بریده‌ای از کتاب پانزده گفتار: دفاع از 13 مسئله نفاق، روابط بین الملل اسلامی، لزوم تعظیم شعائر اسلامی، نهضت آزادی بخش اسلام، اسلام و نیازهای جهان امروز، ... اثر مرتضی مطهری

بریدۀ کتاب

صفحۀ 97

مردی آمد خدمت رسول اکرم؛ وقتی خواست با آن حضرت صحبت کند زبانش به لکنت افتاد، تا زبانش به لکنت افتاد فورا پیغمبر اکرم از جا حرکت کرد، آن مرد را به سینه خود چسبانید، محکم در آغوشش گرفت؛ بعد گفت: ای رفیق! چرا زبانت گرفت؟ از من ترسیدی؟ چرا بترسی؟ من که آدم ترسناکی نیستم، من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از بزها شیر می دوشید. من برادری از برادران تو هستم، نترس، با من درست صحبت کن، مرعوب من نباش :)

مردی آمد خدمت رسول اکرم؛ وقتی خواست با آن حضرت صحبت کند زبانش به لکنت افتاد، تا زبانش به لکنت افتاد فورا پیغمبر اکرم از جا حرکت کرد، آن مرد را به سینه خود چسبانید، محکم در آغوشش گرفت؛ بعد گفت: ای رفیق! چرا زبانت گرفت؟ از من ترسیدی؟ چرا بترسی؟ من که آدم ترسناکی نیستم، من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از بزها شیر می دوشید. من برادری از برادران تو هستم، نترس، با من درست صحبت کن، مرعوب من نباش :)

11

(0/1000)

نظرات

تاکنون نظری ثبت نشده است.