصالت و ارزش کتاب به افراد و واقعه ها بود ، نه شیوه روایت . البته سبک‌ کتاب مشابه بسیاری از کتاب های تاریخ شفاهی بود اما قهرمان کتاب با بسیاری از آدم های دیگر متفاوت بود‌.

ذهن _بسیار_ سختگیر من گاهی جملات شعارگونه را لمس می کرد اما شعارها ناشی از نوع روایت و انتخاب راوی بود. ماجرا ها خالص ، روان و به یادماندنی بودند.

کتاب را میخواستم در روز شهادت سردار ، مطالعه و به نوعی مناسبت خوانی کنم که البته برای حدود ۵۰ صفحه آن میسر شد. اما  بعد حادثه کرمان و دل مشغولی های فردی تا امروز شانزدهم دی ماه طول کشید. سالگرد شهادت گذشت ، روز واقعه و جنایت در کرمان هم گذشت اما بغض خفه ای مانده که شکسته نمی شود...

من‌یقین دارم که انسان های کامل هرچقدر هم نادر باشند نایاب نیستند. همین لحظه هم هستند آدم هایی که با اخلاص و فداکاری سراسر وجودشان تلاش است . آدم هایی که امیدوارم خدا به آن ها توان مضاعفی بدهد برای شکستن این‌بغض ها و سبک کردن دل های داغ دیده ...

شاید احساس شود این‌یادداشت هر جمله ای که پیش می رود ، از معرفی کتاب فاصله می گیرد. اما کسانی که عزیز زیبای من‌ را مطالعه کرده اند شاید بهتر بتوانند قضاوت کنند. آن ها می دانند کتابی را خوانده ام که چند ده صفحه لبخند و صد و چندین صفحه بغض بود ...

        
                من بابا محمد رو خیلی دوست دارم!
قلم‌حسین فتاحی رو هم ، اما این‌یکی کتاب اونقدرها که باید خوش ننشسته بود . متنش اون‌بافت و ظرافت دلخواه رو نداشت. ولی خب متن گم بود تو شخصیت و ظرفیت وجودی بابا ! راستی چقدر فامیل این فرمانده شهید قشنگ و دقیق بود . آخه هر چی به جز "بابا" بهش بگی ، حس می کنی کمه! واقعا پدری کرد ، مطالب سخت و پیچیده رو ساده حل می کرد و‌حرفاشو خودمانی و ساده اما صریح می گفت . خط قرمز ها و مرزهاش پررنگ‌و معلوم بودن ، حفظ شون می کرد. تو راه هدفش تلاش می کرد و بدون تعارف برای هرکسی که میخواست هم‌راهش باشه یه مسیر رشد اختصاصی داشت! آخه بابا واقعا مربی بود. چقدر حرفاش عمیق بود... در عین‌سادگی ، آدم فراموش شون‌نمی کنه ، مثلا وقتی جاده ها ناامن بود و بهشون گفتن بصورت هوایی راه رو طی کنید .گفتن "اگه دشمن باور کنه تونسته مسیر ما رو بگیره که کارمون تمومه! از راه زمینی می ریم."همینقدر باهوش و سر راست و کلمه هایی که برای هر زمان و مکان‌و موقعیتی الهام بخشه‌. بابا واسه من یه شخصیت واقعی بود . می تونستم چشمامو ببندم و تصورش کنم . تو لحظه های انقلاب ، تو کردستان ، کنار دکتر چمران ، می شد از دور تماشاش کرد و حتی نزدیک تر شد! و می شه حتی الان هم تصورش کرد . ساده و خودمونی! تو مراسمای هیئت ، قاطی پیاده روی اربعین ، کنار کارهای جهادی ... خدا میدونه چقدر بابا هست ! و چقدر از وجودشون بی خبریم. کاش هم مسیرشون بشیم و‌ لذت ببریم. از شخصیتی که آدم ها رو رشد میده و کلاس درسش برقراره البته منهای دفتر و دستک و امتحان! همه اش از جنس زندگی ...
        
                فقط توصیف های نویسنده خوب هستند ...
یک رمان عاشقانه نوجوان پسند به تمام معنا ، اما با این تفاوت که نویسنده توانمند است و خیلی خوب از عهده ساختن شخصیت ها ، توصیف موقعیت ها ، فضاها و البته توصیف خوراکی ها با ارادتی خاص برآمده است ! 
این کتاب یک کاتالوگ رنگی و جذاب  برای ایتالیا هم به حساب می آید ، با شرح دادن جزئیات آثار هنری  ، بناهای تاریخی  ، مزه غذاهای ایتالیایی و به رخ کشیدن طعم و رنگ و لعابشان و در آخر ستایش _بله دقیقا ستایش_ ژلاتو ، بستنی معروف ایتالیایی .

