یادداشت امیرمحمد سالاروند

        فقط داستان کوتاه اول -شرق بنفشه- را فاطمه بلند خواند و من شنیدم. اصلاً خوشم نیامد. با نثرش که کش می‌دهد و یک جور حالت شاعرانه‌ای دارد، همراه نشدم. این جور نثر با آن قصه‌ای که سر هم کرده به نظرم جور در نمی‌آید؛ زیر حرف‌های کتاب‌ها برای هم نقطه می‌گذارند، حرف‌حرف را که کنار هم بگذاری نامه ساخته می‌شود. نامه‌ها این‌طور با رمز ساخته شده‌اند. این رمزنگاری، تا جایی که من می‌فهمم، اصلاً ساده‌ نیست و آدم در این‌جور نامه‌ها مجال انقدر روده‌درازی ندارد.

کل داستان انگار روی این بیت حافظ ساخته شده:
حسب‌حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
مندنی‌پور یک جا نام خودش را آورده که داستان اشارتی حسب‌حالی داشته باشد و بعد محرم هم که معلوم است که کیست، نامه‌بری که راز را فاش نمی‌کند: کتاب. راوی هم خیال می‌کنم خود حافظ باشد. 

کاش به جای آنکه زیر حروف نقطه بگذارند، زیر کلمات نقطه می‌گذاشتند. این‌جور مجبور بودند با کلمات هر کتاب برای هم نامه بنویسند؛ کلمات بوف کور، کلمات شازده کوچولو، کلمات دن کیشوت، کلمات تذکرةالاولیا. البته با این رمزگذاری دیگر خیلی نمی‌توانستند کش بدهند، نویسنده هم باید زحمت بیش‌تری می‌کشید. حالا راه ساده‌تر را پیش گرفته، هر چه خواسته نوشته و بعد گفته این‌ همه مطلب را با نقطه‌گذاری زیر حروف به هم رسانده‌اند ...

قصه‌ی مارها را که دیگر نگویم، اول از تصاویری که می‌ساخت خوشم آمد ولی بعد نفهمیدم این مارها چیستند، استعاره‌اند؟ استعاره از چی؟ 
      
455

15

(0/1000)

نظرات

آقا اگر بیشتر از مندنی‌پور خوندی حتماً ما رو هم راهنمایی کن.
من که متوجه نشدم ارزشش رو داره که ازش بخونم یا نه
1

1

من جز همین یه داستان نخونده‌ام چیزی. امیدوارم دوستان دیگه اگه این پیام رو دیدن راهنمایی‌مون کنن. 

1