یادداشت نوید نظری
1404/5/19

زیبا، آینه تمامنمای امید و اعتماد و همدلی پرتپش در کشاکش فضای پژمردگی، ترس و تنش! داستان این کتاب با سرعت بالا و مقدار قابل توجهی غافلگیری شروع میشود. شاید خواننده صرفا منتظر این است که کل روایت حول تلاش زیبا برای فراری دادن پدرش از آسایشگاه رقم بخورد اما قرار است این دو، پا به یک آسایشگاه بزرگتر که دنیا مینامیمش بگذارند و تا دنبال آسایش و آرامش از دست رفتهشان باشند. عدم تعادل روانی از نظر هر جامعهای یک قرارداد است؛ به بیان دیگر اگر پدر زیبا در آسایشگاه روانی قملداد میشود، خود زیبا هم در این دنیا روانی است و کارهای او موافق عرف و قوانین اجتماعی نیست؛ فرار از مدرسه و بهزیستی، همکاری در فرار یک بیمار روانی، آگاهی از سرقت کیف پول و موتور سیکلت شهروندان، بالارفتن از جرثقیل بلند شهر و ... کارهایی نیستند که جامعه ما آنان را از انسانی روانپریشان بپذیرد. زیبا در زادروزش، پدر را وارد دنیای ما میکند تا قول دهد بهترین هدیه تولد را برای دخترش به ارمغان بیاورد! او میخواهد تغییر، قابل اعتماد بودن، خوشایندی همزیستی و مهربانی را به دخترش نشان بدهد و چه روزی بهتر از تولد جان و قلب انسان برای این تحول دوستداشتنی! معالوصف هر قدر که داستان جلو میرود دوگانگیهای پدر و عدم قدرت او در تغییر شرایط و حفظ آرامش خود و دخترش چیرگی بیشتری مییابد. این تعلیق، توانسته است عمیقا حس بیم وامید را در رفتار زیبا به تصویر بکشد؛ تصمیمها و برنامههای او نو به نو عوض میشود تا جایی که زیبا تصمیم میگیرد برای بازگشت پدرش به آسایشگاه همکاری کند. پسزمینه داستان، اشارههای مهآلود به وضعیت اقتصادی و اجتماعی دخترانی مثل زیبا میکند که هر آیینه، تنگ زیبای قلب و روحشان را، اعتیاد، بزهکاری اجتماعی و بیخانمانی تهدید به شکستن میکند. گرفتاریهای یک مرد که ستون حفظ خانواده و آرامش است، به شکل حیرتانگیزی گسترش یافته و همچون ماری بر او تنیده و در مارپیچی تند و تاریک و خزیده، او و زندگی خانوادگیش را به قعر دخمهای تنگ و تاریک و ساکت فروانداخته و میبلعد. در این دخمه تاریک ماهیت عناصر تغییر یافته است، زیبا پدرش را دوست دارد اما بی حضور هیچنوری بدیهی است که از آن نیز بترسد. مهآلودگی این دخمه و مارپیچ منتهی به آن، نشان میدهد دنیای ما هرقدر بزرگ و آفتابی، خود دخمههای فراوان است برای زیبایان بیشمار و ماری که در کمین تک تک ما آرمیده است. زیبا تلاش دارد در این رابطه، ارزش اعتماد را زنده کند؛ او با تکیه بر پدرش که در نظر جامعه، فردی بیمار، خطرناک و نیازمند مراقبت است در مسیر و شیب اجتماعی و طبقاتی شهر تهران! به بالاترین جایی میرسد که شهروندی ممکن است برسد! و از آن بالا این مار خوشخط و خال تنینده بر پیکره شهر را مینگرد که چطور بعد از بلع طعمهاش برای هضم آن، آرمیده است. اینجا اما نقطه طلایی دیگری در زندگی زیبا و روایت این کتاب است؛ زیبا به کسانی که پدر از آنان رمیده و خویش، او را از آنان رهانده اعتماد میکند! کار زیبا نشانگر این است که نیروهای که به ظاهر متضاد مینمایند در یک تصویر کلانتر از جامعه، در پی ایجاد تعادلی پایدار هستند و این تزاحم ناشی از فهم و درک ما از قراردادهای اجتماعی است؛ حضور دستاندرکاران آسایشگاه همینقدر موجب آرامش زیبای شهر ماست که زیستن روزانهای در کنار پدرش. و این صحنه طلایی داستان و اوج بلوغ در رفتار زیباست. براستی او زیبا شده است؛ خواستنی، باورکردنی و تکیهکردنی! زیبا بسیار زودتر از همه دختران شهر و چیزیکه ما فکر میکنیم بزرگ شده و مسئولیت پذیرفته است. او پاسخگوی ستردن روح پدری است از زنگار زندان و بند و دیوار و ستاندن حق خویش از یک زندگی ساده زیبا و در نهایت، بازپس دادن آرامش عاریتی روح خویش به کالبد خفته جامعه. زیبا، آینه تمامنمای امید و اعتماد و همدلی پرتپش در کشاکش فضای پژمردگی، ترس و تنش. فرهاد حسنزاده با نگاریدن نقاشی زندگی تلخ و زشت زیبا! در پی یادآوری این نکته به همه ماست که با بزرگترین دریچه لنزمان قادر به حفظ یا ایجاد آرامش و به تعادل کشاندن نیروهای متضادی هستیم که در زومهای بالاتر، چیزی جز جنگ و گریز، خشونت و ستیز و یا قهر و پرهیز نیستند! میشود ایرانمان را با درکی چنین روادارانه و تکثرخواه طوری دیگری دید و شکل دیگری ساخت. پ.ن تصویر یادداشت، قابی است سه گانه از رابطه پدر زیبا با دختر، خویش و جامعهاش که از فیلم تحسینشده رسول صدرعاملی با بنمایه همین داستان، برگزیدم.
(0/1000)
نظرات
1404/5/19
نگاه قشنگی داشتید به کتاب که بسیاری از موارد یادشده از دید خود من در زمان خواندن کتاب مغفول مانده بود. همانطور هم که در آغاز یادداشت اشاره کردید، انتظار من هم از اول، شرح مصیبتهای زیبا برای خروج پدرش از آسایشگاه بود ولی به تدریج متوجه اصل موضوع شدم که نتیجهگیری شما خیلی خوب آن را بیان کرد. ممنون.
1
2
نوید نظری
1404/5/19
2