در سال های اخیر یکی از دوستانم به ایتالیا مهاجرت کرده و پیش از خواندن کتاب ، شاید همین دلیل  ناخودآگاه عنوان و موضوع کتاب را برایم قابل توجه تر کرده بود . اما با توجه به توصیف ها ، تصاویر و شنیدنی هایی از ایتالیا که از دریچه دوستم درک کرده ام ، اگر رمان عشق و ژلاتو ، ایتالیا با کیفیت 1080 باشد ، واقعیت چیزی شبیه با همین بناها و تصاویر اما با کیفیت ۲۴۰ است.فقط امیدوارم درمورد طعم و رنگ ژلاتو هم همین نسبت برقرار نباشد!

        
                روایت خوبی بود از زیست با کتاب ، اهمیت دادن به کتاب ها و کتابخوانی ، اما با درون مایه ای از تفکرات خاص نویسنده و چاشنی جسارت و نوعی خود رأی بودن( خیلی قانون وقاعده صادر می کرد!) در بسیاری از گوشه کنارهای کتاب رد پررنگی از زندگی غربی و متاسفانه جای لگد فمینیسم را حس کردم ! هرجا که نویسنده از شرح عقاید و سیاست و شرحِ تاریخ نویسی هایش فاصله می گرفت و به تجربه های کتابخوانی خودش نزدیک تر می شد برایم جذاب و دلچسب بود . به طوری که می توانم از بین فصل های کتاب سه چهارتایش را انتخاب کنم و بگویم تمام آورده کتاب برایم همین بود.

 بسیاری از کتاب ها و اصطلاحاتش با وجود تلاش های گران قدر مترجم ملموس نشده بودند و خب طبیعی ست که کتاب برای فضای شعر و ادبیات غرب نوشته شده است و کتابخوانی ها و اشاره ها و خاطره ها همه در همان فضا هستند. با توجه به فراگیری رمان های کلاسیک در مورد رمان ها بیشتر عناوین آشنا و مشترک وجود دارد اما در مورد شعرها و شاعرها....!!!چقدر دلم نسخه ایرانیزه اش را میخواست ...
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

لیست‌های کتاب

بابا رجبصد نامه عاشقانهچهل نامه ی کوتاه به همسرم

درباره دوست داشتن

5 کتاب

در مورد عنوان مردد بودم ، "درباره دوست داشتن" یا "در جست و جوی دوست داشتن" ، آخرش فکر کردم بگم این ها کتاب هایی هستند که در جست و جوی دوست داشتن ، درباره دوست داشتن پیدا کردم! دوست داشتنِ واقعی ، ملموس ، لبریز از اختیار و جدال با سرنوشت ... به مقصد نامه های نزار قبانی حسادت کردم! وقتی خطاب قرار دادش : "می خواهم گنج هایی از کلمات به تو هدیه دهم ، که هیچ زنی پیش از تو هدیه نگرفته باشد و هیچ زنی بعد از تو هدیه نخواهد گرفت ؛ ای بانویی که پیش از تو قبلی نیست و پس از تو بعدی " بابا رجب تندیس مجسم عشق بود ، خودِ خودش بود. عادت هم نبود ، انتخاب بود. وقتی که بانو تنها از دل تنگی برای دیدن چهره همسرش گریه می کرد و نه برای رنج و زحمت ناشی از آسیب صورت و جانبازی او ، و نه ترس از آینده ... هفت روایت خصوصی ، گوشه ای بود از بی کران عشقی بسیار نجیب ، آنقدر نجیب که در کلمات کوتاهی خلاصه و اندوخته می شوند ، اما کلماتی که هرقدر هم مختصر شوند از حرارت نمی افتند. سفر فرنگ دوست داشتن را جایی وسط همه کلمه های پیچیده و زبان خاص و نگاه نقادانه جلال آل احمد قایم کرده بود. همانجا که گریز کوتاهی می زند به سوغاتی که قرار بود برای سیمین خانم بخرد ، در گوشه نامه ای ... چهل نامه کوتاه به همسرم ، یک‌روز من رو هم نامه نویس خواهد کرد ، این خط و این نشان! پ،ن : شاید کتاب های دیگری هم خوانده ام که الان از قلم افتاده باشند. یکی دو تا اثر هم بود که دو دل بودم برای بودن شان در لیست . مطمئنم که این لیست بروز رسانی می شود ، چون حقیقتِ دوست داشتن زنده و جاریست ♡

