بریدهای از کتاب الی... اثر فائضه حدادی
1403/7/24
صفحۀ 191
به اولین حاجز تفتیش میرسیم. ماشینها را کامل متوقف میکنند و تا محتویات صندوق عقب و همه جا را میگردند. یونس ولی کارتی نشان میدهد و رد میشود. کمی جلوتر، چند «حاجز» دیگر هست که از هر کدام با همان کارت عبور میکنیم. نمیدانم چه کسانی کارت دارند و اصلاً چند جور کارت وجود دارد، ولی دلم برای آنها که کارت ندارند میسوزد. چندین بار باید پیاده و سوار شوند. یونس میگوید: «کل شهر پر از این حاجزهاست.» میپرسم: «مردم کلافه نمیشن؟» لبخندی میزند و میگوید: «دستبوسشون هم هستن! اینا نبودن که مردم زنده نمیموندن! ولی نمیدونید چه حس خوبیه که آدم بدون تفتیش هرجا که دوست داره بره. سال پیش اومدیم ایران و از قم با ماشین رفتیم شیراز و برگشتیم. تو مسیر میگفتم یعنی ما این همه شهر رو رد میکنیم و کسی ازمون نمیپرسه کجا میرید؟ از کجا میآید؟ کارتون چیه؟ توی ماشینتون چی دارید؟!»
به اولین حاجز تفتیش میرسیم. ماشینها را کامل متوقف میکنند و تا محتویات صندوق عقب و همه جا را میگردند. یونس ولی کارتی نشان میدهد و رد میشود. کمی جلوتر، چند «حاجز» دیگر هست که از هر کدام با همان کارت عبور میکنیم. نمیدانم چه کسانی کارت دارند و اصلاً چند جور کارت وجود دارد، ولی دلم برای آنها که کارت ندارند میسوزد. چندین بار باید پیاده و سوار شوند. یونس میگوید: «کل شهر پر از این حاجزهاست.» میپرسم: «مردم کلافه نمیشن؟» لبخندی میزند و میگوید: «دستبوسشون هم هستن! اینا نبودن که مردم زنده نمیموندن! ولی نمیدونید چه حس خوبیه که آدم بدون تفتیش هرجا که دوست داره بره. سال پیش اومدیم ایران و از قم با ماشین رفتیم شیراز و برگشتیم. تو مسیر میگفتم یعنی ما این همه شهر رو رد میکنیم و کسی ازمون نمیپرسه کجا میرید؟ از کجا میآید؟ کارتون چیه؟ توی ماشینتون چی دارید؟!»
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.