یادداشت Fatima
1403/5/10
از اون کتاب هاست که نه دوست دارم بهش امتیاز بدم ، نه تحلیلش کنم ، نه در موردش حرف بزنم ! ولی یه نظر کوتاه براش مینویسم :) موضوع کلی داستان ، جذاب بود ؛ قلم نویسنده هم جوری پرکشش بود که به خودم میومدم میدیدم بخش زیادی از کتاب رو خوندم . تا اواسط کتاب هم فکر میکردم جزو کتاب های مورد علاقهم بشه ؛ ولی یه سری دیدگاه ها تو کتاب مطرح بود که من واقعا باهاشون مخالف بودم و به نظرم قشنگی داستان رو از بین بردن...یعنی در کنار جملات امیدوار کننده و زیبایی که تو کتاب بود ، یه سری عقاید نادرست و اعصاب خورد کن هم بود که نمیذاشت از کتاب لذت ببرم ....خلاصه که حیف شد ! این کتاب باعث شد که دیگه دلم نخواد هیچ کدوم از آثار دیگۀ نویسنده رو بخونم . حالا به کسی توصیه میکنم این کتاب رو بخونه ؟ نه ! کتاب های بهتر و باارزش تری هم با این موضوع پیدا میشه ...
(0/1000)
نظرات
1403/10/27
یه چیزی میگم بیطرفانه تحلیلش کن خب؟ احساس میکنم اون بخشی از کتاب که حالت رو بد کرده بخشی از افکارته که روشون تعصب داری... تعصب چیز خوبی نیست میدونم قطعا خودت میدونی ... چون مثلا من ازجامعه اقلیت های جنسیتی خوشم نمیاد یا بهشون نقد دارم و معتقدم باید اصلاح بشه برخی تفکرات روش مثال میزنما اما اگر یه نویسنده بیاد در کتابش از اینها صحبت کنه یا یه کارگردان بخشی از فیلمش رو به این قشر اختصاص بده من نمیام بگم من دیگه سراغ کارای این آدم نمیرم... اگه بگم ممکنه دچار تعصب باشم توی اون بخش ... بازم میگم صددرصدی نیست اینقدر افگار و روان ما پیچیدست که نمیشه یه طرفه به قاضی رفت بوس ❤️
11
0
1403/10/27
سلام من این کتاب رو چند ماه پیش خوندم و خیلی از اتفاقات و دیدگاه هایی که توش بود رو یادم نیست و کتاب رو هم الان ندارم که بخوام نگاهی بهش بندازم ولی تا اونجایی که یادمه یه سری چیزا که باعث این نظر من شدن اینا بودن : توی این کتاب ،نویسنده به طور کلی دیدگاهش این بود که آدما باید در لحظه زندگی کنن و از هر چیزی که دوسِش دارن و به نظرشون درسته لذت ببرن و مهم نیست که دیگران در موردشون چه فکری میکنن... ( در صورتی که به نظر من این درست نیست ! یادمه یه استاد روانشناسی میگفت در لحظه زندگی کردن و از زندگی لذت بردن خیلی خوبه ولی در صورتی که حقوق بقیه رو زیر پا نذاری ، در صورتی که باعث آزار کسی نشی ؛ در لحظه زندگی کن ولی با مسئولیت هات ...) یادمه که تیکۀ آخر کتاب هم ورونیکا و ادوارد شروع میکنن تو رستوران سر و صدا کردن و دیوونگی کردن تا جایی که میان بهشون تذکر میدن که این کارشون باعث مزاحمت و آزار بقیه میشه ولی نویسنده جوری نشون داده که انگار حق با اون دو تاست و مشکل از مردمه!
0
1403/10/27
یه چیز دیگه اینکه تا اونجایی که یادمه ادوارد میخواست یه آدم عرفانی بشه و سعی داشت به معنویات و...نزدیک بشه ؛ بعد حالا کتاب ، آدم های عرفانی و معنوی رو یه سری آدم های همیشه مست و از خود بیخود شدۀ ژولیده و آشفته حال نشون میده ! واقعاً اینجوریه ؟!! فکر کنم یه تیکه هم بود که سعی داشت خیانت رو قابل توجیه جلوه بده ( واقعاً خیلی یادم نیست ولی فکر کنم یه شخصیت زن بود که با وجود داشتن شوهر و بچه میزنه به سرش که بره دنبال عشق قدیمیش...)
0
1403/10/27
یه سری موضوعات دیگه هم بود که در مورد اونا توصیفات نویسنده رو دقیق یادم نمیاد ! ( وقتی به کتابم دسترسی پیدا کنم و همچنین وقت داشته باشم که مرورش کنم ، احتمالا دلایلم رو به نظرم اضافه کنم...)
0
Fatima
1403/7/25
0