یک چاه و دو چاله و مثلا شرح احوالاتپنج داستانغربزدگی

جلالِ قلم

10 کتاب

جلال آل احمد از آن نویسنده هایی ست که رد قلمش معلوم و واضح روی نوشته هایش می ماند. صادق و رک از دنیای عقیده اش می گوید و کتاب هایش را بر اساس سیر تکمیل عقاید و پیچیدگی روزگارش منتشر کرده است. جلال به نظرم یکی از قله های ادبیات فارسی معاصر است . آل احمد یکی نیست ، چند تاست!! جلالِ سفرنامه ها ، جلالِ جستارها ، جلالِ داستان و البته جلالِ ترجمه... از اولی اما خاطرات خوب بیشتری دارم و طرفدار اولی ام ! و‌البته جستارهایش مرا حیرت‌زده کرده اند از عمق نگاه و تعابیر نویسنده ، که فکر بلندش در آن هیاهوی جامعه تا کجا را نگاه کرده است و جلال همیشه جلالِ اولین هاست! اولین نویسنده ایرانی که با دید مخالفی درباره ولایت عزراییل (اسرائیل تازه متولد شده) قلم می زند ‌، اولین کسی که در اوج روزگار غربزدگی و غرب گرایی ، در عین روشنفکری از غرب زدگی با همان تعابیر و واژه های نو می نویسد و در نظرم روشنفکر مسلمانی ست که خدمت هایش خیلی عمیق تر و ماندگارتر از چاله و چاه های خیانت های زمانش بوده است . البته باید بگویم جلال را نمی شناسیم ! جلال آل احمد چهره درخشانی ست که کمتر کسی تلاش کرده آن‌را به ما معرفی کند . نامش هم اگر باشد ، جای پای جلال و نوع اندیشه اش کمرنگ است . والسلام!

پادشاهان پیاده: خرده روایت هایی از زیارت اربعینسر بر خاک دهکده: روایت یک نویسنده از راهپیمایی اربعین به همراه چهار محافظش!خس بی سر و پا (سفرنامه ی اربعین 1436 ه.ق.)

کوله بار اربعین

19 کتاب

پیاده روی اربعین از آن جنس وقایعی ست که چندان نمی شود در قاب روایت آورد ، هرچقدر کادر ببندی و داستان و خاطره و سفرنامه اش را تهیه کنی ، باز هم اندازه دریچه دوربین و پهنای قلم توست! یک قصه است از قصه میلیون ها انسان ... همان قصه را هم می شود با دلتنگی و دلنوشته طور نوشت ، می شود سفرنامه باشد ، می شود معارف دینی و تربیتی را چاشنی روایت کرد و حتی می توان با نمک طنز از اربعین گفت ... چرا که اربعین وسعت عجیبی دارد ، در همه این قالب ها جا می شود و هیچ یک‌از این قالب ها نیست! کتاب های اربعینی را با این نیت بخوانیم که انگیزه راهی شدن باشند.. یعنی روایت ها منشا انگیزه و خواستن باشند نه ملاک شناخت و قضاوت ، که برای درک مشایه باید کوله اربعینی آماده کرد ، عمود ها را لمس کرد ، جاده نجف تا کربلا را قدم زد و غبار راه را عمیق نفس کشید ... خاطره و سفرنامه : ۱ تا ۹ خاطرات با کمی چاشنی زنانه : ۱۰ و ۱۱ با نمکِ طنز : ۱۲ و ۱۳ درباره جایگاه و معرفت اربعین : ۱۴ تا ۱۶ کمی رمان : ۱۷ تا ۱۹

مثل چشمه، مثل رود: مجموعه شعر برای نوجوانانمجموعه کامل اشعار قیصر امین پوربی بال پریدن

ای مثل چشم های خدا آبی!

5 کتاب

اطمینان دارم که اگر ذره ای علاقه مند به شعر فارسی هستید ، از شعر قیصر نباید گذشت! قیصر امین پور سبک و نگاه و کشف های خاص خودش را دارد . یک‌شاعر امیدوار و منتظر که حتی در تلخ ترین شعرهایش خطی از امید جاری ست که سرمنشا در باورهایش دارد. باورهایی که آمیخته ای از مذهب، روحیه تغییر و انقلاب و عمیق شدن در معنای انسان است. از نثر قیصر هم نمی توانیم ساده عبور کنیم.‌قیصر امین پور گاهی شعرهایش را به متن نوشته است! انقدر ساده و روان و خوش خوان که می تواند مخاطب مشترکی از یک کودک هشت ، نه ساله تا یک انسان جا افتاده شصت ساله داشته باشد ، درحالی که هرکدام برداشت ها و دیدگاه های روشن و مناسبی را از متن دریافت می کنند. ترتیب کتاب ها همچنان به ترتیب تجربه مطالعه اند ! مسیر خوبی _از حوالی ۹ سالگی تا امروز _ که مرا به منظومه شعرهای شیرین قیصر می برد :" از تکرار و تمرینِ ادا کردنِ "قاف ، حرف آخر عشق" تا تکیه دادن به "نرده های ایستگاه رفته" تا بخواهمش! "چنانکه لب تشنه آب را " ... "اعجاز ما همین است : ما عشق را به مدرسه بردیم" شاید به همین دلیل است که "این ترانه بوی نان نمی دهد!" . . . ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی ای روزِ آمدن ای مثل روز، آمدنت روشن این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم ...

