بریده کتابهای سفر به قلعه خورشید عاطفه شکی 1403/6/6 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 22 آهنگ صدایش برای سحاب از هر چیزی که تا آن روز شنیده بود زیباتر بود .. ✨️🎼❤️🌿☁️ 0 10 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 123 - تازه من دیگر فقط یک سحاب نیستم ، صحاب هم شده ام. - فرفره ابروهایش را درهم کرد و گفت:«مگر این دو چه فرقی باهم دارند؟» -سحاب یعنی ابر و صحاب یعنی کسی که همنشین و یار امام است. 0 1 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 105 توران خندید و گفت: «سحاب! آن ابر هارا ببین. مثل بال کبوتر است. همان کبوتر هوایی که همیشه می آیند پشت درِ حجره امام رضا.» 0 1 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 119 ابو مسلم قلم و کاغذی را از شال کمرش بیرون آورد و گفت «سخاب!گمانم دیگر وقتش رسیده است. این را بگیر و اولین کتابت حدیثت را آغاز کن.» 0 1 ^_^ 𝕹𝖆𝖗𝖌𝖊𝖘𝖘 ^_^ 1403/10/25 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 150 “میخواهم سفر کنم به آن سرزمین دور، به سیر کردن در دشت و کوه و چشمه های بزرگ و کوچک، به دیدن آدم ها و خانه های عجیب و غریب. تا وقتی به شهر هزار کاتب، شهر نیشابور برسم. آنجا استادی بیابم و شاگردش شوم. قلمی واقعی به دست بگیرم و در جوهری سیاه فرو کنم. آنوقت قلم را روی صفحه بالا و پایین ببرم و تمام کلمات دنیا را بنویسم…” 0 0 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 120 کجاوه امام به راه افتاد و همه فکر کردند سخنشان تمام شده است. امّا امام سر مبارکش را دوباره از کجاوه بیرون آورد و فرمود: «اما آن شروطی دارد و من یکی از شرط های آن هستم.» 0 1
بریده کتابهای سفر به قلعه خورشید عاطفه شکی 1403/6/6 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 22 آهنگ صدایش برای سحاب از هر چیزی که تا آن روز شنیده بود زیباتر بود .. ✨️🎼❤️🌿☁️ 0 10 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 123 - تازه من دیگر فقط یک سحاب نیستم ، صحاب هم شده ام. - فرفره ابروهایش را درهم کرد و گفت:«مگر این دو چه فرقی باهم دارند؟» -سحاب یعنی ابر و صحاب یعنی کسی که همنشین و یار امام است. 0 1 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 105 توران خندید و گفت: «سحاب! آن ابر هارا ببین. مثل بال کبوتر است. همان کبوتر هوایی که همیشه می آیند پشت درِ حجره امام رضا.» 0 1 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 119 ابو مسلم قلم و کاغذی را از شال کمرش بیرون آورد و گفت «سخاب!گمانم دیگر وقتش رسیده است. این را بگیر و اولین کتابت حدیثت را آغاز کن.» 0 1 ^_^ 𝕹𝖆𝖗𝖌𝖊𝖘𝖘 ^_^ 1403/10/25 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 150 “میخواهم سفر کنم به آن سرزمین دور، به سیر کردن در دشت و کوه و چشمه های بزرگ و کوچک، به دیدن آدم ها و خانه های عجیب و غریب. تا وقتی به شهر هزار کاتب، شهر نیشابور برسم. آنجا استادی بیابم و شاگردش شوم. قلمی واقعی به دست بگیرم و در جوهری سیاه فرو کنم. آنوقت قلم را روی صفحه بالا و پایین ببرم و تمام کلمات دنیا را بنویسم…” 0 0 محمد مبین کریمی 1403/1/9 سفر به قلعه خورشید رقیه بابایی 4.1 6 صفحۀ 120 کجاوه امام به راه افتاد و همه فکر کردند سخنشان تمام شده است. امّا امام سر مبارکش را دوباره از کجاوه بیرون آورد و فرمود: «اما آن شروطی دارد و من یکی از شرط های آن هستم.» 0 1