یادداشت محمدرضا خراسانی زاده
5 روز پیش
کتاب داستان پسری است که به دلیل یک مشکل مغزی، فاقد هرگونه احساسات است. ترس، خشم، خوشحالی، ناراحتی، عصبانیت و ... برای او هیچ معنایی ندارد. او در برابر اتفاقات مختلف حتی سخت ترین مسائل، عین یک مجسمه بی روح رفتار میکند. مادرش تلاش میکند تا به او معمولی زندگی کردن را یاد بدهد اما اتفاقات مختلفی رخ میدهند که باید از پس خودش بربیاید اگر اطرافیان بگذارند! کتاب جالبی بود. بحث نقش خانواده و دوستان رو خوب بیان کرده. مشکل جدیم با پایان کتاب بود که بنظرم سر و ته داستانو هم آورد. همچنین نویسنده تلاش کرده نقش کتاب و مطالعه رو هم یجورایی در داستان بیاره ولی خوب از آب درنیامده.
(0/1000)
نظرات
3 روز پیش
من خیلی نتونستم با ترجمه و این سختی نگارش این کتاب ارتباط بگیرم یه جوری بود برام واقعا
1
1
3 روز پیش
انتهای داستان در ترجمه فرق داشت با انتهای داستان زبان اصلیش، شاید به همین دلیل خیلی خوب جمع نشده بود آخر داستان
3
1
2 روز پیش
در انتهای داستان اصلی شخصیت اصلی متوجه میشه حسی که نسبت به اون دوستش در وجودش شکل گرفته حسی غیر از دوستی صرف هست. در واقع تمایل و گرایشی غیر از دوستی احساس می کنه نسبت به اون دوستش. نمیدونم منظور رو رسوندم یا نه @mohammadrezakhorasanizadeh
1
محمدرضا خراسانی زاده
3 روز پیش
1