مردی برای همیشه: نمایشنامه ای بر اساس زندگی امام موسی صدرعصایت را به میله های زندان بزن، موسی: زندگی نامه امام موسی صدرهفت روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر

مردی برای همیشه ...

4 کتاب

امام موسی صدر را باید خواند . بارها و بارها ... ترتیب کتاب ها را بر اساس ترتیبی که کاملا اتفاقی و بدون برنامه قبلی مطالعه کردم ، چیدم. ترتیبی که اگرچه انتخاب شده نبود اما سفر قشنگی بود به شوق دیدار با یک مرد واقعی و بی نهایت‌ زنده ... اولین بار نمایشنامه نازک و کم قطری را خواندم ؛ "مردی برای همیشه" ، و برداشت من این‌بود که شخصیت کتاب نمی تواند وجود خارجی داشته باشد . آدم های معمولی و‌معاصر که این قدر دلنشین نخواهند بود! اما روی جلد کتاب حرف از یک‌شخصیت و یک‌نام واقعی بود . "عصایت را به میله های زندان بزن موسی" را سال ها بعد و به خاطر عنوان جذاب و قیمت مناسبش تهیه کردم ولی یک شب تا صبح مرا بیدار نگه داشت. چون نمی شد تمام نکرده رهایش کرد . روایتی از جامعه لبنان بود ، مستند و با مدرک . از قبل و بعد صدر و جریان‌سازی و تحولی که در یک‌جامعه شیعه بنا کرده بودند. جرقه و محبتی که بعد از این کتاب ایجاد شد تا امروز خاموش نشده ، الحمدلله♡ بعد از آن به سراغ خود آثار امام رفتم و بعد از مقداری مطالعه _که لیست و فرصتی جداگانه برای تعریف کردن لازم دارد_ باز هم به یک‌ کتاب با فضای خاطره گویی و زندگینامه برخوردم."هفت‌روایت خصوصی" و چقدر این‌روایت ها دلنشین بودند. از آن دست خاطراتی که‌نباید در سینه افراد بمانند و خاک‌بخورند. از آن‌خاطره هایی که همیشه جای خالی شان را حس کرده بودم و باید می شنیدم. چقدر توی دلم نویسنده و مولف کتاب را تحسین کردم که نگذاشته بود این منابع دسته اول تاریخ شفاهی از انسان واقعی هم عصر ما ، از دست برود و ناخوانده باقی بماند. یک‌شب در سفر با قطار ، درست وقتی در دل تاریکی شب به مناظر اطراف خیره میشوی ، مجموعه پادکست های زندگی امام موسی صدر از "رادیو مضمون" را با صدای پس زمینه تلق و تولوق قطار گوش دادم . تجربه خوبی بود برای شنیدن از شخصیت و زمانه امام ، یک‌انتخاب با سلیقه و پرمحتوا ... "شب رنج موسی" یک‌رمان است آمیخته با عناصر خیال با تکیه بر پایه هایی از واقعیت. تقریبا هیچ رمان دیگری نیست که بخواهد از موسی بگوید . نه از روزهای خوش کودکی و نوجوانی اش، نه از صبح درخشش در لبنان و نه از شب رنجش! انگار هیچ یک‌از نویسندگان مطرح ما ترجیح نداده اند به حیطه ای از خاطرات و زندگی ایشان با پای خیال یا بال هنر وارد شوند. ربوده شدن و سرنوشت مبهم امام ، زخمی عمیقی ست که کهنه نمی شود و بر پیکره جوامع معاصر شیعه جوش نمی خورد...شب رنج موسی تلاش می کند وقایع بعد از ربوده شدن امام را به تصویر بکشد و با بیانی نسبتا پیچیده و شخصیت های متعدد گوشه ای از حوادث لبنان و لیبی پس از ربوده شدن امام را به مخاطب عرضه کند. رمانی که کمی پیچیده ، خوش خوان ، همراه با ضربه و کشش ، اما ناکافی ست ... امیدوارم به این لیست کتاب های جدیدی اضافه شود . کتاب هایی که پر از معنا باشند و گوشه های جدیدی از شخصیت و زیست امام را برای ما که هرگز ایشان را ندیده ایم ، نشان دهند. امید دارم آخرین کتاب این لیست را پس از نابودی رژیم جعلی اسرائیل ، اضافه کنم.کتابی که سرگذشت مرد بزرگ‌شیعه را برایمان روشن می کند ؛ مردی که اگرچه در مقطعی از تاریخ گمشده است اما حیات او همواره جاری ست ، مردی برای همیشه ....

بریده‌های کتاب

نمایش همه